

2006/5/19


بعضی شبها هستن که آدم توی اون شبها آرامش روحی نداره. نه تنها اون فرد خیلی از آدمها این وضع رو پیدا میکنن. شبهایی که همه چیز وضع بدی پیدا میکنه. همه چیز و همه چیز. کلا آدم یه حالت بدی داره.
شبهایی که چندین بار از خواب بیدار میشین، شاید کابوس ببینین، صداهایی که میاد عادی نیستن و ... . نه نگین که خرافاتیه، اصلا. من آدمی نیستم که خرافاتی باشم اصلا. فقط اینو میگم که بعضی از شبها حالتی غیر عادی دارن. البته شبهایی هم هستن که درست برعکس این شبها هستن. شبهایی که همه چیز خیلی خوبه. یه احساس خوب و شادی داری. تا صبح میخوابی و بهترین خوابی که میتونستی داشته باشی رو داری.
ولی این شبها برای من عجیب هستن. تاحالا چند شب از این شبها داشتم. شبهایی که نه تنها من بلکه بعضی از دوستام هم شب بدی رو گذروندن. صداهایی که میومدن صداهای عادی و اتفاقاتی عادی نبودن.
همین چند شب پیش بود که دوباره یه همچین شبی رو داشتم. توی محله ی ما بخاطر شلوغیش هرگز سگ ولگرد پیدا نمیشه. نه روز، نه شب. اون شب چندین بار به حالت ترس از خواب بیدار شدم. 1 بار هم صدای سگ دقیقا از پشت دیوار خونه میومد. یبار هم وقتی بیدار شدم صدای وحشتناکی از توی کوچه میومد درست مثل اینکه دارن یه تیر آهن رو روی زمین میکشن. درسته. ممکنه بگین ممکنه فقط برای تو شب بوده. ولی نه، چندتا از دوستام هم همین وضعیت رو داشتن. شب بدی رو پشت سر گذاشته بودن.
من به این شبها میگم "شب وحشت". یبار وقتی جلوی یه "پیر" این شب رو تعریف میکردم طرف یه چیزی گفت که من کف کردم. گفت: میگن این جور شبا یه آدم عذابکاری مرده. خوب "یارو" اگر اینطوری بود که هرشب خدا همچین شبی بود که. این حرف "یارو" خرافاتی بازی بود.
ولی اگر به این شبها اعتقاد دارین بگین.
پ.ن: من برای شبها احترام خاصی قائل هستم. شما چی؟؟
پ.ن: آهنگی که گذاشتم چطوره؟؟
پ.ن: برای nامین بار نشستم و K-Pax رو دیدم. با بازی مثل همیشه خوب Kevin Spacy.
پ.ن: یه مطلب سیاسی داره غلغلکم میده ولی نه. هنوز نه.
پ.ن: به خانواده کسانی هم که توی جاده بم کرمان کشته شدن تسلیت میگم. (نه که اینجا رو میخونن)
» نوشته شده در ساعت 0:2 توسط
علی
» لینک
|


