تبليغاتX
Loud Silence
1386 و سوال فلسفی

2007/3/19

اینجوری که میگن دیگه الآنا موقع تبریک گفتن سال نو و این جور حرفهاست. من که نمیدونم ولی قدرت اسلحه بیش از ایناست. پس من هم تبریک میگم.

سال ۱۳۸۶ باز هم به تک تک کسانی که بهشون مرتبط میشه تبریک میگم.

اگر بخوام از سال ۸۵ بگم چیزهایی زیادی برای گفتن هست. چیزهای که وقتی میخوام بنویسم تمامشون به ذهنم حجوم میارن. ولی هرچی بود و نبود گذشت. (منم کرم دارما. واجب بود آخر سالی حال خودمو با این یه جمله بگیرم؟)

ولی فقط این آخر سالی به این سوال یکم فکر کنین.

این همه ماشینی که توی خیابونان شبا کجا میرن؟

و به قولی میم مثل... ملا قلی پور

                                     روحش شاد

» نوشته شده در ساعت 6:33 توسط علی
» لینک |


چرا والنتاین نه؟!

2007/3/12

قبلش: این بمب گوگلی رو هم کلیک کنید. مربوط به فیلم ۳۰۰ هست. بعدا در مورد فیلم توضیح میدم. ولی لطفا روش کلیک کنین.300 the movie

این رو یه هفته بعداز جشن والنتاین نوشتم ولی میگفتم که کسی با من هم عقیده نیست پس میذارمش پیش خودم بمونه. ولی وقتی دیدم که بعضی ها هم عقیده هستن میذارمش.

گتگفوي بين من و يكي از بچه ها:
اون- ...تو هديه والنتاين چي دادي، چي گرفتي؟
من- (من فقط سکوت کردم)
(من اينجا بخاطر اينكه من رو ميشناخت و همچين سوالي كرد اینکاری كردم وگرنه افرادي كه اينكار رو ميكنن كه مشکلی ندارن از نظر من.)
- خوب چيه! چرا ميزني! سوال پرسيدم. آهان. يادم نبود. تو خرتر از اين حرفايي.
- دست شما درد نكنه.
- خواهش ميكنم. ولي واقعا چرا؟ تو چرا از اين روابط خوشت نمياد؟
- بماند. توضيحش زياده و براي #%*@مغزاني از جمله تو فايده نداره.

ولي حالا بايد بهش جواب بدم.

هيچوقت از اينكه با يه نفر يه رابطه‌اي داشته باشم كه بهش بگن تيريپ لاو يا حتي در فقط حد همون كادوي والنتاين هم بيشتر نباشه. رابطه‌اي كه توش به اون دو نفر بگن دوست دختر و دوست پسر خوشم نيومده. چرا؟

من به يه سري ارزشها، آرمانها پايبندم. در اين زمينه ميتونم بگم من به اينكه روابط و احساسات بازيچه‌ي دست من نيستن اعتقاد دارم.

از اينكه دو نفر همديگر رو براي يه مدتي خر همديگه كنن، اين يه دروغي به اون بگه و اونو راضي نگه داره، اون يه دروغي به اين بگه و اين رو راضي نگه داره خوشم نمياد.
از اينكه دو نفر يه رابطه اي با هم داشته باشن و در حالي كه ميدونن اين رابطه‌اي كه الآن خيلي جالب و بامزه‌ست كوتاه مدته ولي جوري بازي كنن كه انگار ابديه خوشم نمياد. از اينكه يه مدت فقط محض اينكه بازي كنن با هم ديگه رابطه داشته باشن خوشم نمياد.
از اينكه يه مدتي وقت همديگه رو به بهانه‌ي اين بازي كردنها تلف كنيم خوشم نمياد.
از اينجور بازيا خوشم نمياد.

خودتون بگين. اگر روزي خداي نكرده بين شما و دوست دخترتون يا دوست پسرتون شكر آب بشه؛ شما كه براي مدتي با هم روابط خيلي خوبي داشتين؛ اگر باز هم بعداز 10 سال همديگه رو ببينين. باز هم مثل همون قديما با هم دوستين يا دوتا غريبه يا بدتر؟

سعي ميكنم كه اگر هرگز رابطه اي وجود داشته باشه واقعي باشه. حداقل از طرف خودم.

