

2006/12/18


برای یه تکنیسین کامپیوتر یه کامپیوتر پر شده از مفهومات عمیقی که اونها میتونن ببینن و وقتی یه تکنیسین جلوی سیستم میشینه چیزهایی رو میبینه که که یه گاودار نمیتونه ببینتشون. مثلا میشینه پشت سیستم و فقط با نگاه کردن یه صفحه و دیدن روند کاری کامپیوتر مشکلش رو تشخیص میده و درستش میکنه. و حتی از اصطلاحاتی که استفاده میکنه که برای گاوداره یعنی: Yes, I am a book!
یه گاودار هم وقتی یه گاو رو میبینه چیزهایی رو میبینه که یه تکنیسین نمیتونه ببینه. مثلا نژادش رو تشخیص میده، پیر و جوونیش رو تشخیص میده و خیلی چیزهای دیگه. و همینطور از اصطلاحاتی استفاده میکنه که برای یه تکنیسین یعنی: shut up!
اگر بخوام از اینجور چیزا بگم مثال زیاد داریم. اگر نگاه کنین دنیا از اینجور تقارن ها پره. مثلا عمرا یه دکتر اگر فقط دنبال پزشکی رفته باشه بفهمه گیزبکس و عمرا اگر یه مهندس مکانیک فقط دنبال مکانیک رفته باشه بفهمه گاسترولیت چیه!
نگاه کن. دنیا پره. مهم اینه: "کار هر بز نیست خرمن خوردن، مرد نر میخواهد و گاو کهن" یا یه چیزی تو همین مایه ها.
بهرحال منظور اینه که من وقتی بلد نیستم چطور باید یه تلفن بیسیم رو که یه ذره بد کار میکنه رو درست کنم چرا باید دست بکنم توش تا بسوزونمش؟؟
پ.ن: فقط ۵ ساعت بعداز نوشتن این متن که معلوم نبود کی قراره توی وبلاگ قرار بگیره متوجه شدم که با اضافه کردن دو سه خط دیگه به انتهای متن٬ این بلاگ بعدی خواهد بود. چون سیستم شروع کرد الکی الکی در نامناسب ترین زمان دوباره اذیت کردن و تا همین چند دقیقه پیش من معطلش بودم. من متوجه شدم برادرم چرا اونسال مثال گاو رو برای کامپیوتر زد. گاوی که باید بدونی چطور باهاش حرف بزنی.
» نوشته شده در ساعت 16:32 توسط
علی
» لینک
|


2006/12/15


من میگفتم چطوریه که آدم با چشمای باز میخوابه؟؟ یعنی آدم خودش نمیفهمه؟؟ بعدش میگفتم ایت ایز ایمپاسیبل. ایت ایز اینکریدبل (یادش بخیر شهر قصه).
تا اینکه هفته پیش یه پروژه ی خیلی سنگین برداشتم که موعد تحویل داره. یعنی باید تا دوشنبه بهش تحویل بدم یعنی 27ام. پروژه اینقدر سنگینه که من روزی بین 12 ساعت تا 20 ساعت روش دارم کار میکنم و هنوز هم در حال تموم شدن نیست.
سه شنبه بود که من ساعت 6 صبح بلند شدم و نشستم پشت سیستم و شروع کردم روی پروژه کار کردن. از اینور میرفتم به یه گیر میرسیدم از اونور میرفتم به یه گره میرسیدم. بهرحال کلی اعصابم رو خراب کرده بود. شب شد و ساعت شد 12 و من هنوز داشتم روی این کار میکردم. من معمولا شبها حداقل 12 یا حداکثر 1 میخوابم ولی این دفعه فرق داشت. چون رسیده بودم به یه قسمت کار که نمیتونستم همینجوری بذارمش زمین و برم بخوابم. مجبور شدم نشستم و ادامه دادم. من وقتی دارم روی یه کاری با آب و تاب کار میکنم خوابم نمیگیره. به همین دلیل وقتی نگاه کردم به ساعت دیدم ساعت شده 1.5 ولی من هنوز خوابم نمیاد. گفتم خیلی خوبه. پس بیا قسمت بعدیش رو هم همین الآن تموم کنم که اگر بشه این تیکه امشب تموم بشه و من فردا بشینم روی تیکه بعدی کار کنم. ولی وقتی شروع کردم دیدم که زهی خیال باطل.
شروع کردم ولی از اونجا که قرار نبود کار پیش بره مدام هرجایی یه گیری بهم میداد. تا اینکه ساعت شد 2.5 و من گفتم دیگه بیخیال. هرچند خوابم نمیومد ولی گفتم یکم به خواب نیاز دارم. (این اصطلاحی هست که وقتی با بچه ها میشینیم تا صبح به حرف زدن ساعت 4.5 یا 5 صبح به همدیگه میگیم تا یادمون بیاد ما هنوز باید زندگی کنیم)
به هرحال خوابیدم و روز بعدش ساعت 6 بیدار شدم و دوباره شروع کردم روش کار کردن. دوباره خیلی طول کشید.
ساعت تقریبا 1 شده بود که دیم چشام دارن سنگین میشن. من چون اصولا از بعدازظهر خوابیدن خوشم نمیاد شروع کردم به مقابله. یاد فیلم Crank افتادم. به هر طریقی سعی میکرد که خودش رو پر آدرنالین نگه داره.
اولش متالیکا گذاشتم؛ جواب نداد.
بعدش صدای پخش رو زیاد کردم؛ افاقه نکرد.
بعدش هدست رو گذاشتم روی گوشم ایندفعه دیگه چشام سنگین نبود ولی...
نشسته بودم جلوی کامپیوتر و به یه خط خیره شده بودم و هیچ معنی ای ازش استخراج نمیکردم. به نظرم خودم چند لحظه طول کشید ولی بعد به خودم اومدم و متوجه شدم که 3 تا آهنگ (اونم از آهنگهای طولانی متالیکا گذشته) و من نه یه خط جلوتر رفتم و نه اینکه هیچ چیز از اینکه توی این تقریبا ربع ساعت چه کردم یا چه فکری میکردم یادم میومد و یاد حرف دائیم افتادم. دیدم راه نداره و گرفتم مثل یه بچه ی خوب خوابیدم. ساعت 2 خوابیدم تا ساعت 5.
نتیجه گیری اخلاقی و عقلانی: حداقل ۵ ساعت در 24 ساعت بخوابین.
پ.ن: راستی، آهنگ وبلاگ رو هم عوض کردم. اسم وبلاگ (Loud Silence) رو از این آهنگ درآوردم البته فکر میکنم.
» نوشته شده در ساعت 6:38 توسط
علی
» لینک
|


