تبليغاتX
Loud Silence
مربوط بی مربوط

2005/1/14

داشتم به وبلاگ مسخره ی خودم نگاه میکردم. تک تک قسمتهاش رو داشتم چک میکردم که ببینم چیزی کم و کسر نداشته باشه. همه قسمتهاش. اینکه توی قسمت بلاگ نویسی چیزی کم هست یا نه؟؟ توی قسمت weblog, Ads, Linkdump, Music, Friends, Information. همه جا. متوجه دو چیز شدم

اولش یه سوتی از من: Header قسمت Ads با Header قسمت Weblog جابجا شدن.
دومیش یه سوتی از  شما: توی قسمت
Linkdump دیدم که بیشترین کلیکها در رده ی اول: 10 بوده و رده ی دوم با 9 کلیک مربوط به کريسمس برای Love شما بوده.

چشم دلم روشن. حالا دیگه اینجور چیزا از همه بیشتر کلیک میخورن دیگه. ها؟؟ ای ول. شما یعنی یه مملکت جوون خالص. ای ول. خوشم اومد.

یه موضوع بی ربط: امید

امید چیه؟ به نظر من هیچی نیست جز یه انرژی کاملا مثبت که حتی توی بدترین لحظات میتونه آدم رو پر تلاش ترین فرد دنیا برای ادامه بکنه. امید؟ امید هیچی نیست جز یه نیور که میتونه آدم رو محکم نگه داره.امید؟ اون چیزیه خستگی رو از تننت بیرون میکنه. امید؟ امید اون چیزیه که زندگی رو برات شیرین میکنه. امید؟ امید چیزیه که من همیشه داشتم. امید اون چیزیه که زندم نگه داشته.

به خاطر وجود امیده که میگن: آدم تا زنده س باید زندگی کنه

باز هم یه سوال بی ربط: چرا اینقدر Minesweeper جذابه؟؟

متوجه شدم که هر روز تقریبا 30 نفر از این وبلاگ دیدن میکنن. یعنی اینقدر نوشته های من بی ارزشن که کسی نمیاد کامنت بده؟

» نوشته شده در ساعت 6:27 توسط علی
» لینک


میلاد عشق در خوابگاه دختران

2005/1/13

شاید 7 یا 8 سال پیش یه Audio CD از دکلمه ی شعرهای سید علی صیاحی با صدای خسرو شکیبایی خریدیم. شهرا و کلا خیلی باحال بود. دیروز یادش افتادم و تبدیلش کردم به MP3. هنوزم قشنگه. چی شد که یادش افتادم. وقتی داشتم توی لیست یکی از وبلاگها به دنبال یه اسم قشنگ میگشتم تا برم و سراغش و بهش کامنت بدم تا دوستای وبلاگیم زیاد بشن به یه وبلاگ رفتم. اونجا به بلاگ بود که یه قسمت از این شعر رو نوشته بود.

چند وقت پیش نوشتم یه داستان نسبتا قشنگ که آخرش به گند کشیده میشه رو توی مجله ای که برای خواهرم خریدم خوندم. تایپش کردم و میذارم تا شما هم مشمئز بشین:

مجله ی خاناده ی سبز: شماره ی 125

میلاد عشق در خوابگاه دختران با تخلص

از پنجره بیرون را نگاه کردم. خدای من، ساعتها از رفتن محبوبه میگذشت. برف آنقدر باریده بود که به اغراق میتوان گفت تا زانوی عابران میرسید.

از پنجره نگاهی به اولین باجه ی تلفن انداختم. برف به شکل مورب حدود چهل سانتی متر از پایه باجه تلفن را پوشانده بود. من از سرما میلرزیدم. پنجره را بستم و فورا خودم را به بخاری بزرگ استوانه ای رساندم و در کنار آن کز کردم.

ناگهان بهنوش وارد اتاق شد، خنده بلندی سرداد و به ساعت رومیزی اشاره کرد و گفت کاش میدانستم این عاشق و معشوق چقدر با هم حرف دارند، چقدر...
منظورش محبوبه و داریوش بود.

سپس با ناز و حالت خاصی جلوی آینه کوچک قرار گرفت، چشمانش را کمی بست و حالت زیبایی به چهره اش داد سپس خودش را بر روی تخت پرتاب کرد، میدانستم او در این زمان شروع به خواندن آواز خواهد کرد. آن هم با مضمون زیبای عاشقانه ای که معمولا هجران یار و دوری دوست عزیز است.

