

2003/9/20


شنبه ۲۹ شهريور ماه ۲۵۶۲
سلام. بازم يه روز ديگه شروع شد. بازم يه روز ديگه ک من تنها ت از قبل هستم.
امروز داشم رفت تا برای دانشگاهش ثبت نام کنه و من تنها تر شدم. بازم مثل هميشه.
اين دفعه يه عکس ميخوام بذارم از چو. اين عکس رو که از چو چانگ که عاشق هری بود تا زمانی هست رو براتون ميذارم تا ببينين که چی شده.ولی هر چی گشتم دوباره پيداش نکردم.
موهاش هم تيره نيستن.
بابا يه نفر نيست بگه شما که بلد نيستين فيلم بسازين آخه چرا خودکشی ميکنين تا فيلم رو خوب بسازين آخرش ناله نفرين پشت سرتون.
خيلی خنگن خداييش.
بالاخر. فيلم چهار هم سال ديگه مياد بازار. راستی من ميگم دامبلدور خراب شده. شما چی ميگين؟
حرفهامون رو زديم ناله مننفرين ها رو هم کرديم. تا بعد.

» نوشته شده در ساعت 6:48 توسط
علی
» لینک


2003/9/19


جمعه ۲۸ شهريور ماه ۲۵۶۲
سلام. چطورين؟ خوبين؟ من نميدونم اين دنيا چرا اينجوری. من دادشم بهترين دوستای همديگه بوديم و از تمامی جهات بجز سن و سال و قيافه شبيه هميم و حتی از نظر سرنوشت و اخلاق هم همينطور. ولی بالاخره ۳ سال هست که از هم جداشديم.
اون يکی داداشم که بازهم دوستای خوبلی بوديم امروز عصر ميره برای دانشگاهش. من چطوری بايد بگم که سخته که آدم دوری عزيزش رو تحمل کنه.
ياد هری ميافتم وقتی ديمنتورا اومدن سراغش. راستی يه چيزی به نظر شما وقتی توی متابهای بعدی ديمنتور بياد سراغ هری. هری مرگ پدر و مادرش رو به ياد مياره يا مرگ سيريوس رو؟
من ميگم مرگ سيريوس رو.
بالاخره. مرگ بر هر چی ماه مهره. روز اول مهر ور من يکی نمينويسم. با اجازه. فعلا تا بعد
» نوشته شده در ساعت 8:56 توسط
علی
» لینک


2003/9/16


سه شنبه ۲۵ شهريور ۲۵۶۲
سلام به عاشقان و به قول هری پاتريست و کودک فهيم عقشولان هری پاتر
اين دفعه اومدم تا قالبمکه مشکل داشت رو درست کنم (تمام بلاگای قبليش لينک به بالايی بودن) کرمم نذاشت گفتم يه بلاگ هم بنويسم. جالبه من هيچ وقت قالبام کار نميکرد. ولی ايندفعه کار کرد. من تا حالا د به توان دو تا قالب ساختم ولی هيچ کدوم کار نکرده ولی اين يکی از قضا کار مکوله.
ساعت ۶ بعدازظهر شروع به ساخت کردم - ۸تموم شد. راستی ميخواستم بگم که من کيم.
من ۱۵ سالمه و متولد کرمان هستم. nick name= رفا
راستی از اين به بعد من خودم تاريخ ميزنم چون پرشين بلاگ تاريخ پهلوی تاريخ اصلی ايران رو نداره
» نوشته شده در ساعت 9:50 توسط
علی
» لینک


2003/9/15


سلام. خوبين؟
من الان بازهم ذوق مرگ ميباشم که دو تا دوست خوب بهم سر زدن. لرد عزيز که قبل از اين وبلاگ هم بهش سر ميزدم و هری پاتريست هم که آدم توپی ميباشد. فيلم مرلين رو ديشب قسمت دومش رو با ۶۵ درصد سانسور نشون داد. ولی اونی نبود که من ميخواستم. انتظار من بهتر از اينها بود. من ميخواستم که واقعا شاهکاری باشد اين فيلم ولی نشد.
داستان ديشب رو احتمال زياد ديدين.
و من هم اصلا حال اين که دوباره بنوسمش ندارم فقط بگم دنيای جادوگری در اين فيلم محو شد و تموم شد.
من ديشب از يک چيز ترسيدم. اينکه نبرد هری و ولدمورت در فيلم چهار خراب شه و نبرد بزرگ دامبلدور و ولدمورت رو هم خراب کنن. من از اينها ميترسم. اينها نقاط اوج داستان بودن.
راستی قالب جديد چطوره؟
» نوشته شده در ساعت 9:52 توسط
علی
» لینک


