

2004/12/20


تا حالا به حمت شب يلدا فکر کردين؟؟
طولانی ترين شب سال. شبی که همه ميخوايم با هم باشيم؟؟ ميدونين منظور از اينکه ميگن بياين تا با هم باشيم تا آجيل بخوريم و آرزو کنيم و فال حافظ بگيريم چيه؟؟
اينها همه رسمايی هستن که از روی حکمت درست شدن.
قديميا وقتی طولانی ترين شب سال ميشد يه شعری هم ميخوندن که الآن يادم نيست. اونا ميخواستن با خوندن اين شعر صداشون رو از توی خونه بيرون ببرن ت ديو غصه بشنوه. اونا ميخواستن کنار هم باشن تا ديو شب بدونه که حتی اگر صبح خيلی دير هم بياد اونا کنار هم ميمونن تا صبح بشه. ميخواستن بگن حتی اگر شب طول بکشه بازم شادن و ناراحت نميشن. بازم هستن و غمگين نميشن. ميخواستن ديو غصه بدونه که اونا هنوزم خوشحالن و شب هيچکاری نميتونه بکنه.
حالا بياين ما هم مثل اون قديم نديما آجيل بشکونيم. هندونه ببريم. فال بگيريم. آرزو کنيم که زمستون خوبی داشته باشيم.
شب يلداتون مبارک...
خداکنه بعداز ۵ سال اينجا يه برف درست حسابی بياد
» نوشته شده در ساعت 6:35 توسط
علی
» لینک


2004/12/17


آيدا در آينه بهترين کليپیست که توی عمرم ديدم
شعر: احمد شامل
» نوشته شده در ساعت 7:22 توسط
علی
» لینک


