تبليغاتX
Loud Silence
من...

2004/2/16

حوصله ندارم، اعصاب ندارم، حال ندارم، ميخوام خودمو بکشم

هيچ کس منو نميخواد، کاش ميتونستی ببينی چه حالی دارم، کاش ميتونستی صدامو بشنوی، دارم اعصاب خودمو آروم ميکنم

من آدم ديوونه‌ای هستم نه؟ اگر عاقل بودم همچين نميشدم، هم کامنت دادنم مسخره‌ست، هم کارام، هم وبلاگم، هم زندگی‌مُ همه چيزم مسخره‌س

من هيچ دوستی ندارم، هيچ کس رو ندارم، از اولش‌م نداشتم،  حتی کسی نبود که والنتاين رو بهم تبريک بگه يا من بهش تبيرک بگم. تمام دوستای من ۳ نفرن - آيدا، آرزو،ققنوس

بعضی وقتا فکر ميکنم که روح شدم، چون هيچ‌کس صدای منو نميشنوه، مخيوام برم خودمو بکشم، خودمو زجر‌کش کنم، نميخوام ادامه بدم.

ميدونين بعضی وقتا هيچ چيز جز چيزی که دلم ميخواد نميتونه اعصابم رو راحت کنه. دلم ميخواست يه ماهواره داشتم تا شبانه روز PMC پخش ميکرد تا شبانه روز Show ايرانی و خارجی نگاه ميکردم.

چقدر دوست داشتم که ميتونتسم با خيال راحت دکمه‌ی حذف وبلاگ رو اون بغل بزنم

کاش صدای منو ميشنيدين، کاش ميتونستين منو درک کنين

اين اينترنت عوضی برای آدم يه روح مجازی ميسازه

ميدونين من الآن هيچ چيز نيستم جز يه روح مجازی

ميدونين من توی مدرسه يه دلغک شدم برای بچه‌ها

همه به من ميگن ديوونه، عوضی، ...

کسی هم که کنارم ميشينه آخر آخرش ميخواد منو مسخره‌ کنه.

باور کنين الکی نميگم.

عصبانی شدن من اينجوريه

همه‌ی اين فکرها وقتی عصبانی ميشم ميان سراغم

اين Incubus - Megalomaniac رو گوش کنين تا روح منو درک کنين

» نوشته شده در ساعت 22:56 توسط علی
» لینک


2004/2/16

سلام. خويبن؟ خوشين؟ حالتون خوشه؟

اول از همه بگم که امروز دوتا بلاگ نوشتم. يکيش اينه و اونيکيش اون پائينه.

اولين روز

جاتون خالی. طی يک انقلاب والدينی من بدبخت به همراه والدين ساعت ۴ بعد از ظهر به مقصد شهر تفت از شهر کرمان راهی شدم. اول از همه شهر تفت رو براتون تعرفی کنم.

من در انتهای فاميلم کلمه‌ی "تفت" وجود داره و اين به اين معناست که آبا و اجداد بنده تفتی بودن. شهر تفت شهری‌ست در ۲۰ کيلومتری شهر يزد از توابع اين استان با مسافتی ۷۰۰ کيلموتری با شهر تهران. اين شهر شهری‌ست کوهستانی بسيار خوشآب و هوا. شهری‌ست که انار آنجا در ايران از همه‌جا بيشتر فروش ميره چون دومين انار کشور هست و انار اولاين جای کشور که الآن اسمش يادم نيست صادرات ميشه و انار تفت هم به خود کشور تزريق ميشه.

