تبليغاتX
Loud Silence
خاتمی, خاتمی, هنوز امید مایی

2006/4/18

خاتمی به گلستان رفت و فقط روزنامه هایی نوشتند که خاتمی به گلستان رفته. ولی با این حال "مردی که دیگر رئیس جمهور نیست" یا همون "مردی با عبای شکلاتی" باز هم خاطرخواه اونقدر زیاد داره که جمعیت زیادی برای استقبالش بیان.

آقای خاتمی در گرگان

وبلاگ وبنوشت از محمد علی ابطهی که همراه آقای خاتمی در این سفر هست چیزهایی نوشته.

 پ.ن: تولد من هنوز یه موضوع سکرت هست ولی یک عدد "دیوانه" به خیال اینکه بالاخره یکبار از این تولد تبرک گفتن ها تولدم میشه مدادم تبریک میگه. شما جدی نگیرین.

» نوشته شده در ساعت 7:33 توسط علی
» لینک |


2006/4/11

س.ن: ایندفعه خیلی چیزا داشتم بگم ولی بدلایلی دچار خودسانسوری شدم.

داشتم یه بلاگ میخوندم یاد اون زمانها افتادم که تازه با وبلاگ آشنا شده بودم. فونت Tahoma که عزیز دل منه خیلی برام قشنگ بود. هروقت بهش نگاه میکردم احساس خوبی بهم دست میداد ولی الآن تکراری شده.

بگذریم. حتما متوجه شدین که توی قالبم یه سری تغییرات دادم. امید به آنکه خوشگل تر شده باشد. حتما بهم بگین نظرتون نسب بهش چیه. البته اگر تغییری توش ندیدین تقصیر کشینگ ISP هست و با یه Ctrl+F5 درست میشه.

یه چندروزی در مکانی به نام "یزد" تشریف فرما شده بودم. هوای بارونی و سردی بود و هوای خوبی بود. شهر یزد خوبه اگر همچین موقعی بری و نخوای توش ساکن باشی. بهرحال تا حدودی بهم فاز داد. اونجا برادرم روی هاردش یه سری محدود آهنگ بیشتر نداشت و یک Headphone که خدای باس هست انگار دوتا ساب کوچیک توشه. بعدا قشنگ میگم که چه قدرت خاصی در این هدفون ها هست. نمیدونم چه عملی انجام میده ولی خیلی صداش قوی و باس هست. عجیب. البته شاید به این دلیل هم باشه که کارت صدا داره. بهر حال. اونجا بیشتر آهنگهای لینکین پارک رو نشستم با اون هدفون گش کردم و کلی فاز گرفتم بعلاوه یک رکورد Minesweeper که 111 ثاینه بود از خودم بجا گذاشتم تا آیندگان بفهمن این یعنی رفا. وقتی داشتم آهنگ Lose Yourself امینم رو گوش میدادم اون گوشی کاری با من کرد که نمیدونین. به کوبه های آهنگ که رسید در سومین کوبش آهنگ من چشمام اشک زد. اونم من که رفقا حاضر نیستن به شیوه ی من آهنگ گوش بدن.

بقول صدری "پرچونگی" کردم. دیگه بسه.

و آخرین مطلب که مال 2-3 ساعت بعداز نوشتن مطالب بالا هست: بنده به عنوان "کفش" رفتم کفشی خریدم که کفش عاج نداره. یعنی صاف هست. خوب کفش بدون عاج هم کفش لیزی هست. دو-سه بار نزدیک بود بخورم زمین و گفته بودم که این کفشا آخرش یه بلایی سرم میدن. تا اینکه امروز در مکانی بنده وقتی داشتم از پله ها میرفتم بالا روی پله پهن شدم البته با کف دست اومدم زمین. سریع خودم رو جمع و جور کردم که من طوریم نشده و واقعا هم هیچ جا جز انگشت اشاره و شست دستم درد نمیکرد. خوب مثلا با کف دست اومده بودم زمین ها! ولی با گذشت ربع ساعت از اون ماجرا فهمیدم که نه دستم داغون شده. انگشت اشاره م از محل اتصال به کف دست تا یه 3 سانت بالاترش ورم کرده و محدوده ی حرکتی انگشتم خیلی کم شده و وقتی تکونش بدم و از اون محدوده کمی خارجش کنم بشدت درد میاد.  عصر میرم دکتر و دستم رو بهش نشون میدم. یه نگاهی بهش میندازه و میگه برو عکس بگیر. من هم رفتم یه عکس خوشگل و خوشتیپ وارانه ازش گرفتم. بعد بردم پیشش و گفت که مو برداشته. و اینک دست چپ بنده در گچ است.

» نوشته شده در ساعت 23:33 توسط علی
» لینک |


2006/4/5

س.ن: ایندفعه علوه بر پی نوشت سر نوشت هم داریم.

س.ن: قابل توجه که من منظورم از اینکه "چرا خوب نمیشم؟" اصلا "دلدرد" نیست. منظورم اوضاع روحی روانیمه. چرا شما درک نمیکنین؟؟

 

اصل مطلب:

Gotta get away

There's no point in thinking about yesterday

It's too late now

It won't ever be the same

We're so different now

 

به این نتجیه رسیدم که اصلا خوشم نمیاد غر غر کنم بشینم اینجا شروع کنم چیزای چرند و افسرده ناک بنویسم. همیشه این من بودم که دوستام رو وقتی ناراحت بودن سر حالشون میآوردم. حالا چی؟؟ خودم بشینم و افسرده و ناراحت بازی از خودم در بیارم که چی بشه؟ اصلا خوشم نمیاد. حق با تو بود. (خودش میفهمه کی رو دارم میگم) و توهم راست میگی "سیب سبز" دیگه نباید از اینها بنویسم.