2004/12/15


نام فیلم: Good Will Hunting
نام فارسی فیلم: Will هانتینگ نابغه
سانسور: در حد بسیار کم (ناچیز)
بازیگران: Mat Damon, Ben Affleck, Robin Williams, Minnie Driver
--------------------------1---------Sean و Will روی نیمکت کنار دریاچه ای که توش قو هست نشستن
Will: خوب چیه این. یه لحظه ی دل انگیز برای دو مرد؟؟ اینجا قشنگه. علاقه ی خاصی به قو داری یا یجور طلسمه. احتیاج داری وقتتو بذاری روش؟
Sean: راجع به چیزی که دیروز بهم گفتی فکر کردم. درباره ی نقاشی.
Will: خوب.
Sean: تا نیمه های شب بهش فکر کردم. یه احساسی بهم دست داد. به یه خواب عمیق فرو رفتم و دیگه درباره ی تو فکر نکردم. میدونی چه احساسی بود؟؟
Will: نه.
Sean: تو یه بچه ای. هیچ متوجه نیستی درباره ی چی صحبت میکنی.
Will: خیلی ممنون.
Sean: خواهش میکنم. تا حالا از بوستون خارج نشدی؟؟
Will: نه.
Sean: اگر از نقاشی بپرسم احتمالا کتابای مربوط به نقاشی رو برام شرح میدی. میکلانژ. درباره ی اون چی میدونی.آثار هنریش، دیدگاه سیاسیش، رابطه با پاپ، عشقها و آثارش. درسته؟؟ ولی نمیتونی بهم بگی فضای کلیسای سیستین(املا درسته؟؟) چه احساسی داره. هیچ قت اونجا وای نستادی به اون سقف زیبا نگاه کنی. نه ندیدیش. اگر از زنا بپرسم فهرستی از زنان محبوبت رو برام قطار میکنی حتی ممکنه چند بار رابطه ای داشته باشی. اما نمیتونی بگی بیدار شدن در اغوش زنت چه احساس شادی داره. بچه ی محکمی هستی. اگر از جنگ بپرسم از شکسپیر میخونی درسته؟؟ بار دیگه بر پهنه ی ساحل دوستان عزیز. اما خودت عزیز نبودی. دوستی سرش رو در آغوشت نذاشته و ندیدی آخرین نفسش رو به امید کمک تو فرو ببره. اگه از عشق بپرسم برام به غزل میخونی. اما زنی رو ندیدی که بی پناه باشه. کسی رو ندیدی که با چشماش به تو عشق بده و حس کنی که خداوند فرشته ای رو برای تو بوجود آورده که بتونه تورو از قعر جهنم نجات بده. نمیدونی چه حسی داره که تو فرشته ی اون باشی. دوسش داشته باشی و تا ابد کنارش باشی. با هر شرایطی. با سرطان. و تو نمیدونی نشسته خوابیدن در یک اطاق بیمارستان و گرفتن دستای اون تو دستات یعنی چی و دکترا بفهمن شرایط ساعات ملاقات در مورد تو صدق نمیکنه. نمیدونی از دست دادن یعنی چی. چون زمانی اتفاق میافته که چیزی رو بیش از خودت دوست داشته باشی. شک دارم تو جسارت چنین عشقی در وجودت باشه. به تو که نگاه میکنم به با شعور و با اعتماد نمیبینم. فقط یه بچه ی بی جربزه میبینم. تو نابغه ای. هیچ کس انکار نمیکنه. هیچ کس نمیتونه عمق وجود تورو درک کنه. اما فکر میکنی همه چی رو درباره ی من میدونی چون یه نقاشی من رو دیدی اونوقت زندگی من رو به لجن کشیدی. تو یتیمی درسته؟؟ فکر میکنی من راحت میفهمم زندگی تو چقدر سخت بوده، چه احساسی داری، کی هستی چون اولیور تویست رو خوندم؟؟ اون وجودتو در بر میگیره؟؟ من شخصا به این اهمیتی نمیدم. میدونی چرا؟؟ چون نمیتونم چیزی از تو یاد بگیرم و چیزی درباره ی تو از کتابا بفهمم. مگه اینکه تو از خودت حرف بزنی و اینکه که هستی و من شیفته ی شنیدنم. جدی میگم. ولی نمیخوای اینکارو بکنی درسته؟؟ میترسی از اینکه چی ممکنه بگی. اما نوبت حرکت توئه رئیس.
--------------------------2
Skylar: تو عکس همه چی تو ذهنت میمونه؟
Will: نمیدومنم. فقط حافظه م قویه. یعنی تو شماره تلفوناتو چجوری حفظ میکنی؟؟ حفظ میکنی دیگه.
Skylar: تو شیمی آلی هم خوندی؟
Will: یکم.
Skylar: اوه. فقط برای یه ساعت.
Will: آره. واسه تفریح
Skylar: آره. لذت داره شیمی آلی مطالعه کنی. تو دیوونه ای؟؟ تو واقعا عقلت رو از دست دادی. هیچ کس شیمی رو برای لذت نمیخونه. هیچ چیز واجبی نیست بخصوص برای یکی مثل تو.
Will: یکی مثل من؟؟
اسکالر: آره. یه نفر که عمرش رو بجای کارای واجبش توی بارا تقسیم میکنه. به نظر من شیمی براش واجب نیست. میدونی اینجا توی هاروارد آدمای باهوش زیادی هست و حتی اونا باید درس بخونن بخاطر اینکه سخته. با این حال تو آسون این کارو میکنی. سر در نمیارم که مغرت چطوری کار میکنه.
Will: تو پیانو میزنی؟؟
Skylar: میخوام در این باره حرف بزنم.
Will: دارم برات توضیح میدم. تو پیانو میزنی؟؟
Skylar: یکم.
Will: پس وقتی تو به پیانو نگاه میکنی موتزارت رو میبینی.
Skylar: من به تیکه چوب میبینمه.
Will: خیلی خوب باشه. بتهون. باشه؟ نگاه میکرد به پیانو. پیانو براش معنی داشت.میتونست اونو راحت بزنه.
Skylar: حالا چی میگی؟ تو پیانو میزنی؟؟
Will: نه نه نه. اصلا به پیانو که نگاه کنم چندتا کلادیه میبینم، سه تا پدال و یه جعبه. اما بتهون و موتزارت نگاش میکردن و همون موقع میتونستن بزنن. من نمیتونم برات نقاشی بکشم. نمیتونم یه توپ رو از روی دیوار پرت کنم؛ پیانو هم نمیتونم بزنم.
Skylar: اما به سرعت میتونی مسئله ی شیمی آلی من رو حل کنی.
Will: درسته. ولی وقتی صحبت از اینا باشه منم راحت میزنم. از این بهتر نمیتونم توضیح بدم.
» نوشته شده در ساعت 5:48 توسط
علی
» لینک