بگذريم از اينها. ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر بود که بعد از اينکه از يه ايست بازسی وسط راهی سيار رد شديم به فاصله‌ی ۵۰۰ متری از اونا ترمزيديم و ديديم بعله. چرخ عقب دوپوست شده و مجبور شديم هرچی بار توی صندوق هست ور بريزيم بيرون و چرخ زاپاس رو بياريم بيرون. تا ساعت ۴:۴۵ معطل چرخ درست کردن بوديم تا اينکه بالاخره تونستيم راه بيافتيم. توی يه آپاراتی وايستاديم که عجب جايی هم وايستاديم. خدا بد نده. اين يارو ميخواست با يه پاکت سانديس چرخ رو پنچر گيری کنه (چقدر تکنولوژی). بالاخره ساعت ۹:۱۵ دقيقه رسيديم خونه‌ی مادربزرگم.

فردای اون روز

خونه‌ی مادربزرگ من از اون خونه‌هايی هست که آثار باستانی حمايتش ميکنه چون بيش از ۱۰۰ سال هست که ساخته شده. خيلی خونه‌ی باصفايی هستاز چيزای جالبی که داره اينه که بعضی وقتها توی يکی از زير زمينهاش که تخليه شده يه رطيل و شايد هم عقرب ديدی. بالاخره. اين خونه زمستونهاش بايد يه طرف خونه زندگی کنی و تابستونها هم طرف ديگه. اونجا چون کوهستانی هست بايد صبح‌ها و شبها سگ لرز بزنی چون حياط خونه درست وسط خونه‌ست. وقتی صبحها بخوای دست و صورتت رو بشوری بايد بری بالای شير آبی که گذاشتن کنار حوض وسط حياط. ولی بازم کلی حال ميده. از اين بحث ها بگذريم.

ما در کل اون روز زياد کار خاصی نکرديم. فقط بگم که حيف که دوربين رو يادم رفته بود بردارم. وگرنه عکسهايی از توی کوچه باغهاش ميگرفتم کارت پستالی. خيلی توپ بودن. مثلا اونجا يه سری کوچه ها بود که از بغلشون قنات رد ميشد و آخرش درست معلوم نبود. بعلاش هم ديوارهای خشت و گلی با درهای قديمی و چوبی. خيلی قشنگ بود.

فردای اون روز

فردای اون روز با داداش بزرگم که دانشجوی سخت افزار اونجاست ساعت ۹ بلند شديم رفتيم جايی که بهش ميگفتن کوه ليز که به دليل لحجه يزدی بهش ميگن کوه ليزگ. من تاحالا اونجا رو نديده بودم. داداشم هم فقط يه بار اونجا رو ديده بود. با داداشم رفتم به جايی که جاده‌ی کمربندی شهر بود. جاده درست از کنار کوه رد ميشه. با داداشم از کوه رفتيم بالا. حدود ۳۵ متری بالا رفتيم. رسيديم به يه جايی که سنگی بود که تيره تر از سنکهای ديگه بود. تقريبا ۲۰۰ متر عرض داشت و توی به ندرت شکاف ديده ميشد. ما که فکر ميکرديم اين کوه ليزگ باشه. اونجا توی همون ارتفاع از کوه ولی حدود ۱۰۰ متر جلوتر  از ما يه اتاقکی بود که ميگفتن حضرت علی اونجا رفتن و شمشيرشون رو اونجا فرود اوردن. داشتيم ميرفتيم طرف اونجا که به يه دهانه‌ی بزرگ غار که بالاتر از ما بود نگاه کرديم. رفتيم طرفش ديديم که يه چيزی داره بغلش برق ميزنه. ادامه‌ی همون سنگ سياه ينگی هست درست کنار دهنه‌ی غاز که سيقلی ليز و منعکس کننده‌ی نور هست. تازه فهميده بودم که اينجا کوه ليزگ هست. رفتيم يکم بالاتر روی خود سنگ. دهانه‌ی غاز خيلی بزرگ بود. توی غار رو نگاه کرديم ديديم با تقريبا ۲.۵ متر ارتفاع هست. توی غاز که مثل يه اتاق معمولی بود يه اتاق نيمه خرابه خشت و گلی بود که توش يه پاکت آب ميوه سانديس هست. داداشم از غار تو رفت و رفت توی اتاقک. گفت اين ديگه چيه. ديدم داره زير پاتی منو نگاه ميکنه. توی غار زير پای من جايی بود که آب جمع شده بود و آب راکد بود. و درست از بغلش از توی دل کوه آب بصورت نم نم بيرون ميومد. داداشم که بيرون اومد گفت که اينجا احتمالا کوه پر از آبه. چون چندين سال پيش با پمپ آبهای اينجا رو خالی کرده بودن و ديده بودن ۸ متر عمق اينجا هست. خوب وقتی اين آبها هيچ وقت کمتر از اين نميشه يعنی چی؟ رفتيم جلوتر و رفتيم توی اتاقک. ديديم بد بخت اتاقک چون حتی دست از سر سقفش هم نکشيده بودن. همه‌ی جای ديوار پر بود از يادگاری‌های مردم بيکار. يه جا نوشته بود عشق دختر مرا کشت . وقتی برگشتيم پايين به مدت يکساعت توی کوچه باغها گمگشته بوديم ولی کلی حال داد. داداش بزرگم ميگه که گاهی لذت توی خستگی . خيلی اونروز حال داد. شبش رفتيم خونه‌ی خاله‌ی بابام. جلوی خونه‌ی خاله‌ی بابام دوچيز هست که جلب توجه ميکنه. يکی درختی هست که بيش از ۱۰۰ سال عمر داره و براش تاريخچه نوشتن و دومی قناتی هست به طول ۳۰ کيلومتر با عمر بيش از ۷۰۰ سال. اينها رو روی تابلوهايی که جلوشون زده بودن نوشته بود. خيلی باحاله نه؟