2006/5/12


راستی، توجه کردین که ساده ترین شکلی که با دست میتونین بکشین همین شکل قلب و اون تیر لعنتیشه؟
خیلی دلم میخواد بدونم که کدوم "ابلهی" برای اولین بار قلب رو به این شکل ترسیم کرد و خیلی بیشتر دوست دارم بدونم کدوم "احمقی" این تیر رو ازش رد کرد؟؟ واقعا چرا این فرد یا افراد اینچنین خیانتی رو به جامعه ی بشری کردن؟؟
حالا ما کاری نداریم به اینها مهم این "دستهای بیکار آدمیزاده" که این فجایع رو میآفرینن. مثلا داره با تلفن صبحت میکنه یه جمله رو ناخداگاه روی کاغذ جلوش مینویسه که وقتی تلفن رو قطع میکنه میبینه که چه جمله 3 و ضابلویی(ضایع+تابلو) نوشته و بعضی وقتا مجبور میشه اون کاغذ رو بندازه دور. بعضی ها هم (مثل دوست شفیقم) یه شماره تلفن رو روی کاغذ یادداشت میکنه که بعدش هرچی فکر میکنه که این شماره کی بوده که یادداشت کرده یادش نمیاد بعدش میفهمه شماره یکی بوده که یارو فقط یبار شماره رو به صورت شفاهی بهش داده بوده. یا مثلا یکی دیگه که متوجه شده سیم فنری گوشی تلفن رو بعد از نیم ساعت "مکالمه مضر" به یک "سیم ساده" تبدیل کرده.
یا خود بنده اگر خدای نکرده زمانی دستام بیکار باشن و یک سنجاق قفلی یا گیره کاغذ نزدیک باشه دیگر اون نه میشه بهش گفت گیره کاغذ نه میشه گفت سنجاق قفلی فقط یک عدد "سیخ" میباشد چون من عادت دارم که این دو چیز رو کاملا "Flat" کنم مثلا یبار یادمه در حال صحبت کردن با تلفن رفتم چکش هم برداشتم و شروع کردم با چکش این "سیخ" رو "صاف" کردن.
مطمئن باشین شما هم از اینجور "تیکها" دارین؛ بیشتر دقت کنین.
پ.ن: آدم خیلی چیزها رو به صورت تجربی یاد میگیره. مثلا خودم که با بلاگ قبلی فهمیدم که دیگه هیچوقت بلاگ انگلیسی ننویسم مگر اونکه ترجمه متنش رو هم بنویسم وگر سرنوشت کامنتینگ بلاگ قبلی رو پیدا میکنه.
پ.ن: حیف که از وبلاگهایی که توشون پستهای عاشقونه و اشعار عاشقونه میذارن متنفرم وگر نه شعرها و متنهای زیادی هست که ارزش نوشته شدن دارن.
پ.ن: با اینکه دوست نداشتم برم عروسی بالاخره رفتم: خیلی عروسی "خنکی" بود.
پ.ن: این این مرد شریف روزگار هم یه بلاگ نوشته که خیلی جالبه. حتی خدا هم نمیتونه به افراد احمق کمک کنه.
» نوشته شده در ساعت 1:10 توسط
علی
» لینک
|


2006/5/6


He sat facing her.
"I got fired today. They said I'm unstable."
She sat there silently. He turned away, looking at the slanting rain. His lips trembled.
"Nobody seems to care," he said
Later dinner, her friend asked, "Anything wrong?"
Her fingers danced as she signed: "That - man - on - the train. He - looked - Upset."
MARK COHEN
» نوشته شده در ساعت 9:57 توسط
علی
» لینک
|