سرم را به دیوار چسباندم، گرمای بخاری واقعا مطبوع بود و باد روزی افتادم که به همراه نه نفر دانشجوی دیگر برای دیدن این خانه آمده بودیم، میدانستم بچه ها علاقه شدیدی به کوی مخابرات داشتند، آن هم به دلیل اینکه ساعات تنهایی شان را میتوانستند در مخابرات به سرخوشی بدل کنند.

فقط در آن مکان بود که میشد صدای عزیزان را از راه دور شنید و هم اینکه دانشجویان دیگر را بدون هیچ حرف و حدیثی از طرف کمیته انضباطی دانشگاه ملاقات کرد با این اوصاف طبقه دوم خانه ای را که درست چسبیده به ساختمان مخابرات بود و از پنجره آن بیرون حیاط و اتاقها و حتی باجه های تلفن را میشد دورادور دید. در آنجا ده نفر دانشجوی شهرستانی مقیم همدان شدند. آن هم به قیمتی بالا که برای پرداخت اجاره بهای آن باید از خیر خوراکی ها و لباسهای اضافه بر سازمان گذشت.

در این خیالات بودم که صدای زن صاحبخانه بلند شد.:{گوشی را بردارید}. بهنوش جستی زد و سریع گوشی تلفن را برداشت، فریاد کشید محبوبه تویی، خیال کردم زیر برف مدفون شده ای، میدانی چند ساعت است در حال حرف زدن هستی. حداقل میتوانی از باجه های تلفنی درون ساختمان استفاده کنی. حدس زدم محبوبه به بهنوش گفت: خفه شو، مزه نریز، برایم سکه بفرست، سکه هایم تمام شدند. بهنوش بلا فاصله گفت: الهی داریوش به عزات بشینه. از صبح تاحالا 5000 تومن سکه مصرف کردی. به جای تلفن کردن برایمان کمی خرید کن...

به هرحال کیسه ی پلاستیکی پر از سکه توسط بند از پنجره پایین فرستاده شد. دوباره نگاهی به کوچه ی مخابرات انداختم. کوچه ای که همیشه پر از سروصدای دانشجوبان بود حالا جز صدای کلاغها چیزی نداشت. حتی عابری از آن نمیگذشت.

سعیده فریاد کشید: محبوبه کیسه رو بردار. ما هم سریع پنجره را بستیم تا از حجوم هوای سرد جلوگیری کنیم. درون خوابگاه هرکسی مشغول کاری شد تا ناهار آماده شود. طوری شا دبودیم که محبوبه را از خاطر بردیم. بعداز ناهار هرکسی گوشه ای ولو شد...

ناگهان به فکر محبوبه افتادم که هنوز بازنگشته بود، هرچند مکالمه های طولانی عادت او بود ولی نگران شدم.بلند شدم و فریاد زدم: بچه ها محبوبه هنوز برنگشته. بهنوش نیم خیز شد و گفت: چه گرفتاری از دست ایندوتا داریم ها.

همه بچه ها پشت پنجره مشرف به کوچه بودیم.

نگار ناله ای کرد و گفت: حالا اون در تب و تاب عاشقانه ست و ما...
چشمم به کیسه ی سکه ها بود که لایه ی برف نازکی روش رو پوشونده بود.

حدس زدم محبوبه برای بردن سکه ها بیرون نیومده. به باجه نگاه کردم. بخار روی شیشه هاش نبود و سایه ی محبوبه هم نبود، درش هم نیمه باز بود. بچه ها هم عقیده گفتند حتما سردش شده و به مخابرات رفته...

اما انگار به حرفاشون اعتقاد نداشتن. همگی به طرف مانتو و مقنعه هامون رفتیم و وقتی به بیرون خوابگاه رسییدم آنقدر سرد بود که انگاه 50 درجه زیر صفر بود. با وجود نگرانی باز هم دست از شوخی برنداشتیم. در حالی که میلرزیدیم آواز میخوندیم: داریوش، داریوش ما داریم میایم. کیسه ی پول را از روی زمین برداشتیم و بی توجه به باجه به سرف مخابرات رفتیم. کارمندای اونجا باهامون دوست شده بودن. وقتی از بابت محبوبه پرسیدیم گفتن که اونجا نیومده. همگی نگران به طرف باجه های تلفن دیویدیم. آنقدر هوا سرد بود که دیگه نمیلرزیدیم. بهوش که دهانش زیر شالش بود گفت: فکر کنم یخ زدم چون دیگه نمیلرزم.

