تبليغاتX
Loud Silence

2007/1/19

اوهوی. من شوخی ندارم. به شدت و در اسرع وقت به دعا نیازمندیم. شوخی در کار نیست ها. دعا کنین. نیاز دارم بدجور.

دسترسی به اینترنت در حد اپسیلون. ولی شما دعا کنین برام

» نوشته شده در ساعت 17:30 توسط علی
» لینک |


اوووووووووه

2007/1/12

مقدمه: احساسی دارم شبیه به اینکه حافظ پستی که توش نوشته بودم که به حافظ اعتقاد ندارم را خوانده. دانی که این را ز چه روی گویم؟؟ این است ماجرا که:

شب بود و هوا بسی سرد بود و دقایقی چند از نیمه شب بگذشته بود که به سرای خواهر رفتم. اونجا همچین یخرده گفتیم گل و شنیدم بلبل که نمیدونم چی شد که یهو دستش رفت طرف حافظ و گفت: "میخوای برات فال بگیرم؟!". ما نیز همچنان در کف و حال غافلگیر شده گفتیم: "بی خیال باااا، این کارا چیه. من اعتقادی ندارم". از ما انکار از او اصرار تا اینکه بالاخره مخمان را به کار بگرفت و بگفت: "نیت کن!". ما نیز همچنان نیتی کردیم توپ. تا اینجا من پی برده بودم که حافظ هم به وبلاگ اینجانب سری میزند و مثل خیلی های دیگر کامنت نمیگذارد (چقدر جوگیرم من).بگفتیم: "ای حافظ شیرازی تو کاشف هر رازی با اینکه زیاد اعتقادی نیست ولی حالا چون تویی بر ما نظر اندازی". او شعر را آورد و برایمان خواند. ما نیز شنیدیم. شعرش را که شنیدیم دهانمان از تعجب باز شد به طوری که بسته نمیشد لاکردار و احساس کردم دو شاخ بزی هم در آورده ام (شعر در ادامه بلاگ اومده). این شعر که خوانده شد من گفتم "خدایا توبه، این حافظ کیه، اعجوبه ای است لامصب" و من به فال حافظ اعتقاد آوردم. در این هنگام من صدای بشکن و بالا انداختنهایی را بشنیدم و خوب که دقت کردم دیدم این صدای حافظ است که میگوید: "دیدی آخر خرت کردم یارو! هرکه با من در افتاد یه بلایی سرش آوردم به شکر خوردن افتاد!" و این چنین بود که من نیز به جمع هواداران حافظ پیوستیدم.

حال آن شعر از این قرار بود. فقط یک نکته را مد نظر داشته باشید عزیزان که حافظ فقط کمی زیاده از حد جوگیر شده و موضوع را کمی جدی گرفته و بحث های عاشقانه آورده بدرون شعرش مردک جوگیر. آن قسمتهای عاشقانه شعرش را فاکتور بگیرید بقیه ش OK است.

شعر از این قرار بود:
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
  راحتِ جان طلبم وز پی جانان بروم
گرچه دانم که بجائی نبرد راه غریب
  من ببوی خوشِ آن زلفِ پریشان بروم
دلم از وحشتِ زندان سکندر بگرفت
  رخت بربندم و تا ملکِ سلیمان بروم
چون صبا با تنِ بیمار و دلِ بی طاقت
  بهواداریِ آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر بسرم باید رفت
  با دلِ زخم کش و دیدۀ گریان بروم
نذر کردم گر از این غم بدر آیم روزی
  تا درِ میکده شاد و غزلخوان بروم
بهواداری او ذّره صفت رقص کنان
  تا لب چشمه خورشیدِ درخشان بروم
تازیان را غمِ دل احوالِ گرانباران نیست
  پارسیان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ نبرم ره ز بیابانِ بیرون
همرهِ کوکبه آصفِ دوران بروم

اوج شعر بود. نبود؟؟؟ مخصوصا برای این مقامی که من توش هستم.

---

متن بالا مربوط بود به اواخر آبان ماه. از اون موقع تاحالا دارم میرم سفر. انشالله اگر خدا بخواد این دفعه دیگه دارم میرم.

جریان چیه نمیدونم ولی همه ش دعا لازم میشم. دعا کنین برام که خیلی به دعا نیاز دارم. اگر اوکی شد میگم برای چی نیاز به دعا داشتم.

---

بعداز اینکه بازی شب یلدا تموم شد این رو مینویسم برای دل خوش کنک. من به اسم یه نفر دیگه یه وبلاگ ساختم و شروع کردم اونجا نوشتن ولی دیدم واقعا توان اینکه دوتا جا رو پشتیبانی کنم رو ندارم. پس ولش کردم. جالب اینه که به خودم هم کامنت نمیدادم.

---

دوباره میخوام از این بلاگ طولانیا بنویسم.

