تبليغاتX
Loud Silence
...

2006/1/16

نام تورا بر کنده ی تمام درختان جنگلی
به ناخن برکندم
اکنون تورا تمام درختان
با نام میشناسند

منوچهر آتشی

» نوشته شده در ساعت 8:12 توسط علی
» لینک |


KIM

2006/1/9

Our first-grade class raced the grassy field during recess. Kim with the pretty smile and the golden ponytail and I were fast.

Once we raced across her yard. I don’t remember who won.

Kim died a few years later of some disease that I couldn’t pronounce.

I run with Kim, even now.

Robert M. Dominguez

» نوشته شده در ساعت 7:8 توسط علی
» لینک |


بارون

2006/1/2

ذهنت رو بنويس

ديدت رو عکس کن

گوش‌هات رو يادداشت کن

وقتی بعداز مدتی دوباره بهشون سر زدی...

هرسال از همه‌ی جاهايی که ميبينی عکس بگير. چندسال بعد وقتی عکسها رو با هم مقايسه می‌کنی ميفهمی که چقدر همه چيز عوض شده.

وقتی خاطرات روزانه‌ی خودت رو بعداز چندسال دوباره بخونی... ميفهمی که چقدر عوض شدی! طرز فکرت٬ رفتارت و ...

وقتی شنيده‌های منثورت رو چند سال بعد دوباره بخونی... ميفهمی که چقدر ممکنه روت تاثير گذاشته باشن يا درست بوده‌باشن و يا کسانی که اون‌ها رو گفتن چقدر عوض شدن...

وقتی اين کار رو کردی خودبخود ياد اين ميا‌فتی:

Everything changes suddenly

وقتی بارون ميباره٬ خيس ميشی!

ما هم تغيير ميکنيم! ولی مهم اون قسمتی از اين بازی خيس شدن هست که به دست ماست! تغيير خوب يا تغيير بد!

هرکسی بازی نکنه٬ بازنده‌س.

» نوشته شده در ساعت 7:44 توسط علی
» لینک |


صبر کرد

2005/12/29

۲ تا دختر بودن. اسم يکيشون نازنين و اون يکی کتايون.

روی نيمکت نشسته بودن و داشتن به روزنامه‌ی نتايج کنکور نگاه ميکردن. اسم نازنين دراومده بود ولی اسم کتايون در نيومده بود. کتايون با ناراحتی ميگه: من قبول نمی‌شم. نازنين اميدوارش ميکنه و ميگه: خودم يه کلاس ۱ ثبت نامت ميکنم. اصلا خودم هم باهات ميام. ولی کتايون ميگه: نه. ميدونی تو با افراد جديد رفت آمد پيدا ميکنی. با طبقه‌ی فکری بالاتر. نازنين ميگه: تو فکر ميکنی من اينقدر بی‌جنبه هستم که بخاطر قبولی دانشگاه ۸ سال دوستی رو زير پا بذارم؟ کتايون ميگه: اين چيزيه که اگر خودمون هم نخوايم بعدا برامون پيش مياد؛ سه ماه ديگه٬ ۶ ماه ديگه يا ۱ سال ديگه. مثل چسب زخم. چسب زخم وقتی آروم آروم بکنيش درد نداره ولی اگر يکهو بکنيش درد داره ولی خيالت راحت ميشه. ولی ما می‌تونيم بعدا هم بيايم و همديگه‌ رو همينجا کنار همين تاب‌ها ببينيم.

اونها از هم جدا شدن و چند سال بعد دوباره کتايون اومد توی پارک. يه نفر توی پارک بود که اون زمان شاگرد کسی بود که روزنامه‌ی نتايج رو اجاره می‌داد. اون اومد يه کارت پارک داد به زنه و گفت که کارت‌پارک هست. بعدا بياين حساب کنين. کتايون رفت طرف اون تاب‌ها. نشست روی يکی از تابها و بعداز چند لحظه نازنين با ۳ تا از دوستاش بدون اينکه به کتايون حتی نيم‌نگاهی بکنن خوشحال و شاد رد شدن.