محبوبه توی یکی از باجه ها بیهوش افتاده بود و دستش به آهن سرد چشسبیده بود. لبهاش از سرما کبود شده بود. نمیدونستیم چی شده...

صدای جیغ و داد ما هم برای بهوش آوردنش موثر نشد. با کمک همدیگه محبوبه رو تا طبقه دوم کشوندیم. صورت اون سرد و بی روح بود مثل اینکه سالهاست که مرده. بعداز چند دقیقه اون رو به بیمارستان رسوندیم. در طول راه خاطراتش رو با داریوش یادآور شدیم. پانیذ با غصه گفت: من نمیدونم این پسره چیکار کرده که محبوبه اینطوری عاشقش شده، حالا هم که مثل فیلم هندی ها یه دختر عاشق که مرده.

به بیمارستان که رسیدیم نگار خودش رو سریع به دکتر کشیک رسوند. همه میدانستیم که اون با دکتر جوان سروسری دارد و عاشق اوست. نگاهی پر رمز و راز بین آن دو رد و بدل شد. بفرما: اینم یه لیلی و مجنون دیگه. کی نوبت این یکی...

از فردای آن روز که محبوبه بخاطر سرمای زیاد د افت فشار خون بیهوش شده بود نذاشتیم به داریوش زنگ بزنه و زمان رفت و برگشتش رو از دانشگاه کنترل میکردیم. بعد از گذشت سه روز محبوبه هنوز از داریوش حرفی نزده بود. هوا هنوز سرد بود و ما فقط بخاطر حضور سر کلاسها بیرون میرفتیم. هر آن منتظر بودیم که زن صاحبخانه صدامون بزنه و ببینه زنده ایم یا مرده...

برف همچنان میبارید . نگار دست از تمارض برداشته بود و به بیمارستان سر نمیزد...

بهنوش هم مدام شعر از بی وفایی میخوند و غصه دار میگفت: پیمان من پیمانش را نمیشکند، نه نمیشکند...

پانیذ هم حال خوشی نداشت و مدام سرش را به رادیو میچسبوند و آهنگ یکنواخت و غمگینی گوش میداد...

انگار یخ زدگی هوا باعث یخ زدگی روحیه بچه ها شده بود. خودم هم وضع بهتری نداشتم. شاید کسل تر از همه من بودم. میخواستم گریه کنم، با صدای بلند. نمیدونستم چه مرگم شده بود. آرزو میگردم کسی ای کاش کسی بود که من هم اون رو دوست داشتم...

کوی مخابرات رو دوست داشتم شاید بخاطر اینکه بچه های دانشگاه رو اونجا میدیدم. چندروزی میشد که رنوی آبی از آن کوچه نگذشته بود. ناخوداگاه ساعت به ساعت پنجره رو باز میکردم ولی...

یک هفته میگذشت که ما اینجوری بودیم. جالب این بود که محبوب دل همه دختران ناگهان گم شده بودن. پانیذ هم به موسیقی غم انگیز کوش نمیداد. بعضی وقتا بهنوش به شوخی میگفت: میدونینی بچه ها حالا وقت چیه؟؟ وقت انتخار رسیده. نکاه هم با عصبانیت میگفت: بس کن. به اندازه کافی به آخر خط رسیدیم. باعث  نشو خودمون رو از بین ببریم.

این حالت رو دانشجوهای شهرهای دور درک میکنن. شب که میشد رخت خوابم رو جلوی بخاری پهن میکردم و از پنجره به آسمون نگاه میکردم. صدای عابری پیاده بعد از چند شب متوالی توجهم رو جلب کرد. صدای رسا و دلنشینی داشت. چندین شب متوالی صدای عابر من رو مشغول خودش کرده بود: هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست -- ورنه تشریف تو بر بالا کس کوتاه نیست

احساس عجیبی داشتم که نمی تونستم تحلیلش کنم. صدای زیبا، شعر اصیل با موسیقی قبلا اون رو شنیده بودم. توی اون شبها حال و هوای تازه ای در من ایجاد کرده بود. یک حس دوگانه: هم از شنیدن صدا غرق در لذت میشدم و هم یاداور صدای استاد بود. تمایل عجیبی نسبت صدا پیدا کرده بودم و تناقض این بود که حس حسادت و غم به وجود میاورد که ای کاش این صدای برای من میخوند. ای کاش صاحل این صدا این آواز رو فقط به خاطر شخص من بین این همه دختر سر میداد. اونوقت بود که فهمیدیم که بچه ها چه حسی دارن.