2006/12/11


همیشه وقتی توی یه وبلاگ رفتم و به بلاگی رسیدم که فقط شعر بود در 98% مواقع از شعر لذت بردم چون اون شعر نوشته شده گلچین شده از بین کلی شعر دیگه. ولی به پای کامنت که رسیدم هنگ کردم... خوب چیه. منم آدمم
بعضی وقتا نوشتم: "قشنگ بود"، "لذت بردم"، "ای ول شاعر" و یا از اینا. بعضی وقتا زدم به لودگی و گفتم: "نکنه تو هم عاشق شدی؟؟"
ولی بعضی وقتا هیچ چیز نتونستم بگم. نه کلامی، نه ایده ای، هیچ چیز نداشتم.
درسته، من هم از شعر لذت میبرم. ولی وقتی به پاش میرسم فقط لذت میبرم. اکثر ماها هیچ حرفی برای زدن برای یه سری از شعرها نداریم. توی مجلسی هم که یه بیت شعر بگن باز هم در موردش هیچ چیز نمیگیم فقط میگیم: "به به، چه شعری". خوب این هم دلیل اینکه از شعر تو بلاگ به تنهایی زیاد خوشم نمیاد. چون وقتی که کامنتی که برای اون بلاگ نوشتم رو خودم میخونم میگم: "اگر من جای صاحبش بودم فکر میکردم که فقط خواسته از سرش بازم کنه". این احساسیه که برای خودم خوشایند نیست.
ولی چرا معمولا وبلاگهایی که فقط شعر مینویسن رو بدون اینکه کامنت بدم فقط برای خودم توی لیست Favorite نگه میدارم و فقط بهشون سر میزنم و میخونمشون؟ دلیلم اینه: مگه چند بار آدم پشت سر هم برای یه وبلاگ کامنتی با مضمون "زیبا بود" میتونه بذاره؟ این هم دلیل من.
همیشه سعی این بوده که اگر شعری رو توی این وبلاگ میذارم تا حد امکان یا چیز دیگه ای هم کنارش بنویسم تا کسی عین خودم تو هچل نیافته یا اگر شعر به تنهایی نوشته شده بود (نمونه ش رو به طور کامل یادمه) از شعر معنی خیلی خاصی دریافت بشه.
پ.ن1: اگر کسی این فکر رو میکنه که من مقدمه چینی میکنم که تا چند روز آینده یه همچین پستی بنویسم اصلا اشتباه نمیکنه. و دارای ضریب هوشی بالایی هم هست.
پ.ن2: خانمها لطفا توجه کنن دارن چی میگن. به پسرها توهین نکنین که خدا نیاره اون روزی رو که من غیرتی بشم!(به فرض چی میشه نمیدونم) نذارین یه بلاگ بنویسم جنجالی
پ.ن3: یه زمانی هرچی مینوشتم یه مایه طنز توش بود. الآن طنزی ندارن و اگر هم دارن کاملا مصنوعی شده. خدایا به دادم برس! نوشته هام دارن برام کسل کننده میشن.
» نوشته شده در ساعت 6:11 توسط
علی
» لینک
|