---

به ساعت نوشته شدن بلاگ توجه شود.

---

دارم میرم و هنوز کتابهام رو جمع نکردم. سی دی هایی که باید میبردم رو رایت نکردم. آهنگهام رو سلکت نکردم. پروژه م هم عمرا تموم نخواهد شد. ولی سایت خریدم. آدرس در اسرع وقت اطلاع داده میشود.

---

این پوستر رو دیدم. گرخیدم. شما هم نگاه کنین. شرمنده که کیفیتش پایینه. کوچیکه و در سه قسمته. با موبایل دوستم ازش عکس گرفتم.

قسمت اول

قسمت دوم

---

چیز دیگه نبود بگم؟ نه. فقط بگم که برام دعا کنین. راستی من یه دکتر دیگه هم رفتم و اون هم دقیقا در مورد معده م همون رو گفت.

تموم شد.

» نوشته شده در ساعت 2:52 توسط علی
» لینک |


فیلتر میشویم

2007/1/8

نخست اینکه ممنون خدا جون.

دوم اینکه از آقای احمدی نژاد بخاطر فیلتر شدن وبلاگهامون تشکر میکنم. حتما دیگه جریان سایت ساماندهی رو ازش باخبر شدین. بهرحال٬ من که اینجا رو ثبت نمیکنم.

و حالا هم به بخش سوم میرسیم. سال پیش اگر خاطرتون باشه که شاید هم نباشه من در مورد این نوشتم که معده در شدیدی داشتم که بخاطرش رفتم دکتر و دکتر هم بخاطر لطف فراوانی که به بنده داشت یه رژیم به من داد که من فکر میکنم که میخواست من رو بکشه. بهرحال از اون رژیم همچین قصدی بر میومد.

بهرحال من سال پیش به رژیم آقای دکتر خوب و مهربون مثل بچه های گوش به حرف کن به مدت 3 ماه به جای یکسال گوش دادم.
داروهام رو سر موقع خوردم. اون چیز که نباید رو نخوردم و  بعداز چندماه ماه وقتی دیدم که دیگه وقتی دارو نمیخورم مشکلی برام پیش نمیاد خوب مثل ابله ها بدون مراجعه به پزشک داروها رو گذاشتم کنار که هیچ رژیم رو هم با اشتیاق گذاشتم کنار.

مشکلی نبود تا اینکه یعنی تقریب به 6 ماه بعد یعنی الآن من دوباره همون مشکل رو پیدا کردم ولی ...
ایندفعه خیلی اوضاع بدتر بود. ایندفعه گفتم دوباره برم دکتر بجای اینکه رژیم رو از اول شروع کنم یا داروها رو سرخود از اول شروع کنم.

ایندفعه که اومدم برم پیش دکتر به خودم گفتم الآن برم بگم بهش که من همچین کردم احتمالا من رو با شاتگان میزنه. نمیگم با برنو چون من از برنو خوشم نمیاد. فقط شاتگان به آدم حال میده.

به هر حال دل شیر پیدا کردم٬ عزم را جزم کردم٬ و مغز خر را میل کردم و رفتم پیش دکتر.

"سلام دکتر"

بزبون بیزبونی:"بعداز سلام٬ دوباره چته؟"

برای دکتر توضیح میدهیم چه شده است و چه مرگمان است. دکتر هم خیلی خونسرد دوباره علائم را توضیح میدهد. خوب. چیز خاصی نیست. شما هم اگر این دکتر رو دیده بودین عادت میکردین.

بعداز این ها دکتر با برخورد مناسبی به من فهموند: تو بیجا کردی که رژیم رو ترک کردی. بهم همون قرصهای سال پیش رو داد و یه قرص هم بهش اضافه کرد.

بعد شروع کرد توی دفترچه م چیز نوشتن. البته من هنوز در این مبحث که اون این همه وقت داشت چی تو دفترچه ی من مینوشت موندم. چون در حدود 3 یا 4 دقیقه داشت فقط مینوشت و بعداز اینکه من دفترچه م رو دیدم متوجه شدم که 3 قلم دارو بیشتر نوشته نشده و در تعجب این موندم که مگه 3 خط رو بصورت نصفه نوشتن مگه چقدر کار میبره که این بابا اینقدر طولش داده؟؟

به هر حال. دکتر ایندفعه بهم گفت: داروهات رو ممکنه بتونه بعداز یه ماه ترک کنی ولی رژیم رو عمرا فکرش رو هم نکن.

رژیم قبلی چی بود. چیز خاصی جز مرگ تدریجی نبود. ولی مهم اینه که الآن نسبت به یه سال پیش من دوتا غذای دیگه رو هم ممنوع شدم برای خوردن. ای ول خودم.

نتیجه گیری اخلاقی به حرف دکترتون خوب گوش کنین و مثل من گوشهاتون دراز نشه که بزنین زیرش تا مثل من ای همون موجودی که گوشاش درازه اینجوری در گل گیر نکنین.