2004/12/12


سلام.خوبین؟؟
منم بدک نیستم. نه که خیلی اهمیت داره اینو گفتم.
پنجشنبه صبح دوتا داداشیام اومدن و صبح روز بعدش یکیشون عازم محل مربوط شد و بعدازظهرش اونیکیشون عازم محل مربوط شد. اولش اینقزه خوشحال شدم که نمیدونین ولی بعدش یهو حالتر شدم.
چهارشنبه یه بارون خفن و توپ اومد و کلی حال داد. سه شنبه یادم نمیاد که بارون اومد یا نه. ولی میدونم که پنجشنبه یه بارون خوب صبحش و یه بارون و باد خوبم نصفه شبش اومد. کلی بهم فاز داد.
تقریب به یک هفته س که دارم دنبال آهنگای دامبلو دیشو یا شاد عروسی میگردم. نیاز دارم.
راستی قبل از اینکه حرف سیاسی بزنم یه معذرت بخوام. چند رو پیش الناز رو بخاطر یک اشتباه تایپی کوچیک توی کل نوشته هاش مسخره کردم. غلط کردم. وقتی دیدم که خودم از روی اینکه میخوام تند بنویسم چقدر اشتباه تایپی دارم از خجالت آب شدم.
حالا بریم سراغ حرف سیاسی. دو سه روز پیش CD سخنرانی آقای عباسی رو نگاه میکردم. مرتیکه ی .......................................................... . هی میگه آقای خاتمی غلط کردن همچین کاری کردن. آقای هاشمی غلط کردن. آقای ... و ... غلط کردن. شما جوابگوی رهبر نیستین. حرف رهبر مثل این قرآن داره روی زمین میمونه...
آخه مرتیکه تو اگه پشتت محکم نبود واقعا دلشو داشتی بیای اینجا همیچین حرفی بزنی؟؟ تو اصلا اگر بهت نمیگفتن بیا این حرفا رو بزن میومدی این حرفا رو بزنی؟؟ اون خامنه ای که دیگه از همه بدتره. اون وقت میگی حرف رهبر مثل این قرآن روی زمین مونده؟؟ آخه تو آدمی. یه مشت دزد دروغگوی کلاش ... ریختن توی حکومت دارن یه جالی به ما میدن. دیگه آخه چقدر صبر کنیم. اون خاتمی هم که هیچکاری نکرد.
» نوشته شده در ساعت 5:48 توسط
علی
» لینک


