

2007/6/21


دليلش هم كنكوره. چيز خيلي خاص يا غير قابل دركي نيست. فقط برام دعا كنين كه خوب بشم. واقعا نياز به دعاي جميعتون دارم. سعي ميكنم كه سر بزنم ولي اطمينان ندارم كه بتونم آپديت كنم. البته نه كه همه تون منتظر بعدياش هستين.
پس يه پست ميذارم كه براي دو هفته باز باشه. در اينجا كه هنوز نميدونم ميخوام چي بنويسم ميگم سعي ندارم كه پست طولاني بشه ولي اگر شد به من چه خب! تقصير من نيست.
---
يكي از راه هايي كه ميتونه باعث اين بشه كه من دير به دير آپديت كنم ميتونه اين باشه كه يه كيبورد افتضاح (از اينايي كه تو بازار كم نيستن) بهم بدن.
از اين كيبوردها كه وسط space يه چرخ داره. يا فاصلهي دكمه هاش از هم ديگه كمن. يا از نظر جاي كلمات استانداردي براشون وجود نداره.
---
Little Manhattan
فيلمي داشتيم ميديديم و روزگار ميگذرانديم با ديدن اين فيلم و در پي كر كر هاي مكرر.
در اين فيلم كه 10 ساله پسري عاشق 11 ساله دختري ميشود آن هم چه عاشقي stupid كه همچنان خر در منهتن گير كرده.
بگذريم كه چه جرياناتي اتفاق ميافتد (البته زياد هم جرياناتي ندارد، يعني اصولا يك جريان بيش ندارد ولي شرمنده ايم از گفتنش. چون لو ميرود فيلم) ولي مهم جمله اي در اين فيلم است كه من عاشق اين جمله شدم.
مادر اين پسرك به پسرك جمله اي حكيمانه، عارفانه، آنتي عاشقانه، بس بنيادين ميزند كه به نظر من به قرنها فكر و منطق و هوش بشري و شعراي شرق و غرب تركمان ميزند. آن جمله ي پر محتوي اين است: Love sucks.
حالا پي بردرد؟
---
چيزي كه ازش فراري نيست حقه پس وقتي اومد سعي نكن ازش فرار كني. شمشير به دست جلوش وايسا و باهاش مبارزه كن.
پ.ن: ميدونم كه تازگيا اسلحهي گرم هم اختراع شده ولي همون شمشير بگير دستت و فقط مواظب باش دستت رُ نبري.
---
آهو به حماقت خر
من نميدونم چرا؟ ولي انگار اونروزي كه داشت خدا هوش و ذكاوت تقسيم ميكرد من تو ترافيك گير كرده بودم (به اين نتيجه هم ميرسيم كه مشكل ترافيك از ازل سابقه داشته) چون به سيم ثانيه چنان آهو ميشم كه نگو.
زود قانع ميشم و در اون لحظه ميدونم بعدا به اين آهو شدنم ميخندم و ميگم چرا همچين من آهو شدم.
بايد خودم رو اصلاح كنم
---
اصول روشن فكري
اصولا اصول روشن فكري يه چيز بيشتر نيست. با هرچيزي كه همه موافقن مخالفت كني.
البته اين روشن فكر بدبخت اول به احمق تعبير ميشه و بعدا كه همه فهميدن داشته درست ميگفته كم كم ميشه روشن فكر.
پ.ن: لازم به ذكر است كه مخالفت در مورد همه چيز هم روشن فكري نمياره.
پ.ن: اگر رفتين يه جايي با يه چيزي مخالفت كردين و قبل از روشن فكر شدن كشتنتون اون دنيا خر منو نگيرين بگين نگفتيا.
---
گذر زمان
اگر براي من از يه چيزي توي سالهاي 70 يا 77 و قبل از اينها تعريف كنن براي من بوي قديمي بودن ميده. زمان خيلي قديم برام تعبير ميشه.
ولي براي خود اون بابا همچين تعبيري نداره. از كجا معلوم؟
ميتونم بگم كه تقريبا سال 78 به بعد من جزئيات خاطراتم به شدت افرايش يافت و اگر چيزي از سال 2000 يا سال 80 برام تعريف كنن ديگه اون رنگ و بوي قديمي رو برام نداره.
مثلا وقتي يه آهنگ ميشنوم و ميگن كه مثلا مال سال 2000 هست احساس نميكنم كه خيلي قديميه چون يادم مياد اون سال و برام زياد نگذشته. و وقتي نگاه ميكنم ميبينم هفت سال گذشته، كف ميكنم.
---
پير شدن نه به سن، نه قدرت بدنيبلكه يه ذهن بستگي داره.
---
Never ever
بعضي وقتا فاصله ي بين هرگز تا هميشه* فقط يه حرف كوچيكه.
*: معني جمله با معاني انگليسي "هميشه" و "هرگز" بايد سنجيده بشه.
پ.ن: اينو من و چندتا از دوستام كه از ever online به never online تبديل شديم قشنگ درك ميكنيم.
---
تموم شد؟ ديگه چيزي براي گفتن ندارم؟
گفتم كه. من دستم بره روي كيبورد، كيبورده جواب بده همينجوري مينويسم.
رحم ميكنيم بهتون و بيش از اين نمينويسيم.
بازهم خواهش ميكنم كه برام دعا كنين.
» نوشته شده در ساعت 13:32 توسط
علی
» لینک
|