2003/9/14


سلام
من الان در حال حاظر ذوق مرگ ميباشم
يادتونه چند وقت پيش که توی همين صفحه هم میتونين بلاگشو ببينن يه سری چيزايی رو براتون گذاشتم به توضيح نامهای کتابهای هری پاتر؟
يادتونه توی کتابها وقت ميخواستند قسم بخورند به ريش مرلين قسم ميخوردند.
خوب در اونجا نامی بود به نام Lord Voldemort که افسانهای داشت که از اين قرار بود:
در زمانهای قديم جادوگری سياه به نام ولديمورتيست وجود داشت که خواهان قدرت بود. او مردم رو به سوی خودش ميکشوند و جادوگرهای خوب رو تلسم ميکرد تا در زيير نظر خودش کار کنند. اين جادوگر در زمان شاه آرتور به دست جادوگر سفيد زمان- مرلين بزرگ - شکست مخوره و دنيا رو از شر اون راحت ميکنه.
خوب تمام اينها رو گفتم که يک بار ديگه قدرت داستان نويسی جی.کی.رولينگ رو بهتون نشون بدم. اون تمام افسانههای قديمی انگلستان رو بلده چون.
ديشب فيلمی با نام افسانهی مرلين قسمت اول پخش شد و امشب قسمت دومشه. اگر قسمت اول رو نديدين داستان از این قراره. فقط بجای مَب جادوگر زن سياه - ولديمورتيست جادوگر مرد سياه بذارين.
خب:
در زمانی که در انگلستان جنگها و خونريزیهای زيادی برای کشور گشايی صورت گرفت و مردم زيادی کشته شدند. در اين زمان فردی به نام مَب که از دنيای جادوگران بود فردی از انسانها رو انتخاب ميکنه و به اون قدرت جادو رو ميبخشه. اون به دنيا مياد و مَب ميذاره مادر اون پسر بميره و بچه رو به دايهش ميده و اون پسر اسمش مرلين ميشه. مرلين تا جوانی نميدونست جادوگر تا زمانی که دختری رو ميبينه و عاشق اون ميشه و اون دختر در يک باتلاق میافته و مرلين به يک تکهی چوب دستور ميده رشد کنه. در اون زمان مرلين به پيش جادوگر ميره. جادوگر به اون درس جادو ميده تا زمانی که مرلين بتونه تمام دنيا رو برای اون به دست بياره. ولی به طور اتفاقی خواهر مَب - ملکهی سفيد زير آب - به طور اشتباهی به مرلين ميگه که مَب گذاشت مادرت بميره. در اون زمان دايهی مرلين به شدت مريض بود و مرلين برای کمک به اون ميره. جادوگر اين رو ميفهمه و ميخواد بره پيش دايه تا مرلين رو برگردونه پيش خودش ولی باز هم جادوگر ميذاره يک نفر ديگه که از عزيزان مرلين بود بميره.
مرلين قسم ميخوره که از قدرت جادوييش مگر بر عليه مَب استفاده نکنه. اون بزرگ تر ميشه پيشگوی يک شاه ستمگر ميشه و شاه ستمگر دختری رو که مرلين عاشقش بوده رو به گروگان ميگيره به دليل اينکه پدر اين دختر لشکری از لشکريان اون شاه رو داره و اون ميخواد که اون لشکر هيچ وقت از خودش جدا نشه. مرلين دوباره اون دختر رو ميبينه ولی در اين زمان جادوگر مَب سر ميرسه و ميره پيش شاه و يک راه برای پيروزی شاه ميگه و در عوض مرلين از شاه ميخواد. راه پيروزی اينه. معشوقهی مرلين بايد جلوی اژدها بیافته و مرلين بايد اين رو ببينه. مرلين با استفاده از قدرت جادويی که تا اون زمان ياد گرفته بود تونست اژدها رو زمينگير کنه ولی اون نميتونست جلوی آتش رو بگيره و نيمی از صورت دختر ميسوزه.
مرلين به دشمن شاه میپيونده و ميگه من به شما کمک ميکنم که شما شاه رو شکست بديد. مرلين از ملکهی آبها - خواهر مَب جادوگر - شمشيری با قدرت جادويی بسيار ميگيره و با استفاده از اون انتقام خودش رو از کسی که پيروزيش باعث سوختگی معشوقهش شده ميگيره. مرلين شمشير رو به شاه جوان و عادل تقديم ميکنه ولی اون بعداز تاج گذاری عوض ميشه و مرلين اونجا رو ترک ميکنه. مرلين هم شمشير رو در تخته سنگی فرو ميکنه و از کوه ميخواد که شمشير رو تا زمانی نگه داره که يک فرد عادل اون رو از زمين بيرون بکشه. مرلين دوباره به پيش شاه جوان ميره و ميگه من به شما در شکست دشمن جديدتون کمک ميکنم به شرطی که زن دشمنتون پسری رو در شکم داره و من اون پسر رو ميخوام. مرلين ميخواد به اون درس مردونگی بده. و جادوگر مَب هم ميخواد اون رو مثل مرلين جادوگر کنه و اون رو ميخاد نفرين کنه تا دوباره بتونه به اميد اون پسر دنيا و به دست بياره. صحنهی آخر فيلم اينه.
در کنار دريای طوفانی مرلين روی يک صخرهی بزرگ و مَب روی يه صخرهی بزرگ ديگر استاده و با هم حرف ميزنند. مرلين ميگه امشب شاه آرتور به دنيا اومد.
معذرت ميخوام اينقدر طولانی شد ولی حالا. معذرت ميخوام از کسايی که فيلم رو ديده بودن و ديدن که من چقدر فيلم رو سانسور کردم و لی بدونين که تمام اتفاقات ديگه در راستای اين اتفاقات بوده.
» نوشته شده در ساعت 9:26 توسط
علی
» لینک