2004/12/8


سلام. خوبين؟؟
شرمنده که خيلی وقت بود نبودم. ميخواستم اول هفته يه چيزی بنويسم ولی يکم سرم شلوغ بود و وقتی هم که ميتونستم بنويسم ويندوز به اون هم سوراخش که مثل دوش حموم ميمونه يه ويروس رو با آغوش باز پذيرفت و من ويروس داشتم.
اين چندروزه بدک نبود. بارون اومد. شيطونی کرديم. (يه شيشه آب مقطر برای سرنگ رو انداختيم تو آتيش و صدا داد همراه با ترکش). کارهای زيادی اين چندروزه کردم.
بدک نبود خلاصه. يکم تنوع توی برنامهی آدم خوبه. چند روز پيش يه بارون حسابی اومد و شهر و صفا داد. خيلی باحال بود. جون ميداد واسه اينکه آدم بره بيرون زير بارون قدم بزنه.
دلم تنگ شده بود.
نميدونم چرا وقتی ميام اينجا و ميخوام بنويسم هيچی يادم نمياد. هيچی يادم نمياد باری نوشتن.
يکی از آهنگهای Evanescence هست به نام Hello. خيلی کارش درسته. وقتی پخش ميشه ميرم تو فازش. با اينکه آروم و ميشه گفت کلاسيک هست ولی آهنگ واقعا جذابی هست.
نميدونم ديگه بايد چی بنويسم. شايد بهتر باشه بگم همين چرنديات رو هم محض Update نوشتم. همون بهتر که اصلا نمينوشتم. هيچ نکتهی شما توی اين متن پيدا ميکنين که جذاب باشه؟؟
» نوشته شده در ساعت 6:52 توسط
علی
» لینک