آیا عشق نیاز همه ی ماست؟؟

اونشوب یا صدای عابر از رختخواب بلند شدم و دزدکی طرف پنجره رفتم. قاب آهنی پنجره یخ زده و بود و باز نمیشد. با تمام انرژی بازش کردم و صدای وحشتناکی کرد. بهنوش (همه اتاقی م) وحشتزده بیدار شد و به طرفم اومد: چه خبر شده. اله خانم، فکر نکنم با این هوای سرد لاز م بود که پنجره رو باز میکردی. جوان عابر با صدای پنجره ساکت شده بود. نگاهی به من انداخت و با سرعت دور شد. صدای پاهاش روی برفها موسیقی شگفت انگیزی بود. دست و پام رو گم کردم و پنجره رو بستم و گفتم بیکار.ببین نصفه شب چه حالی داره. بهنوش گفت: حتما عاشق شده بیچاره. اونشب تا صبح بدون اینکه بتونم بخوابم توی رختخواب دراز کشیدم.

چند شب دیگه به امید صدای اون عابر منتظر شدم. ولی مثل اینکه اون هم مثل بقیه ما 10 نفر رو فراموش کرده بود. محبوبه مدام گریه میکرد. همه بی حوصله بودیم. نگار از بی محبتی دکتر جوان شکوه میکرد. بهنوش دیگه آواز هجران نمیخوند. شادی هم سکوت رو بر انرژی بی اندازه ش تریج داده بود. غصه م گرفت. چرا ما باید اینقدر منتظر جنس مخالف خودمون باشیم و به پای اونا بسوزیم؟؟

از خوابگاه بیرون زدم و رفتم جلوی باجه تلفن. زنگ زدم به داریوش و هرچیزی که توی قلبم حاکی از غم غصه و غرور شکسته شده ی بچه ها بود نثارش کردم. آخرش هم گفتم محبوبه به خاطر شما، عشق شما و صحبت با شما مریض شد. لطفا برای همیشه از زندگی اون برین بیرون.

بعد خیلی سریع خودم رو رسوندم به بیمارستان. به سمت اتاق آقای دکتر رفتم. اون خیلی خوشحال و خونطر روی مبل لم داده بود و چایی میخورد. تا منو دید فورا شناخت. امونش ندادم و با عصبانیت گفتم: تو لیاقت نگار رو نداری. اگر داشتی اون الآن کنار تو میتونست بهترین لحظات زندگیش رو تجربه کنه و اونو تو کف گذاشتم و اومدم بیرون...

توی راه کاغذی رو که شماره تلفنها رو نوشته بودم نگاه میکردم. مخواستم عادش به یار بهنوش و بقیه ی بچه ها زنگ بزنم. هوا یکم گرمتر شده بود و یخهای روی زمین در حال آب شدن بودن. با عجله و اضطراب راه میرفتم و به خودم این اجاز رو میدادم تا دوستام رو از عذاب این آشنایی های رنج آور خلاص کنم. به نزدیکی خوابگاه که رسیدم اونقدر شتابزده بودم که پام لیز خورد و روی زمین افتادم و دیگه هیچی نفهمیدم.

((تا اینجای داستان خوب بود ولی اینجا خراب میشه))

چشمهام رو که باز کردم محبوبه رو دیدم که صورت سفیدش سرخ شده بود.لبهاش رو جمع کرده بود و گفت: ای ناقلا، به داریوش من زنگ زدی و بعد سراغ دکتر آقایی میای و بعش هم ... چه کارای عجیبی میکنی: اصلا معلوم نبود که زیر ظاهر آرام اینقدر شر و شلوغ هستی. همه ی دوستام دور تختم جمع شده بودند. دکتر آقایی با روپوش سفید کنار نگا بود. محبوبه گفت که داریوش چند ساعت دیگه از تهران میاد. توی دلم آرزو کردم که ای کاش من هم میتونستم عابر کوی مخابرات رو کنارم داشته باشم

چند لحظه بعد حلقه ی دختران از دور تختم باز شد و جوانی با دسته گل سفید درحالی که سرش رو از شرم پایین انداخته بود نزدیک من اومد و سلام کرد. چهره ش آشنا بود. کجا دیده بودمش؟ صدای گرمی داشت.