فردای اون روز (روز آخر)

اين روز من و داداشم رفتيم به بالاترين نقطه‌ی شهر. به جايی که فقط ۱ کيلومتر با کوه‌ها فاصله داره. راستی بهتون گفتم يا نه؟ کوه‌های شيرکوه از توی تفت (taft) پيداست. خيلی توپ بود. دامنه‌ی شيرکوه پر از برف بود. با داداشم که رفتيم دانشگاهشون کلی حال کرد چون هنوز کلاسهای گروه دو سخت افزار شروع نشده بود و تا همين دوشنبه نبايد بره سرکلاس. کلی حال بود. وقتی داشتيم از اونجا برميگشتيم يه باد باحالی ميومد که نميدونين. ولی اين باد باحال تا زمانی باحال بود که آفتاب اذيت نميکرد. وقتی به پائين شهر رسيديم داداشم من رو برد به يه کوچه‌ای که فقط يک متر عرض داشت و به طور کامل سربالايی بود. آخرش هم بعد از تقريبا ۳۰ متر ميرسی به يه در خيلی توپ بود. ساعت ۴ بعدازظهر از شهر يزد حرکت کرديم. خيلی دلم ميخواتسم که داداشم هم همراه ما ميئمد چون دلم براش تنگ ميشه. بالاخره ساعت ۱۰ شب ما خونه بوديم.

جالب اينه که من شنبه غايب بودم هيچ کس از بچه‌های کلاس نفهميده بود که من غايبم.. آخه چقدر بدبختی که حتی بغل دستيت هم نفهمه که نيومدی سر کلاس.

برين به نوشته‌ی همين امروز هم يه سری بزنين. همين پايين هست و مقايسه بين ۳ تا مهندس کامپيوتر توی ايران هند و سوئد هست.

جالبه

فعلا

» نوشته شده در ساعت 5:55 توسط علی
» لینک


2004/2/16

اين مصاحبه از روزنامه‌ی صبح همشهری تاريخ ۲۶ بهمن ۱۳۸۲ هست.

اين رو بخونين دلتون به حال خودتون و مملکتتون بسوزه نرين رای بدين.