به قولي از روابط محكوم به شكست خوشم نمياد.

ب.ن: واقعا معذرت میخوام از تمام کسانی که میبینن من هروقت آپدیت میکنم بهشون سر میزنم. من همچین آدمی نیستم. ولی واقعا خیلی دسترسیم کمه به این موجود (اینترنت) پس ببخشید.

ب.ن: دیدین؟ دیدین؟ توی قسمت ۱۴ اسفند سریال زیر تیغ چی گفت؟ گفت "یه چی بگو بگنجه"  بابا اینا نمیفهمن دارن چی میسازن!

» نوشته شده در ساعت 12:5 توسط علی
» لینک |


زعفرانی

2007/3/6

چند‌وقت پيش مريم گفت كه فكر كنم مولكول كه بدنيا بياد اينجوري () بدنيا بياد. چون همه‌ش داره زعفرون ميخوره.

من هم ياد يه چيزي كه پسر دائيم برام تعريف كرده بود افتادم.
چندوقت پيش تعريف ميكرد كه از يه جرياني حالش گرفته بوده به همين دليل ميره دم در خونه‌ي دوستش كه اسمش علي بوده تا با هم برن بيرون يه چرخي بزنن حالش سر جاش بياد.
ميره دم در خونه‌ي دوستش ولي دوستش خونه نبود، مامان دوستش ميگه چند لحظه صبر كني مياد. بعد مامانه ميگه: آقا مهدي امروز حالت خوش نيست. چته؟
اينم ميگه: نه خوبم. طوريم نيست.
- نه يه طوريته. ناراحت نباش. تا علي هم بياد من يه چيزي برات ميارم بخوري خوش شي.
مامانه ميره و يه 2-3 دقيقه بعدش با يه ليوان مايع قرمز رنگ مياد پيشش. ميگه اينو بخور. مهدي ميگه: نه،‌طوريم نيست. مامانه ميگه: حالا من درست كردم. تو بخور طوريت نميشه.
اين هم اغفال ميشه و ميخوره. بعد همون موقع‌ها علي هم مياد و با هم ميرن بيرون.
جريان واسه علي هم تعريف ميكنه و اين هم شروع ميكنه باهاش همدردي كردن ولي اون ديگه ناراحت نبوده.

توي مسيري كه داشتن راه ميرفتن مدام جوك يادش ميومده.بعد ميزنه به سرشون ميرن توي كتابفروشي. توي كتاب فروشي داشته به كتابها نگاه ميكرده يهو ميزنه زير خنده. همه شروع ميكنن بهش نگاه كردن.
ميان بيرون و يه 2-3 بار ديگه هم همينطوري ميزنه زير خنده و همينطوري واسه خودش خوشحال بوده.

علي ميگه: مهدي امروز چه مرگته؟! اولش حالت اونجوري بود حالا همينطوري ميزني زير خنده.
مهدي: چه ميدونم چمه. چرا ميخندم.
- يه مرگيت هست؟ دوباره چي خوردي؟
- نه بابا چيزي نخوردم. فقط مامانت يه چيزي داد بخورم.
- چي؟
- نميدونم. قرمز رنگ بود.

مهدي ميگه: در اين زمان يهو علي تاراق دستش رو محكم ميزنه به پيشونيش. ميگه: دوباره مامان من از اينا به كسي داد؟ من هرچي به مامانم ميگم اينا رو به خورد كسي نده. گير ميده همه‌ش.

خوب. تاحالا حتما 100% فهميدين كه اين ماده‌ي قرمز رنگ باعث خنده شده. ولي فرمولش چيه؟

مقادير زيادي زعفران+يك شاخه نبات زعفراني+آب جوش. جواب ميده. امتحان كنين. ميفهمين چي ميگم.

پ.ن: توجه كردين كه همه‌ي ائمه پدرانشون هم امام بودن؟

پ.ن: هر وقت اومدم آپدیت کنم خبرم یه اتفاقی افتاد نتونستم. الآ» هم رم نداشتم تا امروز.

