

2006/3/20


آخرین روز. آخرین ساعات از آخرین روز سال.
خیلی خوش میگذره، نه؟؟
نمیدونم چرا ولی من 2 سال بود که هال و هوای عید رو از دست داده بودم. 2سال بود که نمیتونستم فضای شاد عید رو به خوبی درک کنم. به قول دیگه دو سال بود که من عید درست حسابی نداشتم ولی امسال فرق میکنه.
امسالتقریبا از هموناوایلش بود که حال و هوای شاد عید رو تونستم با وضع جالبی درک کنم. دیروز وقتی بین مردم راه میرفتم دقیقا یک روز مونده به عید رو بین مردم میدیدم.
اومدم ایندفعه سیاسی ننویسم ولی دیدم که نه. نمیشه. ایدفعه هم نمیشه با "آقای پشمک محمود خان" به طور مسالمت آمیز حرف زد و حتما باید کمی تند نوشت. البته سعی میشود که آروم برم جلو.
همونطور که خبر دارین امسال "آقای پشمک محمود خان"در آخرین ساعات به دلیلی نا معلوم دستور صادر کردن که تغییر ساعت امسال انجام نمیشه.
خوب من نمیدونم چرا اینقدر این مردک همچینه ولی اصلا به نظر شما این عقلانی هست؟ حتی یکی از زیر دستهاش گفت که "تحقیقات درستی از اینکه آیا این کار چه مصرف انرژی رو در بر داشته یا چه فوایدی داشته در دست نیست ولی بیشتر بخاطر ساعات شرعی هست". یعنی مردک کاری رو که فکر میکنم شاه کرد. کاری که تمام دنیا میکنه رو کنسل میکنه. نمیدونم چرا میگن "... نتایجی از تحقیقات در دست نیست..." چون در تمام دنیا یان کار انجام میشه چون دقیقا باعث صرفه جویی در انرژی و بهبود زمان کارمندی میشه. تازه الآن یه مصیبت دیگه هم به سراغمون میاد. از این به بعد تابستونها با GMT 4 ساعت و زمستون ها 3 ساعت و نیم فاصله داریم.
خوب این هم از این. چیز بعدی که میخوام بگم اینه که میدونین این سال چه سالی هست؟؟ سال 2565. سال پیش یه community توی orkut درست کردم 2564 که رای من و نزدیک بود رگ من رو زدن که این community رو حذف کنم. ولی امسال دیگه نمیشه چون همیشه اینطوری هست که اگر شروع نکنیم به جلو رفتن دچار یه عقب گرد اساسی میشیم. بنابراین هم orkut و هم Gazzag رو داشته باشید تا این community رو join شوید.
حالا بگذریم از این حرفها.
سال پیش من خیلی وضعیتم تغییر کرد. از نظر احوال و افکار و موقعیت من خیلی بهتر شدم. تغییراتی به سوی مثبت. از خدا میخوام کاری کنه که همه ی ما این تغییر و تحولات رو توی این سال هم داشته باشیم. سال جدید که داره میاد به طرفمون و یا شاید هم داریم به طرفش هل داده میشیم.
از خدا میخوام. که سال خوبی رو برای هممون داشته باشه.
یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول حول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
یه چیز دیگه رو هم این ته باید بگم. منظورم دراینجا فرد خاصی هست ولی برای هممون مخصوصا خود من خیلی هم صدق میکنه.
آینده اونی نیست که بهمون میگن. آینده اونی نیست که خواب میبینیم. آینده میتونه خیلی با اونی که بهمون میگن یا حتی توی خواب میبینیم فرق کنه اگر خودمون تغییرش بدیم.
» نوشته شده در ساعت 7:11 توسط
علی
» لینک
|