2004/11/23


سلام. خوبین؟؟
من که شارژ شارژم. از شما خبر ندارم.
بعدازظهر شنبه یه بارون قشنگ اومد. خیلی بهم فاز داد. من کلا از بارون خیلی حال میکنم. مخصوصا اون شب که دیگه حالی به حولی. عید شد و عشق و صفا.
یکشنبه بخاطر بارون روز قبلش خیلی هوای توپی داشتیم. یه هوای تمیز که آدم حال میکرد توش قدم بزنه. راه بره و فکرای خوب خوب بکنه. ولی بگم این هواها اصلا هواهای دونفره نیستن. چون من این هواها رو دوست دارم که توشون تنهایی راه برم.
دوشنبه هم باحال بود. صبح رفتیم سر کلاس. قرار بود حسابان همه رو بیاره پا تخته که دهنمون رو سرویس کنه که نیاورد. بعدش امتحان عربی داشتیم که ازمون نگرفت بعدش هم شیمی قرار بود بپرسه. نه اینکه درس نداد برد مارو آزمایشگاه اصلا یه حالی به جمالمون داد. فقط اونجا یکمی کارهای بحال کردیم. مثلا اول باران طلایی درست کردیم. بعدش مس 2 سولفات و فکر کنم سدیم کلرید رو با هم قاطی کردیم. یه واکنش سریع و باحال که حاصلش یه مایع آبی شفاف و یک پودر سفید مایل به آبی نامحلول بود.
وقتی دبیر رفت اونطرف آزمایشگاه تا آزمایش بعدی رو انجام بده. من شیطنتم گل کرد. تک تک بچه های شرور کلاس (مگه خودم چی هستم؟؟) رو تحریک کردم تا این دوتا رو (باران طلایی و محلول جدیده) با هم مخلوط کنن. آخرش خودم دست بکار شدم. اولش یه قل کوچیک زد بعدش رنگ اون مایع آبی شفاف شد قهوه ای تیره و کدر و اون پودر سفید مایل به آبی به زرد تبدیل شد. معلمه اومد طرف ما ببینه داریم چیکار میکنیم. احتمالا دیده من چیکار کردم. بعد گفت که اینو چیکار کردی. گفتم با هم قاطیشون کردیم. بعدش گفت آقای علی از شما انتظار نداشتم. جالب اینجا بود که بهم گفت علی. گفتم خوب کسی وارد عمل نشد من خودم وارد عمل شدم. اونم خندید. بعد رفت بشر رو بشوره که من از آزمایشگاه جیمیدم.
خیلی فاز داد. بعدش عصر که شد مثل خرس گرفتم خوابیدم. یکمی شهرزاد سپنلو و DJ مریم یا محشر گوش دادم و بعد هم یه بارون کار درست داره میاد.
حالا نمیدونم چه روزی میتونم این بلاگ رو آپ دیت کنم ولی این چند دو سه مطلب رو هم بگم
اینکه سایت http://www.hamvatanha.com/ که طراحی اون با من بوده و صاحب سایت آقای مسعود خان هستن افتتاح شد
بعدش یه داستانک:
یکی از دوستان میگفت که: دوست بچه ش(دخترش) شب اومده بوده خونه شون و قرار بوده ساعت 10 مامانش بیاد دنبالش. خونه ش هم اون سر شهر بوده. مسیر کوتاهی نبوده. خلاصه ساعت 10 میشه و مامی میشینه پشت ماشین و دبگاز میاد. ولی میبنه هرچی به ماشین گاز میده زیاد تند نمیره. به خودش میگه فردا میدمش تعمیر. خلاصه میره و میره میرسه دم در خونه و از ماشین که پیاده میشه میبینه یا خود خدا. این ماشین مثل انگار چرخای عقب آتیش گرفته باشن داره ازشون دود بلند میشه. آشنای ما میره ببینه چی شده که این بدبخت داره اینجوری دود میکنه که میبینه ماشین بدبخت تاحالا دستیش کشیده بوده. این ماشین هم چرخای جلوش داشتن چرخای عقبی رو دنبال خودشون میکشوندن چرخای عقب هم روی زمین کشیده میشدن. اینجا چند نکته آشکار میشه. اینکه اصلا حواسش نبوده بعد اینکه یک بار توی آینه بقل یا عقب نگاه نکرده ببینه این ماشین داره از پشتش دود بلند میشه. واقعا دالم به حال ملت میسوزه و بیش از اون دلم به حال ماشین ملت میسوزه.
ماجرای بعدی اینه:
ما توی کلاسمون یه نفر داریم که اسمش صداقته. این خیلی بچه ی باحال و در عین حال پررویی هست. دبیر مبانی هم کلا آدم باحالیه و یه جالی به جمال ما میده. کلا کلاس باحالی داره. همه توی کلاسش آزاد هستیم.
دبیر مبانی نشسته بود داشت تعریف مربوط به زبان HTML رو میداد تا ما بنویسیم. گفت: یک زبان استاندارد هست برای نمایش صفحات وب. اشتباه گفته بود. زبانی هست برای طراحی صفحات وب. یهو اشتباهش رو فهمید گفت: نه
یدفعه یکی از بچه ها از ته کلاس گفت: نه و نگمه. همه بچه ها چارشاخ شده بودن که چرا همچین حرفی زده. یهو نگاه میکنه میبینه همه دارن نگاش میکنن میگه: مگه صداقت نبود؟؟
همه میزنیم زیر خنده. آقا خود دبیرمون هم خنده ش گرفته بود. تازه فهمیده بود که جریان چیه. این پسر کودن فکر کرده بود صداقت گفته: نه و اونم همچین جوابی داده بود.
خب. اینم از این.
راستی سه شنبه صبح که بلند شدم نزدیک بود از کلاس جا بمونم چون نگته کردم دیدم هوا تاریکه مثل ساعت 5.5 صبح. ولی وقتی به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت 6 هست. هوا اینقدر ابری بود که همه جا تاریک بود. اینجا تقریبا میشه گفت که ساعت 5.5 تارکی خالص و 6 هم آفتاب طلوعیده. ولی یه بارون حسابی اومد من هم کلی توی بارونا راه رفتم تا رسیدم کلاس و بهم حال داد. ولی وقتی رسیدم مدرسه با اینکه دومین نفری بودم که رسیده بودم مدیر گفت: اگر 10 دقیقه زودتر اومده بودی اینقدر خیس نمیشدی. چقدر این فرصت طلبه. اه اه اه
» نوشته شده در ساعت 6:41 توسط
علی
» لینک