2006/12/5


منم یکیشون
» نوشته شده در ساعت 12:29 توسط
علی
» لینک
|


2006/12/3


اولین و آخرین باری که اونجا بودم ۲۰ شهریور ۱۳۷۸ بود. یادش بخیر که چقدر بهمون خوش گذشت و چقدر بهمون بد گذشت.
» نوشته شده در ساعت 5:45 توسط
علی
» لینک
|


2006/11/25


شاید باور نکنین. ولی بارها و بارها برام اتفاق افتاده.
دارم با کامپیوترم راحت و بدون مشکل خاص کار میکنم. حداکثر مشکل کامپیوتر هم در این حده که مثلا یکم کند میاد بالا. یا ۴ یا ۵ ماه هست که ویندوزش عوض نشده. یا اینکه زیاد روش برنامه نصب کردم. یا درایوم یکم شلوغ شده و فضای هدر رفته زیادی پیدا کرده و دیگه هیچ مشکلی نداره و داره با همین روال مدت طولانی به کارش ادامه میده.
ولی درست از روزی که تصمیم میگیرم که ویندوز رو عوض کنم و شروع میکنم فایلهام رو جمع و جور کردن ویندوز شروع میکنه به ادا در آوردن. موقع خاموش یا روشن کردن ممکنه هنگ کنه و شاید تا صبح همونطور روشن بمونه چون من شب زدم شاتداون کنه و چون فکر میکردم خاموش شده رفتم خوابیدم. یا حتی روشنش میکنم و میرم تا یه کاری رو انجام بدم تا دوباره میاد بالا و وقتی برمیگردم متوجه میشم موقع بالا اومدن هنگ کرده.
وقتی همچین اتفاقاتی برام اتفاق میافته که کم هم نیتسن یه حسی پیدا میکنم شبیه به اینکه تمام اجسام دوروبرم روح دارن و از کار و تصمیم و رفتارم خبر دارن و بعضی وقتا چون ناراحت میشن شروع میکنن به ادا درآوردن.
خوب در اون لحظه شاید برای شما هم پیش بیاد که همچین تصوری پیش بیاد ولی بیشتر برای من پیش میاد چون من آدمی هستم تقریبا با قوه تخیل قوی.
مهم ترین چیز اینه که این اتفاقات پیش میان و همیشه هم هستن.
مثلا یه ظرف رو پریشب برداشتم و پیش خودم گفتم که خیلی دوام آورده. و از فاصله ی ۵ سانتی متری رها میشه و میشکنه. یا میرم یکاری انجام بدم. بابام میگه مواظب باش همچین نشه و اون اتفاق دقیقا میافته.
مطمئنم بیشتر از اون چیزی که بتونین به یاد بیارین براتون اتفاق افتاده.
حالا ممکنه بعضی ها بگن که این قوانین مورفی هستن و همه ش تقصیر مورفیه. اصلا قوانین مورفی چیه ن؟
مورفی یبار یه حرفی زد و بقیه ی مردم از روی حرفش یه سری برداشت و قانون سازی کردن که نامش رو به نام اون گذاشتن. ولی مورفی کلا هیچکس خاصی نبود. حتی شاید تا زمانی که زنده بود از وجود همچین قوانینی به نامش خبر نداشت.
من به انرژی اعتقاد دارم. نمیدونم٬ شاید درست بگم و شاید غلط. ولی به نظر من این ما هستیم که این قوانین رو خواسته و ناخواسته میسازیم و بهشون جون میدیم. شاید هم طور دیگه ای باشه.
منظورم اینه که نمیدونم دقیقا چطوریه. آیا ما زودتر از اتفاق از اتفاق با خبر میشیم یا این انرژی افکار ماست که روی محیطمون تاثیر گذاره.
حالا میخوام یه مدت این روش رو تست کنم. روش خوش بین بودن نسبت به همه چیز تا ببینم آیا ما روی اجسام تاثیر میذاریم یا اونها روی ما.
» نوشته شده در ساعت 7:5 توسط
علی
» لینک
|


2006/11/22


وقتی که کسی ناراحته توی ناراحتی خودش تنهاش میذارم. و این به نظرم اشتباه بزرگیه.
» نوشته شده در ساعت 6:46 توسط
علی
» لینک
|