2007/6/14


تو هم بهتره یکم روزنامه بخونی تا تفاوت "ارز" رو با "ارض" بفهمی.
من هم بهتره یکم روزنامه بخونم تا "مرز" رو "مرض" ننویسم.
من هم بهتره یکمكي بيشترك کتاب بخونم تا "قراضه" رو "غراضه" ننويسم.
» نوشته شده در ساعت 7:33 توسط
علی
» لینک
|


2007/6/7


مقدمه: خب. خیلی ساده بگم که جریان مسابقه این بود. دیدم که بعداز بازی نسبتا موفق یلدا که البته تا مدتی خارج از یلدا هم ادامه داشت بازی های دیگه ای با قوانینی تقلیدی از اون بازی ساخته شدن که بازی های لوسی هستن. قدرت انجام کار ندارن. مضمون لوسی دارن. جوابهای لوسی بهشون داده خواهد شد و خلاصه ش اینکه من راضی نمیشم از شرکت تو این بازی ها. ولی بازی ای که ایندفعه علیرغم مخالفتم برای دعوت من دعوت شدم بهش بازی ای هست که از یه سری قوانین تقلیدی دور هست و بهتر از بقیه هست. من هم یکی به همین دلیل و دلیل دیگه اینکه صاحب وبلاگش جوابهای خوبی بهش داده بود من هم وارد میشم. و چاره چیست که باید افراد دیگری را هم دعوت کنم.
پادراز از من خواسته تا توی مسابقه تاثیرگذارترین اتفاقات و اشخاص زندگی یک وبلاگ نویس شرکت کنم. این بازی هیچ قانون خاصی براش وضع نشده و این به نظرم خوبه
۱. مشخصا پدر و مادر هرکسی در زندگی هر فرد اگر تاثیر گذارترین نباشن از تاثیرگذارترین ها هستن. در زندگی من هم از تاثیرگذارترین ها بودن.
۲. برادر بزرگم بود که با پشتیبانی هاش از تاثیرگذارترین ها بود حالا به طرق مختلف.
۳. خرید یک فقره آلت لحاوه به نام کامپیوتر که واقعا از بزرگترین اتفاقات بود.
۴. سفر همون برادر بزرگه و بجا ماندن سیستم در کرمان که باعث شد من بطور خوف حرفه ای با سیستم شروع به کار کنم.
۵. اشنایی من با فرانت پیج که باعث شکل خاص آشنایی من با اینترنت شد.
۶. آشنایی من با فلش که خوب باعث علاقه ی شدید من به اینترنت و طراحی وب شد.
۷. آشنایی من با وبلاگ. به جرئت میتونم بگم از تاثیرگذارترین اتفاقات زندگی من. باعث شد که دوستانی پیدا کنم از طریقش و روشی پیدا کنم که اگر این روش و طریق و دوستام نبودن من شیوه ی دیگه ای (شاید درس خوندن) رو برای سرگم کردن خودم انتخاب میکردم.
۸. کافی نت رآپ با تمام آدماش تاثیری در حد یه عمر و چندین دوست و شیوه ی روابط جدید برام داشت. میتونم بگم از مهم ترین چیزها بود.
۹. دبیر ادبیات فارسی پیش دانشگاهی که همیشه من رو کمک کرد
۱۰. نمره ی ۱۳ سال دوم راهنمایی از انگلیسی
۱۱. افتادن از درس مجهور و مجهولی به نام فیزیک در سال سوم دبیرستان
۱۲. و جابجا شدن من از کرمان به تهران است
۱۳. و با جرئتی میگم که آشنایی من با یکی از دوستان وبلاگ نویس در حدود ۳ سال و نیم پیش.
۱۴. این هم حتما باید ذکر بشه. چه بخوایم و چه نخوایم خاتمی تاثیر بسیار تا بسیار زیادی روی همه گذاشت
۱۵. یکی از دوستان ما را به یاد این نیز انداخت که هری پاتر از اصول بوده نیز. خب این وبلاگ به بهانه ی اون گور به گور شده راه افتاد دیگه.
تک تک اینها چیزهایی بودن که من رو تا الآن به اینجا رسوندن. باور کنین که هیچ کدومشون نیست که تاثیر کمی داشته باشه. باور کنین که حتی همون فلش و فرانت پیج تاثیرشون اونقدر زیاد بود که من نتونستم بذارمشون کنار. همه شون تاثیر گذاشتن. اون نمره ی ۱۳ زبان انگلیسی از مهم ترین ها میتونه باشه. اون فیزیک هم همینطور.
هیچ کدوم اینها اتفاقی نبوده. این رو میدونم و از این که اینها اینجوری برای من افتادن خدا رو شکر میکنم.
حالا میرسه به ته ش٬ اون تیکه که باید یه سری دیگه رو بندازی تو هچل.
و شما هم مثل ما از دعوت شدگانید
میترا(خدای مهر) -- -- الناز (زمستان ۶۶) -- پریا(رویاهای کاغذی) -- سوده(Take it EZ) -- یاسمن (ارگران مشغول کارند) -- مریم (چرندیات یک دختار مغرور) -- احمد رضا (کلیمانجارو) -- (ساده مثل درویش) -- جوراب پاره و انگشت آزاد -- سحری (پرسپکتیو) -- ستاره (بی عشق زندگی شیرین تره) -- دیوید (جنگل تازه بپا کن)
پ.ن: در برنامه های منظم بدون پیش بینی بحران یک بی نظمی کوچیک میتونه تا مدتها آثار خودش رو نشون بده و این همون دلیل تا من این چند روزه نتونم به هیچ کس سر بزنم و دیر آپ دیت کردم و... . الآن آر اس اس ریدر من داره میگه که ۳۴ پست نخونده دارم. خیلیه.
» نوشته شده در ساعت 11:52 توسط
علی
» لینک
|