چند سال بعد کتايون وارد پارک شد. نيمکت‌ها پلاک داشتن. همون مرد قبلی اومد و کارت ورود زد و گفت که فلان صندلی برين بشينين. اون رفت و اتفاقا اون نيمکت نزديک به اون تاب‌ها بود. روی يکی از تاب‌ها يه پسر بچه بود که مامانش داشت تابش می‌داد. مادر بچه نازنين بود.

کتايون از نازنين ميپرسه: می‌بخشيد. اين بچه‌ی شماست؟ ميگه بله. نازنين به بچه‌ش ميگه: به خانم سلام بکن. پسره سلام می‌کنه و در جواب اينکه حالت خوبه ميگه آره٬ قراره امسال برم کلاس اول. کتايون از نازنين می‌پرسه: قيافه‌ی شما برام آشناست. شما قبلا دانشکده پزشکی نبودين؟! نازنين ميگه: چرا! دو سال بودم ولی بعدش ديگه ازدواج و بچه و ...٬ شما چی؟ بودين؟! کتايون ميگه: نه. من دانشگاه نرفتم٬ شغل آزاد دارم. کتايون ميگه: بچه دارين؟! کتايون ميگه: نه٬ متاسفانه ازدواج نکردم. نازنين ميگه: شايد اينجوری بهتر هم باشه. گوشی کتايون زنگ ميزنه و با کسی که پشت خط هست خيلی سرد حرف ميزنه و يه قرار ميذاره که بره دنبالش.

بعداز اين که کتايون ميره نازنين مياد سرجای قبلی کتايون. بچه‌ش ازش میپرسه: اين خانم کی بود؟! نازنين ميگه:  يه دوست خوب قديمی. نشناختی٬ کتايون خانم نشناختی.

کتايون از اونجا مياد کنار و کارت نيمکت رو با پولش ميده به مرد و ميگه: باورت ميشه؟! نازنين من رو نشناخت.

بياين هيچ‌وقت به هيچ دليلی دوستی‌هامون رو کنار نذاريم و قطع نکنيم.

اگر دوستی رو جايی ديديم منتظر نشيم که ببينيم آيا اون مارو ميشناسه يا نه. خودمون شروع کنيم.

اگر به اعجاز صبر معتادی احتمال هرگز برنيامدنت هست٬ انسان.

» نوشته شده در ساعت 7:27 توسط علی
» لینک |


5 دی 82 - ساعت 5:28 دقیقه

2005/12/26

ساعت ۵:۲۵ دقيقه بلند شدم. میخواستم برم سراغ کامپيوتر. بمحض اينکه چراغ اتاق رو روشن کردم صدای ريختن خاک از توی لوله‌ی دودکش بخاری بلند شد. نفهميدم مال چيه. داشتم ميرفتم طرف حال خونه که وقتی دم در حال رسيدم صدای خواهرم رو شنيدم که گفت زلزله. ياد گرفته بودم که هروقت زلزله شد برم توی چارچوب در وايستم و چارچوب رو محکم بگيرم. وايستادم که توی چارچوب در ولی زلزله هنوز ادامه داشت و من که تازه ساکن شده بودم داشتم لرزش‌های زلزله رو احساس ميکردم. زلزله بعداز چند ثانيه متوقف شد. من گفتم شدتی نداشت: خصارتی نداشته. مامانم گفت: اين زلزله مال کرمان نبوده و مرکزش يه جای ديگه بوده. خداکنه زياد خصارت نزده باشه.



ادامه متن "5 دی 82 - ساعت 5:28 دقیقه"

» نوشته شده در ساعت 5:28 توسط علی
» لینک |


2006

2005/12/25

کریسمس رو به همه ی کسانی که بهشون مربوط میشه تبریک میگم. اعم از ارمنی های عزیز و کسانی که توی ایران زندگی نمی کنن یا حتی کسانی که توی ایران هستن و با این جور جشن ها حال میکنن.

سال ۲۰۰۶ هم شروع شد و امیدورام همه ی عزیزان توی این سال هم خوب و خوش باشن

خوب و خوش سلامت باشین

» نوشته شده در ساعت 14:40 توسط علی
» لینک |