مقايسه‌ای بين ۳ مهندس کامپيوتر

ايرانی - سوئدی - هندی

سوال∙ جنس و سن

ايرانی: مرد - ۲۶ ساله

هندی:مرد ۲۹ ساله

سوئدی:مرد ۳۵ ساله

-----------

سوال∙ وضيعت تاهل/در صورت تاهل شغل همسر

ايرانی: متاهل-دانشجو

هندی:مجرد

سوئدی:متاهل-کارمند بانک

---------

سوال∙ محل کار

ايرانی: ساری - اداره تامين اجتماعی

هندی: دهلی نو - کارمند يک شرکت کامپيوتری

سوئدی: شرکتی در استکهلم

---------

سوال∙ ميزان تحصيلات

ايرانی: مهندس کامپيوتر(نرم افزار)

هندی: مهندس کامپيوتر

سوئدی: مهندس کامپيوتر

---------

سوال∙ آشنائی با زبان

ايرانی: فارسی(مادری) - انگليسی (متوسط)

هندی: هندی (مادری) - انگليسی

سوئدی: سوئدی (مادری) - آلمانی و انگليسی

---------

سوال∙ درآمد ماهانه شما چقدر است؟

ايرانی: ۲۵۰ هزار تومان + مبلغی کار متفرقه

هندی: تقريبا ۱۰هزار روپيه (۴۰۰ هزار تومان)

سوئدی: ۱۵۰۰۰ تا ۱۷۰۰۰ کرون (۱ميليون و ۶۸۰هزار تومان)

---------

سوال∙ هزينه ماهانه شما چقدر است؟

ايرانی: تقريبا ۲۵۰ هزار تومان

هندی: تقريبا ۱۰ هزار روپيه (۲۰۰هزار تومان)

سوئدی: ۵۰۰۰ کرون اجاره خانه و ۶۰۰۰ کرون بيمه و ماليات و مخارج ديگر

---------

سوال∙ اجاره آپارتمان در شهر شما چقدر است؟

ايرانی: تقريبا ۵ ميليون تومان پول پيش و ۱۰۰ هزار تومان اجاره

هندی: اجاره آپارتمانی در جنوب شهر ۵۰۰۰ روپيه است.

سوئدی: اجاره بهترين آپارتمان در بهترين نقطه شهر ۴ تا ۷ هزار کرون

---------

سوال∙ آيا شما صاحب خانه هستيد يا مستاجر

ايرانی: مستاجر

هندی: مستاجر

سوئدی: مستاجر. در کشور ما مردم نيازی به صاحب خانه شدن ندارند

---------

سوال∙ آيا بيمه هستيد؟ هزينه‌های درمان شما چگونه‌ست؟

ايرانی: بله - بيمه تامين اجتماعی هستم و نسبتا راضی‌ام. 

هندی: بله - درمان در بيمارستانهای دولتی با بيمه‌ تقريبا رايگان است

سوئدی: بله تقريبا ۲۰ تا ۴۰ درصد درآمد صرف بيمه و مالياتهای مختلف ميشود.

---------

سوال∙ حداقل در آمد مورد نياز شما چقدر ميباشد؟

ايرانی: از پول بخور و نمير خسته شده ام. دلم ميخواهد مسافرت خارجی هم بروم و تفريح کنم و جهانگردی کنم. فکر کنم اين چنين زندگی ۲ ميليون تومان در ماه را طلب کند.

هندی: من دوست دارم پله‌های ترقی در شغل خود را طی کنم. الآن جوانانی هستند که به عنوان مدير شرکت کامپيوتری تا ۳ ميليون روپيه هم درآمد دارند.

سوئدی: اگر تقاضای نامعقولی داشته باشم امکان رسيدن به آن را ندارم.

---------

سوال∙ آيا شما راحت خرج ميکنيد؟

ايرانی: اگر داشته باشيم ميخوريم. نداشته باشيم نميخوريم. بيشتر مواقع هم نداريم.