2006/3/13


اومدم یه بلاگ شاکی وارانه بنویسم و یه سری فحش بدم به کسی که رسم خونه تکونی عید رو درست کرد. بنویسم که این رسمها جیگر آدم رو از جا در میارن و از اینا و اینکه در این راه یه سنگ دستشویی از دست من رها شد و شپلق و etc که دیدم حیف نیست که این هوا به این خوبی رو ول کنی و بری به شاکی بودن بچسبی؟؟
اگر یادتون باشه که فکر کنم کسی اصلا یادش نباشه یه بلاگ توی تاریخ 10 بهمن نوشتم که بیان گر این بود که از روزهای پایانی اسفند توی کرمان خیلی خوشم میاد.
یادمه نوشتم که از بادهایی که در روزهای آخر سال میاد خوشم میاد. بادهایی که این چندروزه داره میاد. بادهایی که همچین بگی نگی این روزها سرد هستن و همچنین یه بارونی که اینجا زد و هوا رو همچین دلنشین کرد توی این شب مهتابی. لذت میبرم.
حالا از این موضوع ها بگذریم.
روزهای آخر سال هست و چون من "موجود" بسیار خوشخیال، خوش باور و "پرت"ی هستم فکر میکردم که هنوز این هفته نه، یه هفته دیگه مونده تا عید بشه که یهو دیدم توی تقویم این هفته ی آخر سال هست. کف کردم. چقدر زود گذشت و چقدر خوش گذشت. البته بجز روزهایی که همه ش رو استرس و نگرانی داشتیم. سال واقعا خوبی بود. جزء بهترین سالهایی که تاحالا به یاد میارم بود.
از خدا تشکر میکنم بخاطر همچین لطفی که در حق من کرد و این رو تقدیرم کرد و از خدا میخوام که سال 85 رو هم سال خوب و شادی برای همه ی ما بکنه. برای همه.
همونطور که گفتم و دیگه کلاس ها دارن تعطیل میشن ولی از اونجایی که شانس من خیلی توپه و اگر به دریا بزنمش دریا رو خشک میکنه من تا خود یکشنبه 28 اسفند 1384 کلاس دارم و باید به سر کلاس بروم تازه اگر شانس بیاریم و کتابها تموم بشن و بعداز عید مجبور نشیم دیگه برگردیم.
از طرف دیگه روز عید با اربعین همراه شده که به ما چه که دلیلیش رو بعدش میگم. امشب من دو تا چیز شنیدم که باحال بود. یک: طرف یه پیرزن بود که اومده بود دم در و تسائل میکرد. پیرزنه گفت که امسال که عیدی هم که نداریم. البته آقا خامنه ای گفتن که دید و بازدید برین ولی تبریک نگین. آقای خامنه ای بیا و انگشت ابهام من رو ببین. طرف دوم هم مهمونمون بود که دخترش داشت خودکشون میکرد که امسال سفره بندازن، آش بپزن ولی زنه میگفت: "نچ" بعد هم در کمال خلوص نیت گفت که تازه روز عید باید بریم روضه. من موندم. من که بشخصه هرکاری که سالهای پیش میکردم امسال هم میکنم.
دلیلی هم که گفتم اینه: حکمت چهلم اینه که روح انسان 40 روز بعداز مرگ به سوی جایی که تا قیامت هست سیر میکنه که همون برزخ هست و برای اینکه این سیر براش راحت باشه مراسمی میگیرن تا براش فاتحه و صلوات بفرستن (که البته ما معمولا فقط مواد غذایی در مراسم رو تا ته بالا میاریم و دعا رو بیخیال میشیم) و اگر توجه داشته باشین چون هرکس 1بار میمیره پس فقط یکبار این 40ام هست و دیگه هرسال هرسال اونم بعداز 1400 سال نیاز به گرفتن 40ام نیست. البته فکر نکنم الآن کسی به فلسفه 40ام توجهی داشته باشه و فقط تظاهرش باقی مونده.
بعدش هم اینکه اگر جایی میخواین برین مسافرت مواظب باشین. نمیگم که تند نرین میگم "دیوانه وار" نرین. مرض بین این دیوانه وار بودن سرعت و تند بودن سرعت هم اینه که تند توی ایام عید یعنی 170تا ولی دیوانه وار بودن سرعت یعنی 190تا به بالا. که دیگه معمولا کسی توی عید با این سرعت با خودش نیست که زنده به مقصدش برسه یا نه.
راستی امسال سال چیه؟؟ سگ؟ گربه؟ خروس؟ اسب آبی؟ خوک هندی؟ اسب شاخدار؟ میمون؟؟ یا چیز دیگه. لطفا یه نفر به من بگه. توی تقویم ها که نمینویسن "..."(یک سری فحش)
زیاد حرف نزنم. تا بعد.
» نوشته شده در ساعت 7:59 توسط
علی
» لینک
|