بهنوش با صدای بلند گفت: معرفی میکنم، آقا فرهاد آواز خوان کوی مخابرات. همه ی دخترا خندیدن. هنوز نفهمیده بودم یعنی چی. جوان با دسته گل نزدیکتر اومد و من حتی نتونستم پلک بزنم. اینبار گفت: الهه خانم، من مدتهاست که... . بهنوش با شیطنت وسط حرفش پرید و اجازه نداد حرفش با اتمام برسه. گفت: این آقا صاحب رنوی آبی هستن و چندروزی بود که بخاطر برف نیتونستن به کوچه بیان و شبها پیاد میومدن و برات آواز میخوندن. دوباره دخترا خندیدن.

***

هفته ی بعد مراسم نامزدی داریوش و محبوبه و نگار و آقای دکتر بود. همه ی دخترا با شور و شوق به دنبال کارهای نامزدی شون بودن.

چند شب بازهم برف میبارید. صدای فرهاد از کوچه اومد و من دزدکی که کاملا هیجان زده بودم به طبقه اول رفتم و در رو باز کردم. یک دسته گل سفید قشنگ جلوم بود. دسته گل سفید رو با عجله گرفتم و به اتاق رفتم. روی دسته گل یه جعبه ی کادوی زیبا جا داده شده بود. بازش کردم و یادداشتی توش بود و یه حلقه ی قشنگ زیرش. الهه ی قصه هایم، با تو عشقی به سفیدی برف حلقه نامزدی را به تو تقدیم میکنم.

و ماه بعد ما به عقد هم در آمدیم.

یه داستان هندی، ایرانی. واقعا مشمئز کننده

» نوشته شده در ساعت 4:45 توسط علی
» لینک


در گذر است

2005/1/11

میگذره. داره میگذره. ثابت نیست. هیچ وقت ثابت نشده. همیشه رفته و رفته. سرعتش بیش از اونی هست که فکرش رو بکنی. نمیتونی وایستونیش. میره و تورم با خودش میبره.

فکرشو بکن. دیروز داشتی چیکار میکردی؟ ماه پیش به چی فکر میکردی؟ سال پیش چی؟ عید یادته؟ با هم رفتیم بیرون خندیدیم. کلی خوش گذشت؛ نه؟ وای یادته وقتی با بچه ها رفتیم بیرون چی شد؟ چقدر خندیدیم. ولی همه ش میگذره از بادم تندتر. چقدر زمان تند میگذره.

وای... وای... اگر فکر کنی میفهمی که هیچ کارش نمیشه کرد جز یه چیز. سعی کنی تا شکستش بدی و نذاری به بازیت بگیره. سعی کنی که ازش نهایت استفاده رو بکنی تا خودش رو شکست بدی. این زمان اگر ازش خوب استفاده نشه خیلی زودتر از اونی که فکرش رو کنی پیرت میکنه. ازش غافل نشو.

بحث بعدم در مورد موزیک هست

از اون موزیک هایی که بهشون میگن سنتی به شرطی که توش تار و 3تار و دف و دایره باشه شاید بعضی وقتا خوشم بیاد ولی یه ساز هست که همیشه دوست داشتم بزنم.

گیتار الکتریک. صداهایی که ازش در میاد شاهکارن. یه موزیک 50 ثانیه ای از LP عزیز هست که تا روزی 10 بار گوش ندم راحت نمیشم. اسمش A.06 هست. سعی میکنم اینجا Upload کنم تا دانلود کنین چون هیچ جا نتونستم پیداش کنم. ولی یه سری آهنگ دیگه از جمله
LP - Points of Authority
LP - With You
LP - Crawling
LP - Faint
LP - Lying from you
LP - Papecut
و ... هستن که توی Music.TakDownload.com قرار دارند. من یه آلبوم از Evanescence رو که بعضی از آهنگاش رو نداشتم از این سایت دانلود کردم. Crawling و With Youرو هم نداشتم که از همینجا گرفتم.

همه ی آهنگای Linkin Park شاهکارن.

راستی یکار کنین تا حال کنین. برین یه فازمتر بردارین بذارین روی یه قسمت فلزی case. البته جایی که رنگ روش نباشه. مثلا پشت پاور. البته نرین خودتون رو بکشین. درست. مثل یه بچه ی فنی و حرفه ای بذارین فازمتر رو پشت case و ببینین که روشن میشه.