چند وقتی یه نفر رو میشناختم. حالا متوجه اصلا آدم بدردبخوری نیست. به هرکی هم که میرسم و میگم فلانی چطور آدمیه میگه "آره، اون محشره. خدا وکیلی آدم باحالیه، اندشه" ولی من از اون رفتاری دیدم که انتظار نداشتم و کاری کرد که ازش متنفر شدم. آدمی خودخواه، بیزار کننده و ... است. احتمالا خودش این بلاگ رو میخونه. امیدوارم خودش هم بخونه و بفهمه که دیگه برای من هیچ گونه ارزشی نداره.  اگر هم دیگه حتی پاش رو توی این وبلاگ نذاشت بدونه که ].. ....[.

با اینکه همیشه سر من بلا زیاد آوردن؛ تاحالا خیلی شده که باهام بدرفتار بشه ولی هرگز همچین رفتاری که اون با من کرد من با هیچ کس نکردم حتی خیلی وقتا زیر سبیلی ردش دادم و گفتم فلانی اون موقع وضع روحی خوبی نداشته ولی اون بدجوری رفتار کرد همینجا ازطرف من یه مشت فحش نثارش کنین و فحشهاتون رو به این اسم نثار کنین "همونی که رفا ازش متنفره". وبلاگش رو هم دیگه نمیرم. لینکش رو هم مطمئنا حذف میکنم (البته جوری که کسی نفهمه که کدوم لینک بوده). همیشه این رو گفتم و میگم. بخشش لذتی داره که هیچ چیز دیگه نمیتونه به آدم بده. تازه ممکنه طرف رو بیشتر به خودت نزدیک کنی ولی اون "عوضی"...

اوه فکر میکنم که کمی تند نوشتم.

 

پ.ن: از این به بعد ممکنه بلاگ هام کمی عجیب و غریب بشن. نترسین. دوران کوتهای است که سپری خواد شد.

پ.ن: صبح ساعت 5.30 بلند میشم. خدایا چرا هوا اینقدر روشنه؟؟ تازه دوزاریم میافته چی شده. من که نمیدونم کار کیه ولی کار هرکی هست خدا باعث و بانیش رو با 3 تیغ اصلاح کنه.

» نوشته شده در ساعت 8:20 توسط علی
» لینک |


forgotten

2006/4/2

هنوزم خوب نشدم. حتی بهتر هم نشدم. اگر فکر میکنین که من میدونم دلیلش چیه کاملا در اشتباهین.
این چندوقته که یه مرگیم شده کارهایی میکنم که نباید. از ضایع ترینشون و قابل نوشتن ترینشون چیزیه که باید همینجا بخاطرش مغذرت خواهی کنم. یه کامنت که خیلی کامنت داغونی بود.
با هرکسی که شروع کنه سر به سرم گذاشتن دعوا میکنم، دقیقا هرکسی. بنابراین سعی میکنم که بیشتر سعی کنم با کسی در رفت و آمد نباشم.
بدونین که خیلی سخته که آدم به امید که حالش بهتر میشه تظاهر به خوب بودن بکنه
گفته بودم که "احساس میکنم دارم ترک میشم" و گفته بودین کجا؟؟ توی نت یا دنیای واقعی
در دنیای واقعی. کاملا واقعی. احساس بدیه.

I was forgotten, I won’t be forgotten never again.

----------------------------------
از بچه خوشم نمیاد. چون بچه موجودی اعصاب خوردکن هست که هیچ نقطه ی شیرینی در وجودش نیست. به قولی بچه خوبه ولی توی بغل بقیه. من نمیتونم بچه ها رو تحمل کنم. اصلا وقتی یه بچه هر چقدر آروم هم که باشه رو میارن توی خونه و یا یه جایی که بچه هست میرم کمی تا حدودی اعصاب مصاب رو میریزه بهم و شروع میکنم یا علنی یا غیر علنی غر غر کردن.

پ.ن: منظور از بچه در این جا آدمیزاده های بالای 1 سال تا 10 سال هست.

» نوشته شده در ساعت 9:46 توسط علی
» لینک |


خسته م

2006/3/29

پرشين بلاگ داره بهتر ميشه٬ مثل صاايران البته بهتر از صاايران: هر روز بهتر از ديروز.

از اين به بعد تا زمانی شايد دور شايد نزديک که بتونم کارهای زيادی که ميخوام رو توی پرشين بکنم توی هر دو وبلاگ مينويسم و بعدش هم وقتی تونستم اونکارها رو بکنم توی پرشين و بس.

ولی من برای اينها رو نوشتن به اينجا نيومدم...

حالم خوب نيست. احساس ميکنم دارم ترک ميشم. احساس ميکنم که دارم دور می‌افتم. احساس بدی دارم نسبت به اينکه کسی ندونه کجام.

فکر میکردم وقتی عيد بشه خوب ميشم . فکر ميکردم ولی نشدم.

احساس يه پارک جنگلی رو دارم که بعد از يه مدت تکراری ميشه و کسی نمياد ژيک نيکش رو اونجا بگذرونه و درختهاش از تنهايی شروع ميشن به تک تک و تک تک خشک شدن.

حتی نميدونم که آيا تقصير منه که اينطوره شده يا نه.

خيلی خيلی خسته‌م.

» نوشته شده در ساعت 11:15 توسط علی
» لینک |