هندی: درآمد من در هند درآمد خوبی‌ست. هزينه‌های زندگی در هند چندان بالا نيست.

سوئدی: بلاه تقريبا ۲۰٪ حقوق من پس انداز ميشود.

---------

سوال∙ آيا مسافرت خارج از کشور داشته‌ايد؟

ايرانی: خير. ولی دوتس دارم به آلمان و فرانسه بروم و بفهمم که چگونه آنها جهان اول شده اند و ما هنوز در خم يک موچه مانده ايم!

هندی: من به چند کشور عربی مثل امارات و قطر رفته‌ام؛ ولی دوست دارم به اروپا بروم.

سوئدی: من به مصر - تريک و انگلستان و رفته‌ام.

---------

سوال∙ شغل خود را چونده توصيف ميکنيد؟

ايرانی: کامپيوتر رشته جديد و جذابی است. ولی: ۱- مهندسان کامپيوتر سازمان يا نظام مهندسی ندارند  ۲- وضعيت نرمافزارها در ايران تاسف بار است. چون حق کپی رايت در کشور وجود ندارد.

هندی: ميگوند در کل تاريخ بشری در سه انقلاب جای ميگيرد و اختراع کامپيوتر، انقلاب ارتباطی بهخ وجود آورد. اگر اينترنت نبود شما الآن نميتوانستيد با من مصاحبه کنيد.

سوئدی: کامپيوتر زبان همه ملتها شده است. اگر تلويزيون راديو و ماهواره اختراع شده در همه اينها ارتباط يکطرفه است؛ در حالی که کامپيوتر دوطرفه و دوسویه است. 

---------

سوال∙ ميزان رضايت شما از شغلتان چگونه است؟

ايرانی: رضايت از شغل دو بعد دارد: يکی از بعد مادی و درآمدی که چندان خوب نيست. از بعد علمی رشته‌ای متحول و به روز است. يونسکو ميگويد کسی که کامپيوتر ندارد بی سواد است.

هندی: نه تنها من: بلکه اکثريت جوانانی که وارد اين رشته ميشوند راضی هستند و عاشقانه کار ميکنند. کشور ما در زمينه کامپيوتر سيار (نوت بوک) پيشرفته شده است و شايد تا چند سال ديگر حرف اول در آسيا را بزند

سوئدی: من شغل خود را دوست دارم. اگر انسان شغل خود و وطن خودرا دوست نداشته باشد ديگر هويتی ندارد.

---------

سوال∙ ساعت کار شما چگونه است

ايرانی: کار من در اين اداره حکم اورژانس را دارد شبها ممکن است تا ساعت ۲۲ هم کار کنم.

هندی: هر هفته دوروز تعطيل‌ام و بقيه روزها کار ميکنم.

سوئدی: دو روز در هفته کار نميکنم و شروع کار از ساعت ۹ صبح تا ۵ بعد از ظهر.

---------

حالا دلت به حال خودت بسوزه نرو رای بده.

» نوشته شده در ساعت 5:54 توسط علی
» لینک


مار

2004/2/9

سلام

اولش سلام. آخرش هم سلام.

بریم سر اصل مطلب.

دیروز یه چیزی شنیدم که باورم نمیشد. خیلی اعصاب خوردکن هست البته برای اونایی که هری پاتریست هستن. البته من فکر نکنم دوستی داشته باشم که هری پاتری نباشه. پس احتمالا اعصاب همه تون خراب میشه. میدونین مار نشون از چیه؟ یکم فکر کنین. یه راهنمایی هم میکنم ببینین مارا رو کجاها میشه پیدا کرد. منظورم عکسشه. ای بابا!

نگو که تاحالا داروخونه ندیدی. نگو تاحالا جعبه کمکهای اولیه ندیدی. معلومه که دیدی. روش دوتا مار هست که دور یه جام حلقه زدن و به بالا رفتن و از زهر خودشون توی جام میریزن.