ترو به جون من (نه که خیلی هم من رو دوست دارین) هر عیبی که دیدین بگین. انتقاد. Ok?

(Tried to give you warning but everyone ignores me)
Told you everything loud and clear
(But nobody?s listening)
(Call to you so clearly but you don?t want to hear me)
Told you everything loud and clear
(But nobody?s listening)

» نوشته شده در ساعت 4:58 توسط علی
» لینک


مصیبت نامه

2005/1/8

سلام. نه به اونکه اصلا گفتم میرم. نه به اینکه الان اینقدر سریع دوتا پست نوشتم.

قالبم. قشنگه نه؟؟ ولی خیلی ساده س. وقتی داشتم Cure for the itch گوش میدادم این طرح به ذهنم رسید. به نظرم باید قرمزش میکردم ولی اگر قرمزش میکردم خیلی تند میشد.

واسه یه وبسایت کم بود. میدونم. یه طراحی افتضاح برای من. ولی وقتی فقط 3 ساعت روش وقت بذاری همین از آب در میاد.

طراحی های خوب دیگه هم داشتم مثل طرح قبلیم. مثل طرح قهوه ای.

ولی فکر نکنم دیگه طراحی کنم. چون من به امید اینکه یه روزی بتونم یه وب بزنم که با بروبچز توش بنویسم (هرکی که شد! ولی یه سری آدم درست حسابی) مدام طراحی میکردم تا دستم رو فرم باشه. این رو هم برای یه همچین مضمونی ساختم ولی...

دیگه طراحی هام به درد نمیخورن. چون وقتی آدم میدونه که هیچ وقت نمیتونه یه وب بزنه و برای دل خوشی خودش یه طراحی داره میکنه یه همچین چیزی از آب در میاد. غیر از اینه؟؟ اگر بخوام خودم رو گول بزنم فکر میکنم که میتونم یه یه وب بزنم ولی اگر بخوام عاقلانه به موضوع نگاه کنم میبینم که این شانس من نیست. حتی اون وب مسخره هم که سال پیش زدیم اگر اون نامردی نمیکرد بازم به هیچ جا نمیرسید. چون من شانسش رو ندارم که کارم به جایی برسه.

برای خواهرم یه مجله به نام خانواده سبز گرفتم. گفتم ببینم این چیه که من خریدم براش گرفتم دستم و شروع کردم به خوندن. یه داستان مشمئز کننده تخیلی از چند دختر خوابگاهی نوشته بود. واقعا اگر عشق اینجوری باشه که به درد نمیخوره. طرف اوج سرما آواز میخونه؟؟

براتون مینویسمش میذارم اینجا.

راستی بروبچز عزیز. Orkut رو دارن فیلتر میکنن. یعنی چندتا ISP که فیلتر کردن. بقیه شون هم میکنن این کار رو. البته اینجا همیشه حداقل یه شماره از دو چند شماره ی ISP ها فیلتر نداره. پس شما تهرونی ها یه کاری باید انجام بدین.

1: به قسمت Friends > Book برین و Download Contacts رو در بزنین

2: توی قسمت Settings هم تمام گزینه ها رو به e-mail تغییر بدین.

3: هرچی میتونین به این مخابرات حکومتی لعنت بفرستین

شبيه مصيبت نامه نوشتمش

» نوشته شده در ساعت 7:27 توسط علی
» لینک


دوباره اومدم: چقدر بد

2005/1/7

پشیمون شدم. اصلا دلم نمیخواد عین این غم زده ها بشینم یه گوشه و فقط نظاره گر باشم. ناظر اینکه بقیه هستن و من خودم رو پرت کردم بیرون.

دوست دارم باشم با شما و مثل شما و بین شما.

از بس سعی کردم UPD8 کنم خسته شدم. نمیتونستم بیام توی اینترنت. دیگه واقعا کلافه شده بودم.

اصل موضوع رفتنم این بود که تا 27 دی امتحان دارم. خلاصه

یه کتاب خیلی نفیس گیرم افتاده که باید قدرش رو بدونم. چون خیلی چیزا توش داره. مثلا تمام عیدهای ایران باستان به همراه یک سری رسم ایران باستان توش نوشته شده. خیلی باحاله. شاید بعدا ازش یه چزای بنویسم. خوب

با وفاهای عزیز که ولم نکردن و تنهام نذاشتن بگم که در خدمتم.