2006/3/7


صبح یک روز دوشنبه. آه، آغاز یک روز خوب همچین بگی نگی بهاری.
ساعت 9 از خونه میرم بیرون و بالاخره ساعت 12.30 به دلیل فشار زیادی که گشنگی به غشای مغز وارد آورده به خانه برمیگردیم. ولی ... ناهار هنوز آماده نیست رفا.
من چون همچین یکمی بگی نگی بخاطر اینکه کارم تموم شده شاد و شنگول مست و ملنگول بودم اصلا امیدم رو از دست ندادم و اصلا نگفتم: "من میدونم، ما از گشنگی میمیریم".
رفتم سراغ عزیز دل (PC) و گفتم تا تو هستی مرا چه غم هستی، یه آهنگی پخش کن که حالش رو هستی. یه آهنگ خفن با هدفون روی گوش خیلی میچسبه. لامصب با این هدفونها آدم از زمین جدا میشه. داشتم حال میکردم با آهنگش و تازه فاز میبردم و از زمین فاصله میگرفتم که یکهو مثل مامورین SWAT یه نفر اومد تو من با مخ اومدم زمین و جاتون خالی کلی هم ترسیدم.
گفت: رفا؛ c'mere، ناهار.
من هم که اصولا بخاطر همین اومده بودم خونه با آغوش باز قبول کردم و کامپیوتر رو Turn off کرده و نکرده رفتم به طرف آشپزخونه که "منم پهلوان سر پلوپز".
چون ما کلا محل کنفرانسهای خانواگیمون سر میز ناهار هست باز هم شروع کردیم به حرف زدیدن از آنچه امروز برایمان رخدادیده کردیم.
مامانم که بعداز مدتها رفته بود مدرسه ش که همکاراش رو ببینه شروع کرد از همکاراش صحبت کردن و صحبت رسید به یکی از همکاراش و کارهایی که سر خونه ش آورده و از اینها.
من هم شروع کردم ارواح سرم (منظور همون سر خاکم هست) اظهار نظر کردن که من بودم چه میکردم و اینها که مامانه گفت: "بابات میخواد بریم یزد".
من: "یعنی چی؟؟!"
مام: "یعنی همینی که شنیدی"
من: "شوخی؟"
مام: "نه"
و من گفتم که آیا راهی هست یا نه؟ و جواب شنیدم که نه نه نه، No way... و من تمام سورم کور شد.
تاحالا شده درست بشینین و به این فکر کنین که کدوم شهر رو برای زندگی بیشتر دوست دارین. یعنی دوست دارین که توی کدوم شهر زندگی کنین؟؟ من زیاد به این موضوع فکر کردم و همیشه سر این موضوع شک داشتم که کدوم رو بیشتر دوست دارم "تهران" یا "کرمان". در حدود یک سال سر این موضوع شک داشتم ولی الآن دیگه میدونم که من کرمان رو خیلی بیشتر از جاهای دیگه دوست دارم.
من تمام دوستام رو از این شهر دارم. من این شهر رو با تمام خصوصیاتش دوست دارم. من این شهر رو با آدم هاش دوست دارم. من توی این شهر تازه جا افتادم.
احساس میکنم اینجا جایی هست که بهش تعلق دارم.
من در جواب با مامان و اینا گفتم: "یا خونه رو میذارین و میرین یا من اینجا یه خونه میگیرم زندگی میکنم و شما برین."
Afraid to say what was on my mind afraid to say what I need to say.
» نوشته شده در ساعت 6:35 توسط
علی
» لینک
|