حالا فهمیدی نشونه ی چیه؟

مار در فارسی پهلوی به معنای سلامتی و تندرستی هست. و کلمه ی بیمار به وجود آمده از بی+مار هست. یعنی اگر مار نداشته باشی سلامتی نداری. خوب این یعنی ننگ بزرگی برای گریفیندور. این یعنی ننگ بزرگی برای ققنوس (منظورم پرنده ققنوس هست). یعنی چی که مار با اون وضعیت ... نشونه سلامتی هست.

حالا از اون موضوع بگذریم. من امروز اصلا حال و حوصله نوشتن ندارم. پس یه چیز دیگه هم میگم و بعدش میرم.

اینکه پروژه http://www.kermandigital.com/ تکمیل شده و از دیروز پروژه بعدیم شروع شده. البته فقط اگر یک دونفر از پروژه جدیدم خبر داشته باشن. چون هنوز هم خودم مطمئن نیستم که بتونم به سلامتی این پروژه رو به پایان ببرم. اسم سایت رو اگر خدا بخواد http://www.****.net/ میذارم

چون هنوز نمیتونم اسم سایت رو بگم اسمش رو اینجوری گذاشتم. همین

من خداحافظ.

» نوشته شده در ساعت 5:52 توسط علی
» لینک


ترس و دلهره

2004/2/2

سلام.اولش عديتون مبارک

 من اعصاب ندارم. از دست شماها اعصاب ندارم.

من فکر ميکردم آدما معرفت دارن. نگو فقط ما بروبچ جادوگر معرفت حاليمون ميشه (ققنوس. ارزو . آيدا)

من هرچی مينويسم تنها کامنتهام از اينان. کلی هم ازشون متشکر هستم.

من اصلا الآن مغزم در وضعيت متعادل حرف زدن و نوشتنی قرار نداره. به همين دليل اگر ميبينين که بعضی جاه خيلی بيربط هست گير ندين. بالاخره.

خيلی خوشحال شدم از اينکه بلاگ اسکای دوباره تونست سرورش رو پس بگيره و ايندفعه کاری که قبلا کرده بود رو نکرد و ايندفعه يه قسمت به نام تبليغات به سايت اضافه کرد.

وقتی به وبلاگ ققنوس سر زدم فکر کردم اشتباهی اودم. کلی عوض شده بود. از اون فلش بالاش هم خيلی خوشم اومد.

کلی بهم مزه داد ولی بابا ما هم ميخواهخيم نظر دهيم. نميشه که بهت نظر داد که. اين که نميشه.

عقده کردم از بس به ققنوس نظر ندادم.

بعدشم اينکه. ميخوام مردم رو بترسونم.

اول از همه اينکه اينجا يک هفته‌س که صداهايی از زمين ميومد و ديگه ۳ تا هم بچه زلزله شد. بالاخره به اين کاری ندارم. به اين توجه کنين

يه کارشناس زمين شناسی هست توی ايران به نام فکر کنم دکتر زارعی. ايشون خيلی کارشون درسته. چند سال قبل از زلزله طبس بازه‌ی زمانی زلزله‌ی طبس رو مشخص کرده بودن و همونطور هم شد.چند سال قبل از زلزله‌ی رودبار هم بازه‌ی زمانی رو پيش بينی کرده بود و شهرش هم معلوم کرده بود. ۴ سال پيش گفته بود که در ۴ سال آينده انتهای گسل کوه بنان يعنی بم فعال ميشه و در شهر بم زلزله بزرگی ميشه. و همينطور هم شد ديگه.

حالا جا قشنگش اينجاست که اين آقاهه ۴ سال پيش وقتی زلزله‌ی بم رو پيش بينی کرد گفت در ۱۰ سال آينده يه زلزله‌ی فول خفن توی تهرون مياد که الان ۴ سال از اون ۱۰ سال گذشته.