2003/9/13


سلام به جادوگران عزيز مخصوصا لرد و آلبوس و عشق هری عزيز
من مذرت ميخوام از شما عشق هری عزيز ولی کاريدی گوزدی با اين نظرت که مالفوی بجای هاگريد مياد.
آخه ان کجاش به عقل آدميزاد جور در مياد
امروز نتايج کنکور دادشم رو گرفتم
بد بخت شد رفت
بايد بره آزاد ميبد کامپيوتر نرمافزار
حالا چهار سال ديگه من نوبتمه
ببينم من چکار ميکنم
» نوشته شده در ساعت 9:45 توسط
علی
» لینک


2003/9/11


سلام
چاکريم در بست تو راهی سوار نميکنيم.
اآقا من يه فکر تازه به سرم زده. جی.کی ر.لينگ گفته توی کتاب ۷ يه دانش آموز معلم هاگوارتز و نه هری نه هرمايونی و نه رونالد هست و چون نويل داره پيشرفت ميکنه پس نويل هست
چطوره؟
من ميگم که همينه. شما نظرتون رو برسونيد
» نوشته شده در ساعت 9:19 توسط
علی
» لینک


2003/9/8


سلام
من ديشب ساعت ۱ رسيدم خونه مون و تا الان خواب بيدم
و نتونستم که ترجمهش کنم تا به حال
احتمالا يه کم طول ميکشه اين کار.
ولی برای من مسئله ای نيست.
من نسخهی انگليسی کتاب رو به همراه عکسهای سر فصل های کتاب رو به صورت pdf دارم.
فعلا تا بعد
» نوشته شده در ساعت 6:54 توسط
علی
» لینک


2003/9/2


فعلا من دارم يه مدتی ميرم يزد و نيستم.
پس بگم که بنده برای شما يه هديه دارم. بعد از اينکه از يزد اومدم (شنبه يا يکشنبه) براتون يه هديه دارم که اسمش ترجمهی کتاب هری هست هست.
فعلا تا بعد.
» نوشته شده در ساعت 14:44 توسط
علی
» لینک


2003/9/1


سلامی دوباره اندر احوالات شما!
الان ميخوام يه شعر بنويسم توپ
عشق در گرانی است به هر کس ندهند
پر ققنوس لطيف است به ولدمور ندهند
حالا ممکنه بگين چرا مينويسی ولدمور بجای ولدمورت
به اين دليل که در سايت ناشر هری اين فلش تلفظ ها رو پيدا کردم.
با تشکر خدانگهدار
» نوشته شده در ساعت 9:34 توسط
علی
» لینک