تبليغاتX
Loud Silence
آیا آینده؟

2006/11/15

همه ی ما؛ یعنی اکثر ما به نوعی ترس از آینده داریم. ترس از اینکه چی میشه.
تقریبا هممون هم در مورد اینکه چه اتفاقی، چه حادثه ای، چه جریانی در آینده برامون اتفاق میافته کنجکاویم. و بعضی از این گروه به دنبال این هستن که به روشی بتونن زودتر از زمان حرکت کنن و به آینده برسن.
یک سراغ رمال میرهه، یکی سراغ فالگیر میره، یکی هم سراغ حافظ.

من هم ترس از آینده دارم. من هم در مورد آینده م کنجکاوم. درسته که هیچ وقت نگران نمیشم ولی این ناخداگاه من هم بعضی اوقات نگران آینده میشه. ولی سراغ حافظ نمیرم. چون از اینکه چیز ناراحت کننده و ناامید کننده ای رو زودتر از موعد بفهمم ناراحت میشم.

فلسفه ی این کارم اینه. اگر قراره چیزی رو در زمانی بفهمیم که نمیشه هم به چی طریقی جلوش رو گرفت پس بهتره همون موقع که قراره بفهمیم.

به نظرتون کارم درسته یا اشتباه.

» نوشته شده در ساعت 23:3 توسط علی
» لینک |


ژنتیک زندگی

2006/11/11

میگن که تقصیر از ما نیست. اینطوری زاده شدیم. اون یکی میگه: مادرم میگه بابام هم همینطور بوده. دست بزن داشته.
همه شون به طور مستقیم و یا غیر مستقیم به ارثی بودن مشکل اخلاقی شون اشاره میکنن. همون ژنتیکی بودنش و میگن "کاریش نمیشه کرد، مادر زادیه"

میخوای بفهمی میشه ژنتیک رو تغییر داد یا نه؟ رنگ پوستت بعداز چندسال آفتاب خوردن تغییر میکنه و تقریبا هرگز مثل اولش نمیشه چون ژنت عوض شده.

همون چیزی که Redneckها توی آمریکا دارن. پشت گردنشون بخاطر آفتابی که خورده بود طی چندین و چند سال و نسل سرخ شده و حالا بچه هاشون وقتی که بدنیا میان گردنشون سرخ رنگه

» نوشته شده در ساعت 14:15 توسط علی
» لینک |


نقد

2006/11/7

نوشتن.

یعنی مخاطب. یعنی جوهرت باید قوی باشه که بتونه مخاطب رو هم سیاه کنه. اما توی ادبیات دنیا خیلی کم هستند.

یک کم فکر کن.

بچه های کلاس اول شاید از این چیزایی که تو مینویسی بهتر بنویسن.

خودت رو کمتر تحویل بگیر

آخه معلوم میشه که واقعا چیزی بلد نیستی

این کامنتی که به من داده شد هست.

اگر فکر میکنین که ناراحت شدم باید بگم که نشدم. دلیلش هم ممکنه ساده نباشه ولی راحته.

اگر انتقاده که من همیشه خواستم که اگر کسی مشکلی توی من میبینه بهم بگه. از این لحاظ خوشحال میشم.

خط اولش که اصلا انتقاد نیست و فقط نظره.

خط دوم رو احتمالا درست میگه چون من خودم بعضی وقتا میگم این چه طرز نوشتنه که من دارم.

ولی خط سوم یه نشون از کینه میده که احتمالا. چون من هیچ وقت ادعا نکردم جز یبار که معذرت خواهی رو هم انجام دادم.

خط چهارم رو هم که قبول دارم دربست. ولی باز هم هیچ وقت در موردش هیچی نگفتم. اگر گفتم اونموقع بچه بودم.

» نوشته شده در ساعت 10:58 توسط علی
» لینک |


جوهر

2006/11/2

همیشه مینویسم و مینویسیم ولی در یک نقطه گیر میکنیم و نمی نویسیم و یادمون میره که این قلم نبوده که مینوشته، بلکه ما بودیم پس قلممون رو می ذاریم روی کاغذ و منتظر میشیم که خودش بنویسه اونوقت جوهر قلم شروع میکنه یه نقطه ی سیاه بزرگ روی کاغذ گذاشتن. هرچی بیشتر صبر کنی هم بزرگ تر میشه. اونوقت یه روز به خودت میای میبینی که نه تنها دیگه جایی برای نوشتن برات نمونده بلکه نوشته های قبلیت هم تباه شده.

اگر منتظر این بشیم که سرنوشت برامون بیاره هم آینده مون رو تباه میکنه و هم گذشته مون رو ازمون میگیره.

» نوشته شده در ساعت 4:58 توسط علی
» لینک |


هرچی بیشتر میگذره...!

2006/10/26

هرچی بیشتر میگذره به دو چیز بیشتر پی میبرم
یک اینکه "ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است" هرجایی که کاربرد نداره
دوم هم اینکه شانس من قدرت خاصی در پیدا کردن مرداب و جاهای گلی داره تا من مثل خرتوشون گیر کنم مخصوصا از طرقی که فکرش رو هم نمی تونم بکنم.

و هرچی بیشتر میگذره باید به افراد بیشتری یاد بدم که: "من با افرادی که خیلی باهاشون صمیمی باشم خیلی خودمونی رفتار میکنم. بنابراین وقتی بهت میگم تو ناراحت نشو. خب؟! آفرین پسر خوب!

» نوشته شده در ساعت 16:17 توسط علی
» لینک |