2007/5/30


كسي ميتونه بگه نسبت اختلاف فاز در صوت به ترتيت سوم و دوم در دو لوله ي به ترتيب انتها بسته و انتها باز كه به ترتيب با مشخصات 1 متر طول و 2.25 متر طول كه در ارتفاع 1000 متري واقعند به ترتيب در زاويه 25 و 50 درجه از مركز زمين كه ناگهان به ترتيب با سرعت 2.25 متر بر ثانيه و شتاب 0 و 5 متر بر ثانيه باشتاب 0 به طور هم جهت شروع به گردش به دور زمين ميكنند براي كسي كه در ارتفاع 1000 متري و زاويه ي 37.5 از مركز زمين ثابت ايستاده در ثانيه سوم و هزارم با كدامين فرمول ها بايد حل بشه؟
نتيجه: چون به صورت ناجوري اين ها با هم قاطي شده اند و هيچ احدي جز گوسفند طراحش اصولا از مسئله سر در نميآورد ( كه به همين هم شك داريم) بايد گزينه ي "انشتين به دادم برس" يا گزينه هاي مشابه چون "انشتين كه نيستم" يا "گوساله اينم شدم سوال" و امقال اينها انتخاب شود.
پ.ن: تايتل بلاگ رو بصورت قلمرادي بخونين.
پ.ن: به نظر شما اگر زماني كنكور هنوز بر پا باشه و من بشم طراح سوال خدا منو ميبخشه؟
خ.ن (خطرنوشت): به اطلاع تمام کسانی که در مسابقه ای شرکت میکنند و باید نفراتی دیگر را نیز دعوت کنند میرسانیم مواظب جان خود باشند اگر اسم من جزء کسانی باشد که در مسابقه دعوت کرده اند.
» نوشته شده در ساعت 7:33 توسط
علی
» لینک
|


2007/5/26


حالا ابليس كيه. بیاد جلو خودشو معرفی کنه! ملتی رو معطل خودش کرده!?
ب.ن: در مورد پست قبلی. هرگونه ارتباطم را با مجریان طرح امنیت اخلاقی تکذیب میکنم. کاملا تکذیب میکنم.![]()
» نوشته شده در ساعت 7:48 توسط
علی
» لینک
|


2007/5/22


به توچه. مگه تو فضول ملتي. اصلا مگه تو كي هستي؟ مگه خودت خواهر و مادر نداري؟
اي بی ادب بي تربيت!
پ.ن:
به كجا چنين شتابان؟
گون از نسيم پرسيد.
دل من گرفته زينجا،
هوس سفر نداري،
ز غبار اين بيابان؟
همه آرزويم اما،
چه كنم كه بسته پايم.
به كجا چنين شتابان؟
به هر آنكجا كه باشد بجز اين سرا سرايم.
سفرت بخير اما٬
تو و دوستي خدا را
چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها، به باران
برسان سلام مارا.
»دكتر شفيعي كدكني
پ.ن: من عاشق این شعرم. مخصوصا تیکه آخرش. مخصوصا با صدای حبیب.
پ.ن: امروز تولدشه. ۳۳ ساله شد. تولدش مبارک.
» نوشته شده در ساعت 7:32 توسط
علی
» لینک
|