میخوام قالب جدید رو هم بذارم. اگر بتونم. قالبی بود که برای یه سایت طراحی کرده بودم ولی اینقدر وضع مایه تیله خوبه که بازم نشد. حیف.

فکر نکنم دیگه سعی و تلاشم برای خرید هاست و دومین به جایی برسه.

راستی الآن داره بارون مياد. جقدر خوب. دلم تنگ شده بود براش

راستی: هرکی هم میگه از وقتی من رفتم سراغش کامنتاش کمتر شده بگه تا خصارت بپردازم. (قابل توجه بعضیا)

» نوشته شده در ساعت 6:22 توسط علی
» لینک


اراجیفی تا آخر دی

2004/12/30

سلام. خوبین؟ خوشین؟؟

هیچ خبری نیست. برف نیومد. حتی بعداز 5 سال (با توجه به اون آفلاین).

اول یه خبر خوشحال کننده بدم. میرم تا آخر دی هم پیدام نمیشه.

حالا به اندازه ی یکم میخوام بنویسم.

اول در مورد زلزله ی جنوب آسیا یه سری توضیحات میدم.

یادتونه زلزله ی بم؟ چقدر خسارت زد؟؟ در حدود 90 هزار نفر کشته. زلزله ای با قدرت تقریبا 7 ریشتر. زلزله ای در عمق 15 تا 20 کیلومتری زمین(دقیقا یادم نیست). زلزله ی واقعا مهیبی بود. ولی این زلزله بحثش جداست. به قدرت 8.9 که در عمق 40 کیلومتری بوده. شاید بگین چون پایین تر بوده بهتر بود. ولی اینطور نیست. این زلزله علاوه بر تخریب عادی تسونامی هم به دنبال داشته.

حالا تسونامی چی هست؟؟ تسونامی امواجی هستن که بر اثر زلزله های توی دریا به وجود میاد. بسیار خطرناک و منهدم کنندست. چرا؟ چون ارتفاع خیلی زیاد و سرعت زیاد داره.  یه مثل براتون میزنم. برین کنار یه ساختون 13 طبقه وایستین (40 متر). حالا فرض کنین که این حجم آب با این ارتفاع داره بهتون نزدیک میشه. مطمئننا هرجا که این ارتفاع و حجم آب برخورد بکنه چیزی سالم نمیمونه. حالا برین از 2.2 کیلومتری یا 1.8 کیلومتری به این ساختمون نگاه کنین. عظمت اصلی ساختمون درست درک نمیشه درسته؟حالا فرض کنین که این موج به این بزرگی داره با سرعت 600 الی 800 کیلموتر در ساعت داره بهتون نزدیک میشه. یعنی 2.2 کیلومتر یا 1.8 کیلومتر در ثانیه. حالا شما این موج رو داری میبینی. قبل از اینکه قشنگ نزدیک بشه و درک کنی که این موج هست و تجزیه و تحلیل کنی که باید در بری (حداقل 2 ثانیه) و اینکه سریعا بدوی یا اگر ماشینت آماده باشه و دربری و یا اینکه هلیکوپتر داشته باشی و آماه باشه و سریعا بری موج رسیده بهت. اگر با پای پیاده باشی که هیچی. اگر با ماشین باشی 5 ثانیه طول میکشه تا به 100 کیلومتر برسه. اگر با هلیکوپتر باشه چقدر میتونه ظرف این مدت ارتفاع بگیره؟ 40 متر؟ حالا این امواج بهت رسیدن و تو همراه این امواج زیر اون فشار داری جابجا میشی. اگر زیر آبها بدذون هوا نمیری وقتی امواج دارن برمیگیردن زیر اون شنها و چیزای دیگه که همراهش هستن مدفون میشی. حالا داشته باشین که همراه با موج زلزله که دو کیلومتر در ثانیه موج خود زلزله توی زمین حرکت میکنه اون امواج بهتون میرسن. دیگه چکاری از دستتون برمیاد؟؟

زلزله ی بم بعد از تقریبا 1 دقیقه و 40 ثانیه به اینجا (کرمان) رسید. 8 ثانیه طول کشید. اولین زلزله ای بود که میدیدم.

