تبليغاتX
Loud Silence
ثبت نام

2007/9/18

ساعت ۸ صبح برای ثبت نام رفتیم.

ساعت ۴.۳۰ کارم تموم شد و تونستم از اونجا بیام بیرون.

با اینکه روزه نبودم ولی دقیقا مثل یه روزه دار هیچی نتونستم بخورم.

خیلی خسته شدم

» نوشته شده در ساعت 17:18 توسط علی
» لینک |


سیاست بازی

2007/9/11

کسانی که بقیه رو بخاطر اشتباهات کوچیکشون از خودشون میرونن ارزش دوستی ندارن.

اگر میخواین بدونین اگر کسی به قدرت برسه چطور رفتار میکنه ریموت کنترل تلویزیون رو بدین دستش.

پ.ن: این نوشته هایی که داخل سیاست باشن نیستن. اینها نوشته هایی هستن که سیاست توشونه.

» نوشته شده در ساعت 15:2 توسط علی
» لینک |


بازی ها

2007/9/8

این چند روز الکی الکی سرم شلوغ بود. داره خلوت میشه. سعی میکنم که در اسرع وقت به وبلاگ همه سر بزنم.

---

جالب اینکه به دوتا مسابقه دعوت شدم. اونم در یک زمان. پس به هر دوتا لبیک میگم.

---

اولیشو که مریم دعوتم کرده اینه که: آنچه دوست میداری:

۱. من چیزای زیادی رو توی زندگی دوست دارم. یکیش میشه همون خود "زندگی"

۲. آّهنگ. نمیتونم بگم که آّهنگی هست که بیشتر از بقیه دوستش دارم. بعضی ها هست که دوستشون دارم ولی حتی نمیدونم دقیقا اسمشون چیه. ولی میتونم چندتاش رو همینجا اسم ببرم. یکیش Session از Linkin Park البته این تنها آهنگ دوست داشتنی از این گروه نیست. شاید بشه "زنگها برای که به صدا در میآیند" از "متالیکا" این هم مثل لینکین پارک هست. ولی به نظرم اینجا باید به طور جامع و اصلی دوتا رو معرفی کنم "هیچ چیز دیگری اهمیت ندارد" از متالیکا و آهنگی از آهنگهای فیلم ماتریکس که اسمش رو یادم نیست.

۳. فیلم. به طور اصلی میتونم از فیلم "درخشش ابدی یک ذهن پاک" اسم ببرم. بی نظیر بود. ولی میتونم فیلمهای دیگه مثل دزدان دریایی کارائیب و انیگما و مجستیک و ترومن شو هم اسم ببرم.  خیلی فیلمهاش زیادن.

۴. ماشین. به طور واضح و مبرهن BMW یه چیز دیگه ست ولی فعلا Cielo.

۵. شعر و متن: ۲تا شعر و ۱ متن. که شاید ازش گفته باشم ولی باز هم میگم.

شعر به کجا چنین شتابان.

شعر آری آری٬ زندگی زیباست. زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست.

و متن "مخم...!"

دیگه چیزی بود؟؟

۶. "Need for speed" و "Grim Fandango" و "Psychonauts" و "Neverhood"

خب. چیز خاص دیگه ای یادم نمیاد. پس سراغ مسابقه بعد میریم.

---

مسابقه بعدی از طرف نبض زندگی دعوت شدم. باز هم تشکر.

مهمترین اتفاقاتی که باید بهشون اشاره بشه

یکیش اینکه کامپیوتر و اونجوری یاد گرفتم. یکی دیگه ش وبلاگ نویس شدنمه. یکی دیگه ش آشنایی با انجمن بود. یکی دیگه ش هم آشنایی با بعضی از دوستان

اتفاقاتی که نباید بهش اشاره بشه

آخه کلا این شد سوال؟ وقتی نباید بهش اشاره بشه خب کسی هم نباید بهش حتی خود آدم بهش اشاره کنه. ولی من میتونم بگم. من ریاضی سال اول دبیرستان رو یادم رفت برم طرف دوم برگه و با ۸ افتادم و درست در روز امتحان جبرانی بهشون گفتم که افتادم و رفتم و نمره گرفتم و رفتم رشته ریاضی. باور کنین این قابل اشاره ترین بود.

خلاصه ای از اخلاقات مثبت که باید بهش اشاره بشه

خب. این میشه تعریف از خود. ولی به نظر من اون رو باید بهش اشاره کنم که من اصولا آدم دقیقی هستم. سر وقتی که بگم در ۹۵٪ اوقات اونجا هستم.

اهل دعوا نیستم. و فکر نکنم چیز قابل بحث دیگه ای باشه.

با توجه به قیافه ام کدوم بازیگر رو برای باز در نقش خودم انتخاب میکنم؟

اه. کی میاد جای من بازی کنه؟ خب. من فکر میکنم که بهتر باشه از بازیگر فیلم شوتر استفاده کنیم.

 

ولی کلا مسابقه جالبی نبود اصولا.

 

باز هم میرسیم به قسمتی که باید ۵نفر دیگه رو بدبخت کنیم. توجه اینکه دعوت شوندگان به هر دو مسابقه دعوت شده اند.

۱. میترا ۲. عسل ۳. فائزه ۴. هادی ۵. جوراب.

» نوشته شده در ساعت 18:22 توسط علی
» لینک |


امر به منکر نهی از معروف

2007/9/5

هفته امر به معروف و نهی از منکر.

گیر دادنهای خیابانی به همه کس و همه چیز. وقتی اومدن تو کافی نت اگر کافی نت خودم بود بهشون یه حالی میدادم ولی حیف که کافی نت خودم نبود.

» نوشته شده در ساعت 11:56 توسط علی
» لینک |


برای زوجها

2007/8/27

برای زوجهایی که احساس میکنند به اندازه کافی هیجان در زندگیشان جایی ندارد راهی پیشنهاد میشود که البته در مراحل آزمایشگاهی جواب دیگری میدهد ولی در مراحل تئوری جوابش اینطوری است که زندگی بهتر میشود.

هر از چندگاهی با سلاح های سرد (دیگ٬ ماهیتابه٬ کف گیر٬ در قابلمه٬ خود قابلمه٬ قاشق و چنگال و ...) به جان هم بیافتید. چند فایده دارد

اول: آنکه هیجان زندگیتان بیشتر میشود

دوم: همه فکر میکنند دعوا دارید و چشمتان نمیکنند

سوم: مثل بازیهای بچه ها دلتان شاد میشود

چهارم: اگر دزد خانه تان آمد نشانه گیریتان برای ضربه زدن به سر سارق خوب پیشرفت کرده

پنجم: و از همه مهم تر کلی میخندیم.

» نوشته شده در ساعت 9:2 توسط علی
» لینک |


4سال پیش در چنین روزی

2007/8/23

چهارسال پیش در چنین روزی ایده رفا متولد شد. حالا بعداز چهارسال هم هنوز اینجاست و امیدوارم که بتونم رفا رو تا آخر نگه دارم.

پ.ن: این هیچ ربطی به چهارسالگی اینجا نداره. ولی خیلی بامزه ست.

Dr. Loboto: Bring me a good brain, Sheegor, or Mr. Pokeylope becomes Mr. SMOKEY-lope! Ha Ha Ha HA! HOO HOO! HO HOO HOO! Smokey-lope! HAAAA!

[Speaking nonchalantly to the turtle]
Dr. Loboto: When you're a dentist, you have to learn to have a sense of humor, you know. It helps to calm the patient down.

» نوشته شده در ساعت 11:17 توسط علی
» لینک |