2006/2/27


2نفر اصرار داشتن که تاریخ تولدم رو از زیر زبونم بکشن بیرون ولی... خوب من مجبور بودم به یکیشون بگم ولی نفر دوم هنوز نتونسته.
2ساله که روز تولدم رو با بدترین وضع میگذرونم، با انتظاری که هرگز به پایان نمیرسه، با لحظه هایی که هیچ اتفاقی رو توی خودشون جا ندادن.
الآن توی تمام سایتهایی مثل اورکات و گزاگ که توشون ثبت بودم رو هم تغییر پروفایل دادم و برای هرکدوم یه تاریخ دادم. حتی بلاگهایی که مال اونوقت بودن رو تغییر دادم. حتی توی کارت ملی هم تاریخش با شناسنامه فرق داره (بدون شوخی)
الآن خوبه، چون دیگه کسی نمیتونه من رو با یادآوری این روز زجر بده. فقط میتونم بگم که یک ظهر 5شنبه از سال 67 توی شهر کرمان در بیمارستانی "ونگ ونگ"های "موجودی جدید" بلند شد که خدا براش تقدیر کرده بود که یه روز "رفا" بشه و این بلاگ رو بنویسه.
تنها چیزی که میتونم بگم اینه که با تمام وجودم سعی دارم که این تاریخ رو از توی روزهای خاص زندگیم حذف کنم.
چی شد یاد این موضوع افتادم؟
20 بهمن: تولد "دلنوشت زندگی زیباست"
20 بهمن: تولد "مشقی"
6 اسفند: تولد "دلخستگی های یک قاصدک"
به همتون تبریک میگم با اینکه نتونستم براتون کار خاصی انجام بدم.
لطفا شما هم تاریخ تولدتون رو ذکر کنین.
پ.ن: این مدت چیزهایی دیدم که... دیگه از هیچکس و هیچ چیز هیچ انتظاری ندارم.
پ.ن: خواهش میکنم از کسانی که میدونن این تاریخ لعنتی کی هست که فکر کنن هرگز نمیدونستن.
Sometimes I need to remember just to breathe
Sometimes I need you to stay away from me
Sometimes I’m in disbelief I didn’t know
Somehow I need you to go
Don’t stay
Forget our memories
Forget our possibilities
What you were changing me into
Just give me myself back and
Don’t stay
Forget our memories
Forget our possibilities
Take all your faithlessness with you
Just give me myself back and
Don’t stay
I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored
I don’t need one more day of you wasting me away
I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored
I don’t need one more day of you wasting me away
With no apologies
Sometimes I feel like I trusted you too well
Sometimes I just feel like screaming at myself
Sometimes I’m in disbelief I didn’t know
Somehow I need to be alone
» نوشته شده در ساعت 7:10 توسط
علی
» لینک
|


2006/2/20


پ.ن: زلزله رفسنجان رو دیشب یکی پیش بینی کرد. من گفتم بعید نیست و باورش کردم تا حدی ولی فکر نمیکرد این قدر زود. من بهش ایمان آوردم.
پ.ن: من کسی هستم که دارم با "تمام وجودیت" با به گورستان نوشته ها و نظرات تبدیل شدن وبلاگها مبارزه میکنم. به هر طریقی. حتی اگر شده با "زور" و "خشونت بیش از حد".
پ.ن: دیروز از یه نفر یه سوتی گرفتم خفن. حالش رو در اسرع وقت اخذ میکنم. خیلی بد توی حالم زد. اولش یه جوری باهام حرف میزد انگار من آدم بده ام و اون "فرشته". ولی حالا میبینم که از اون "شیطان"تر توی دنیا نیست....(فحش جایگزین شود، انواع و اقسام)
پ.ن: یکی از رفقا هم یه وبلاگ درست کرده. از طرف من برین باهاش با خشونت رفتار کنین. بگین این رسمش نیست من اینقدر بهت ملطوفات به خرج دادم (اوج زبان فارسی) بعد تو بیای من رو اینجوری صدا کنی
» نوشته شده در ساعت 7:18 توسط
علی
» لینک
|