بگذریم. برین به حسین جون رای بدین http://www.iwf.net/

حالا میرسیم به خداحافظی من برای یک ماه آینده. توی این مدت به اینترنت شاید فقط یکبار سر بزنم. شاید هم اصلا سر نزنم. بستگی داره. به حرف مریم هم اعتقاد دارم (در مورد شعرهای Linkin Park)

Linkin Park - Lying My Way Form You

I remember what they taught to me
Remember condescending talk of who I ought to be
Remember listening to all of that and this again
So I pretended up a person who was fittin' in
And now you think this person really is me and I'm
(Trying to bend the truth)
But the more I push the more I'm pulling away 'cuz I'm

» نوشته شده در ساعت 6:59 توسط علی
» لینک


Forfeit the game

2004/12/28

Linkin Park - Point of Authority

Forfeit the game
Before somebody else
Takes you out of the frame
Puts your name to shame
Cover up your face
You can't run the race
The pace is too fast
You just won't last

الآن من یه همچین وضعیتی دارم

 

بعدشم اينکه در مورد يه شهر ديگه سايت weather ساعت به ساعت پيش بينی کرد و درست از آب در اومد. يعنی همون ساعتها همونجوری بود هوا.

در مورد کرمون که شد داشت درست پيش ميرفت. يکی از دوستام زنگ زد گفت که هوای باحالی شده و منم نتيجه‌ی پيش بينی رو گفتم. هوا دگرگون شد. هرزچی ابر توی آسمون بود رفت

» نوشته شده در ساعت 8:19 توسط علی
» لینک


این شانسه که من دارم؟؟

2004/12/27

سلام رفقا. خوبین؟؟ خوشین؟؟

میگم من بدشانسم و قدمم نحصه. توی تابستون به من single بدبخت 3 بار توی خیابون گیر دادن. هر وقت اومدم از چیزی استفاده کنم نابود شد. اومدم برای یه نفر کار کنم و یه پولی به جیب بزنم طرف دقیقا یک ماهه که هیچ خبری ازش نیست. حالا هم که میخوام از عصرونه استفاده کنم تعطیل میشه. سیستمش میریزه بهم و از این جور چیزا. خلاصه من اگر بخوام دریا هم برم باید یه پارچ آب همرم ببرم که یکم آب اونجا ببینم.

اگر میخواین کارت رونق پیدا کنه به من نگین دارین چکار میکنین.

یه عشق و شور و حال اساسی. از ساعت 3 نصفه شب تاریخ 6/دی/1383 به مدت 13 ساعت بارون میومد اینجا (کرمون). کاش برف هم بیاد. ولی من تا پام رو اومدم از در خونه بذارم بیرون بارون بند اومد. خلاصه. یه حال اساسی بهم داد

تازگیا اینجا مد شده که یه نفر که میخواد ملت بیان طرف مغازه ش زاغارت بازی در میاره و یه نور افکن خفن میذاره روی پشتبومش و از این طرف شهر تا اونور شهر نور میندازه توی آسمون و از همه جای شهر هم دیده میشه. من فکر نمیکردم ولی قدرت این نور افکن خیلی زیاده. به طور کلی خفنه. چون الآن که هوا ابری هست (ساعت 18:12 دقیقه) این نور افکن مثل یه چراغ قوه میافته روی ابرا و قشنگ تموم پستی بلندی ابرا رو نشون میده. بجای اون رنگ قرمز کره یه رنگ مهتابی بی روح میاد روی اون تیکه ی ابرا و ابرای قرمز یه دست و خوشگل رو با شکافای بی روح نشون میده. ولی باحاله. چقدر باحاله که آدم به چراغ قوه بندازه روی ابرا.

» نوشته شده در ساعت 6:25 توسط علی
» لینک


بی دلیل

2004/12/23

سلام عزيزان، عزيزان سلام ... ... ...

منم بد نيستم (با اهميت ترين موضوع روی زمين)

زمستون هم از راه رسيد. دی شد و بعدشم بهمن ميشه مثل هميشه.

خوب چه خبرا؟؟ اونجا برف مياد؟ خوش مگيذره؟؟

دلم لک زده برای يه ذره برف.

ميشه گفت تنها دليل اين Update اين بوده که بگم بقل صفحه يه قسمت به نام لينکدونی اضافه شده. که جلوی اون اسم لينک يه عدد با قرمز نوشته شده که تعداد کليک ها هست. اگر روی لينک وايستين يه توضيح کوتاه در مورد لينک داده ميشه به همراه تاريخ اين لينک.

پايينش هم يک قسمت هست که آهنگايی رو که دوست دارم رو براتون لينک ميذارم اونجا. فلا فقط دوتا هستن. بيشترشون ميکنم کم کم.

» نوشته شده در ساعت 5:48 توسط علی
» لینک