2006/5/2



تازگیا نمیدونم چی شده ولی خیلی علاقه زیادی پیدا کردم به سیاسی نوشتن. به قول ابراهیم نبوی هم که با وجود "پرزیدنت احمدی نژاد" اصلا موضوع برای نوشتن کم نمیاد. مخصوصا با جریانات جدیدی که در حال رخ دادن هست.
بگذریم الآن سیاسی نمینویسم.
دیشب مهمون داشتیم و مهمونمون از هم آدم باحالیه. نه نگین که داره پاچه خواری میکنه. اصلا چون اون با وجود اینکه آدرس این وبلاگ رو میدونه و خودش هم یه وبلاگ داره به اینجا سر نمیزنه. بگذریم از این حرفها یه بازی آورده بود به نام War Craft II یا III (چقدر حافظه توپه) تا تستش کنیم. من هم چون مدت نسبتا زیادی هست که از بازیها کشیدم کنار پس سریعا بعداز تست بازی رو با وضع بدی پاک کردم. ولی یاد یه بازی افتادم. جوون که بودیم (حدود 5 سال پیش) یه بازی رو همین شازده معرفی کرد بهمون به نام Monkey Island IV: Escape From Monkey Island که خیلی بازی شاهکاری بود. اولا شخصیت اول این بازی که اسمش رو الآن یادم نمیاد خیلی فرد باحالی درست کرده بودن. سادگیاهاش و رفتارش و حرفهاش خیلی جالب درست شده بود. میشه گفت بی نظیر بود. البته بگم که شخصیت دوم (زن) این داستان که اسمش رو یادمه (الین) هم خیلی جالب طراحی کرده بودن. داستانش که بی نظیر بود. گرافیکش هم نسبت به زمان خیلی گرافیک خوبی بود. از نظر طرح معما هم که خیلی معماهای حرفه ای توش بودن. خلاصه بهتون بگم که به بازی بی عیب و نقص از نوع Adventure (که تازگیا دیگه در این ژانر بازی دیگه به صورت حرفه خیلی ساخته نمیشه).
اولین بازی که کردم مال سال حدود به 7 سال پیش بود که بازی The Neverhood رو بازی کردیم. حتما بازی کردین یا حداقل اسمش رو شنیدین. بازی ای که با 50 تن خمیر بازی طراحی شده بود. از نظر طرح معماها شاهکار بود و خیلی خوب روی داستان و روند بازی کار شده بود. بعداز اینکه با کمک دوتا برادرم (از معدود دفعاتی که بزرگترین برادرم دست به بازی زده) بازی رو تموم کردیم و از تم بازی خوشمون اومد رفتیم توی یکی از اولین CD فروشیهای شهر (توی بلوار جمهوری) و ازش خواستیم که یه بازی توی همون تم و ژانر بهمون بره. بهش گفتیم: "یه چیزی مثل نورهود بده". یادم میاد که توی اون مغازه ساعت 8 شب تابستونی 3 نفر بودن که یکیشون که فکر کنم صندلی چرخ دار هم داشت مشغول بازی کردن FIFA 99(جدید ترین FIFA) بود. خلاصه طرف هم یه CD دسته دوم به قیمت 2500 تومان بهمون داد و نامش هم این بود:2 LBA. اون هم یه بازی خیلی جالب بود که هنوز هم دارمش و از گرفتنش پشیمون نیستم. همون شب نصبش کردیم و شروع کردیم به بازی. بازی برای کودکان ساخته شده بود ولی معماهاش و حتی کارهایی که میبایست انجام میشد بعضی وقتا اصلا زیر 15 سال نبودن چون سخت بودن. فقط محیطش به ریت سنی تعیین شدش میخورد. البته بگم که همون موقعها هم بازی هایی مثل FIFA 99 یا World Cup 98 رو هم بازی میکردیم. خیلی دوران جالبی بود. بعدش همFIFA ها رو به صورت سری وار هرچی وارد بازار میشد میخریدیم که تا اینکه این روند از وقتی برادرام جفتشون رفتن متوقف شد. ولی من در همون سالها بود که با NFS 5: Porsche آشنا شدم و من هم که جو ماشین دوستی رو داشتم خیلی به این ژانر بازی علاقه مند شدم. البته بگم که به نظر من NFS 5 بهترینشون بود. بی نظیر بود از هر لحاظر که فکرش ور بکنین. خلاصه خدمتتون عرض کنم که من بعداز اون با The Sims 1 و GTA آشنا شدم. بعداز اون فقط چندتا بازی دیگه بیشتر نگرفتیم که اونهایی که میشه گفت: 2 سری از Monkey Island و 2 سری از GTA و SWAT و همه ی NFS ها و The SIMS ها. البته بگم که الآن من توی ترک شدید بازی هستم و البته تنها دوتا بازی هستن که هنوز هوس میکنم که برم طرفشون. NFS و یکی دیگه هم The Sims 2.
یه خبر خوب هم که چند روز پیش توی روزنامه خوندم این بود که LBA 3 و The Sims 3 دارk ساخته میشk. امیدوارم خوب باشن مثل دوتای قبلیشون.
خوب فکر کنم واقعا دیگه زیادی نوشتم. من اصولا من سهیل محمودی(
) هستم و خیلی خوب خاطره تعریف میکنم. ولی ایندفعه خودم هم فهمییدم که دیگه زیاده روی شد.
» نوشته شده در ساعت 23:42 توسط
علی
» لینک
|


2006/4/25



همیشه قرار نیست که اول شب تموم بشه تا ما بیدار بشیم. خیلی وقتا هم اول ما باید بیدار بشیم تا شب تموم بشه
You can change your life - if you wanna
You can change your clothes - if you wanna
If you change your mind
Well, that's the way it goes
» نوشته شده در ساعت 6:6 توسط
علی
» لینک
|