» نوشته شده در ساعت 7:3 توسط علی
» لینک |


اعتماد

2007/2/24

جزء معدود دفعاتي هست كه دارم يه بلاگ رو اول روي كاغذ مينويسم. بعدش ميخوام بيارمش روي وبلاگ. البته من اين كار رو بيشتر به اين دليل انجام نميدم چون مثلهمين الآ» بعضي‌وقتا به كاغذ نگاه نميكنم و خودم شروع ميكنم دوباره براي خودم نوشتن.
---
هزار حرف نگفته روي دلم مونده كه ميخوام يه ذره‌ش رو اينجا بگم.
تعداد بلاگهاي "هزار حرفم" كه توي ليست انتظار براي انتشار در هيچ‌وقت زمان موندن داره به زيادتر ميشه. مدام زيادتر ميشه.
---
بعضي وقتا اطرافيانم از من سوالهايي ميپرسن در مورد ديگران كه من در اكثر مواقع واقعا نميدونم جواب سوالشون چيه!
بهشون ميگم: مگه من فضولمۀ خوب واقعا هم نميدونم! من چه ميدونم فلاني داره تحصيل ميكنه يا اگر ميكنه داره چي ميخونه. من چه ميدونم فلاني رابطه‌شون با فلاني چقدر بوده. من چه ميدونم فلاني چقدر از باباش پول توجيبي ميگيره. چه ميدونم...
البته بعضي افراد هم بدون اينكه من هيچ‌وقت حرفي بزنم خودون يه‌چيزايي رو به من ميگن.
ولي باز مواردي هم كه ميدونم باز هم ميگم: مگه من فضول ملتم؟ از خودش بپرسين!
خيلي زجرم ميده كه بعد از همه‌ي اينها خيلي‌ها به اين ظن يا يقين كه من دهن‌لقم بهم اعتماد نميكنن.
---
يكي از خصوصياتي كه من دارم اينه كه هميشه سعي ميكنم با همه كس خيلي سريع خودموني بشم. با همه كس. مثلا شروع ميكگنم بعداز نيم ساعت گپ زدن ميگم: "تو". خب، كلا من عادت ندارم كه به كسي كه سنش از من 20 سال بيشتر نيست بگم "شما".
ولي مردم هيچ وقت با من اونقدر كه من با اونها راحتم با من راحت نخواهند بود. پسره‌ي احمق هنوز بعداز 6 ماه رفت و آمد ميگه: شما!
وقتي ميبينم كه در مقابل رفتار من كسي بهم اعتماد نميكنه ميريزم بهم.

توي كرمان هروقت دلم ميگرفت از قديمي‌ترين دوستم «DaviD» كمك ميگرفتم. يه زنگ بهش ميزدمو ميزدم باهاش بيرون. در اكثر مواقع پايه بود. واقعا ازش ممنونم.

اينجا هم قبلنا با پسر داييم اينطوري بودم. ديگه چيزي از همديگه پنهون نداشتيم. خيلي راحت باهم حرف ميزديم. ولي حالا فعلا اون هم دانشجو شده و نيستش.

وقتي حالم دوباره گرفته ميشه دوباره تنهام.
وقتي كسي نيست كه بهم اعتماد كنه و من از از خودش بدونه من چطور ميتونم يه رابطه‌ي اعتماد يه نفره رو شروع كنم؟

لعنت به اين من كه دوباره گير كردم.
---
احساس بدي نسبت به خودم پيدا كردم. احساس ميكنم كه خودم رو دارم به تمام اطرافيانم تحميل ميكنم. از همه تون خواهش میکنم. التماس میکنم که اگر خسته کننده و تکراری شدم لطفا بهم بگین.
---
چند ساعت بعداز نوشتن بلاگ:

پ.ن: داشتم به وبلاگها سرمیزدم ولی یهو چیزی رخداد کرد که انتظارش رو نداشتم. تمام حس و حالم گرفته شد. مهم اینه که دیگه آدما برای همدیگه وقت ندارن. نه دیگه چیزی مهمه و نه دیگه رفا مهمه٬ رفا. به کار خودت برس.

» نوشته شده در ساعت 7:21 توسط علی
» لینک |