» نوشته شده در ساعت 8:27 توسط علی
» لینک |


دل خوش سیری چند

2007/1/1

سال هم به ۲۰۰۷ تبدیل شد. تغییر یافت. تغییر کرد.

ولی ...

دل خوش سیری چند

یکی از دوستامون که زمانی هم وبلاگ نویس بوده الآن حالش خوب نیست. براش دعا کنین

خدایا فقط امیدمان به تو...

» نوشته شده در ساعت 11:50 توسط علی
» لینک |


مسابقه یلدا

2006/12/26

من از بازی شب یلدا خیلی دیر با خبر شدم. متاسفم. ولی تشکر میکنم از مریم خانوم که من رو هم تو این بازی کشوند. دیره ولی هست.

من باید ۵ چیزی که انجام دادم و در مورد خودم هست و تاحالا به کسی نگفتم رو اینجا بگم.

خوب این خیلی سخته چون من زیاد آدم خصوصی ای نیستم و تقریبا تمام زندگیم رو با همه به اشتراک گذاشتم و اگر چیزی بوده که به اشتراک نذاشتم اونقدر شخصی بوده که نمیذارم.

پس سخته.

۱. وقتی من داشتم اسم رفا رو انتخاب میکردم به نظرم اسمی بود که هیچ کس نداره. فکر میکردم مثل برادرم که یه اسم انتخاب که هیچ کس دیگه توی دنیا نداشت من هم یه اسم انتخاب کردم که هیچ جای دنیا مثال نداره. ولی این اسم توی همین زمون اسم خاص هست و اسم دختره  این هم از شانس

۲. سالها پیش وقتی که خیلی بچه بودم به دلیلی که نمیدونم هنوز چیه واکمن پسر عمه م رو در زمانی که بسیار مناسب بود کش رفتم. اینقدر دعوام کردن که نگووووووو ولی دیگه بچه خوبی شدم. والا

۳. یبار کارنامه سال دوم راهنمایی رو اونقدر پیچوندم تا بالاخره مدیرمون اینقدر عصبانی شد که من پرتم کرد یه گوشه

۴. به همه میگم از بچه بدم میاد. ولی بچه ها رو دوست دارم ولی میگم که همیشه دردسرن و بیشتر میترسم که بلایی سرشون بیاد و من ناراحت بشم.

۵. سال سوم راهنمایی معلممون داشت دیکته میگفت. همه سرمون روی دفترامون بود. به کلمه ی "بالاخره"(belaxare) رسیدیم. یکی از بچه ها با صدای بلند گفت چجوری نوشته میشه؟ من هم ناخداگاه با صدای بلند همونطور که سرم روی دفترم بود گفتم "بالا خره" (balaxare). معلممون یهو صداش رو بلند کرد و گفت: "کی گفت اینو" بعد هم کلی تهدیدمون کرد. من کلی خدا خدا کردم که دوروبریام من رو لو ندن. کلاس تموم شد و بچه ها از هم دیگه میپرسیدن که گفته. حتی کناریام. و من متوجه شدم که هیچ کس نفهمیده من بودم. عجب انسانهای کودنی

هی عزیزان میترا٬ سوده٬ رضا شکیبا٬ یاسمن٬ مریم شما ها بعدیا هستین.

فقط میگم: یلدا رو ادامه بدین.

» نوشته شده در ساعت 10:0 توسط علی
» لینک |


عطسه ی خیال

2006/12/22

خدا رفتگان شما رو بيامرزه.خدا بيامرز آقام که رفت؛نميدونيد چه قيامتي شد.يك محله بود و يك آقام.اهالي محل هم انصافا تو مراسمش سنگ تموم گذاشتن.هيچ كدوم از ما حال و روزمونو نميدونستيم.تازه اون موقع من سني نداشتم.
اما حالا...باز دختركم زهرا.انگار ناف اين بچه رو با بدبختي بريدن؛از هيچ چي شانس نياورده.الانم ببين چه جوري داره خودشو ميزنه.از بچه مردم توقع ندارم اما دو تا پسر بزرگ كردم عين خروس جنگي به هم مي پرن.جفتشون به باباشون كشيدن.خوش لباسيشون هم به اون يزيد رفته.تصدق همون قيافه و سر و وضعش بود كه تونست من دختر حاج آقا عباسي رو خام كنه.
هي...هي...اين جا هم چقدر تاريكه؛سنگو كه بذارن چي ميشه.خدا كنه لااقل شباي جمعه بيان ديدنم.من كه يه شب جمعه نشد نرم قبرستون فاتحه نخونم.

{داستان بالا جزو برندگان مسابقه داستان نويسی ۹۹ کلمه ای عطسه خيال نوشته آقای بهروز حمد بيگی است.}

» نوشته شده در ساعت 12:55 توسط علی
» لینک |