

2009/9/1


بیشتر اوقات وقتی بقیه از بچگیهاشون یا نوجوونیشون تعریف میکنن. وقتی میگن که مثلا فلان مجله رو میخوندن و یا فلان کارها رو میکردن و اینا برای همه شون یه تجربه مشترکه فقط با روایت های مختلف و اینکه من هیچ وقت هیچ شباهتی با اینا نداشته دوران کودکی و نوجوونیم.
من هیچ کیهان بچه ها نخوندم.حتی یک داستان از قصه های خوب برای بچه های خوب رو خودم نخوندم. چهل چراغ رو هیچ وقت با اشتیاق نخریدم. ابی رو با اشتیاق گوش نکردم. یکبار از مدرسه در نرفتم.
هرچی هم که فکر میکنم نمیبینم که بجای اینکارها چیکار میکردم
اینجوری میشه که فکر میکنم من بی هویتم. هویتم مثل بقیه شکل نگرفته.
گاهی هم احساس میکنم که هابی ندارم؛ یعنی چیزی ندارم که همیشه باهاش بتونم به حالت خوبی برسم. کاری ندارم که همیشه بتونم با انجام دادنش آروم بشم و البته بتونم همیشه انجامش بدم.
مدتهاست که ی پیاده روی شبانه نداشتم که بهم آرامش بده. مدتهاست که یه پیاده روی شبانه نداشتم. آخریش با داداشم بود، خیلی هم خوب بود.
پ.ن: دل تنگم
» نوشته شده در ساعت 22:18 توسط
علی
» لینک
|