حالا برين واسه خودتون حال کنين.

خوب همين

من خداحافظ

» نوشته شده در ساعت 6:1 توسط علی
» لینک


قالب جدید مبارک

2004/1/25

سلام. خوبين؟

چند وقتی هست که نه از آرزو و ه از ققنوس هيچ خبری نيست؟ چرا؟

راستی قالب جديدم مبارکم باشه.

راستی ميخواستم يک سری مطالب تکميلی برای بلاگ زلزله‌ی تهران از آيدا رو بهتون بگم.

اولش اينکه توی تهرون حتی به ماشين ها هم نميشه اعتماد کرد چون وقتی زلزله ميشه تهرون راه بندون شديدی ميشه چون متروها جاده رو بستن و ريزش کردن. بزرگراه‌ها هم که ديگه ريزششون حتمی هست. ساختمونها اکثرشون روی خيابون پهن ميشن و نميشه با ماشين حرکت کرد. از جاهايی که بسيار امن هستن ميشه از مسلای تهران حرف زد () و حرم مطهر () چون پول زيادی روشون صرف شده. من بابا مامان مذهبی دارم ولی معتقدند به اينکه خدابايد به تهرونيا رحم کنه.

خوب. بايد که سری چيزای ديگه هم فکر کنين. اينکه حتی به منطقه‌ی الهيه‌ی تهران حتی نزديک بشين. چون هم از نظر روحی خراب ميشين هم از نظر جسمی چون با يه پس لرزه هرچی اونجا هست خراب ميشه.

ميدونين که تجربه‌ی من در مورد زلزله‌ زياد تر از شماست. راستي. يه چيزی رو يادم رفت اگر ميتونين به مکانهايی که سقف کاذب شيشه‌ای يا آينه کاری رو در ديوار دارن نزديک هم نشين و اگر شدين با اولين تکون زلزله‌ اگر ميتونين به بيرون از ساختمون برين و يا خودتون رو به زير ميز و صندلی ببرين. چون در فرودگاه بم که وقتی زلزله شده بود تمام سالن به دليل شيشه‌های سقف غير قابل عبور بود. خوب. همين

من خداحافظ

» نوشته شده در ساعت 5:59 توسط علی
» لینک


شاید چندوقتی نباشم

2004/1/21

سلام خوبين؟

ممکنه يه چندوقتی نتونم سری بهتون بزنم چون يه‌کمی سرم شلوغ ميشه.

ميدونين داشتم امروز به يه چيزی فکر ميکردم. داشتم ميگفتم چرا اينجوری‌ان اينا؟

اينا با قالب اسلام اومدن جلو حالا دارن با نميدونم کدوم دين با مردم برخورد ميکنن. بابا اسلام حتی اسنان رو توی انتخاب دين هم آزاد گذاشته باب شايد يه نفر نخواد ه دين درست و حسابی داشته باشه. بايد بزنين تو سرش بکشينش؟

اين ديگه کدوم دينه معلوم نيست.

به قول حبيب

بزن باران

که دين را دام کردند

شکار خلق و صيد خام کردند

بزن باران

خدا بازيچه‌ای شد

که با آن کسب و ننگ و نام کردند.

خدايا اينا ديگه چه موجوداتی بودن که سرما اومدن؟

مگه ما چه گناهی کرديم که همچين بايد سرمون بياد؟

۲۵ سال از عمر بابا مامانمون و ۹۰٪ درصد از عمر مفيدشون رو از دست دادن چرا؟

فقط بگم که نذارين وقتی پير شدين و روی نيمکت پارک نشستين؛ وقتی دوتا جوون رو ديدين که آزاد دارن کنار هم راه ميرن دلتون يه حال جوونی خودتون بسوزه.

فعلا بای.

» نوشته شده در ساعت 15:14 توسط علی
» لینک