

2009/9/1


بیشتر اوقات وقتی بقیه از بچگیهاشون یا نوجوونیشون تعریف میکنن. وقتی میگن که مثلا فلان مجله رو میخوندن و یا فلان کارها رو میکردن و اینا برای همه شون یه تجربه مشترکه فقط با روایت های مختلف و اینکه من هیچ وقت هیچ شباهتی با اینا نداشته دوران کودکی و نوجوونیم.
من هیچ کیهان بچه ها نخوندم.حتی یک داستان از قصه های خوب برای بچه های خوب رو خودم نخوندم. چهل چراغ رو هیچ وقت با اشتیاق نخریدم. ابی رو با اشتیاق گوش نکردم. یکبار از مدرسه در نرفتم.
هرچی هم که فکر میکنم نمیبینم که بجای اینکارها چیکار میکردم
اینجوری میشه که فکر میکنم من بی هویتم. هویتم مثل بقیه شکل نگرفته.
گاهی هم احساس میکنم که هابی ندارم؛ یعنی چیزی ندارم که همیشه باهاش بتونم به حالت خوبی برسم. کاری ندارم که همیشه بتونم با انجام دادنش آروم بشم و البته بتونم همیشه انجامش بدم.
مدتهاست که ی پیاده روی شبانه نداشتم که بهم آرامش بده. مدتهاست که یه پیاده روی شبانه نداشتم. آخریش با داداشم بود، خیلی هم خوب بود.
پ.ن: دل تنگم
» نوشته شده در ساعت 22:18 توسط
علی
» لینک
|


2009/8/2


ولی خب، شما دلتون نمیخواد پند گیرید. دلتون هم نخواسته که پند گیرید. میخواستید پند گیرید نزدیک 50 روز وقت داشتید که پنید گیرید و نگرفتید.
باز هم جریان سر همون پرده ای است که برابر چشمانتان کشیده میشود تا برای همیشه در ظلمات بمانید که خدا میگه.
آیات روشن داریم، قیافه ی ابطحی که هیچ، سابقه ی چندین ساله ی ابطحی و نبوی و غیره و ذلک که در این جریانات اعتراف کردند و سابقه ی چندین ساله ی این اعترافات نمایشی و سابقه ی درخشان تر محاکمه کنندگان به خصوص کفش آقای مرتضوی و غیره. همه ی اینها آیه، باز هم نمیبنی.
دوباره جریان سر همون تفاوت بین کسی که خوابه هست و کسی که خودشو به خواب زده. دومی رو نمیشه بیدار کرد.
پ.ن: یه آدم دیوونه ای یبار یه سنگی انداخت تو یه چاهی، صد تا عاقل جمع شدن نتونستن درش بیارن. حالا داره چاه رو عمیق تر میکنه. حالا دیگه خدا آخر و عاقبتش رو رحم کنه
پ.ن: فردا هم که حکم نفوذ داده میشه. یعنی بخش اسلامیه رسمی رو میخوان درست کنن.
پ.ن: خدایا اون بالا داری نگاه میکنی. کاش میدونستم نقشه ت چیه.
پ.ن: گالیله هم همینجوری اعتراف کرد که ابطحی و بقیه دیروز اعتراف کردن.
» نوشته شده در ساعت 23:55 توسط
علی
» لینک
|


2008/9/22


یه شیشه میتونه بزرگ باشه، میتونه کوچیک باشه،بعضیاش ضخیم تر، بعضیاشم نازک تر.
وقتی سنگی رو به شیشه ای بزنن بسته به قدرتی که داره بهش ضربه میزنه و خوردش میکنه. با هر ضربه یه تیکه رو خورد میکنه و میریزه زمین.
اگر شیشه خیلی بزرگ باشه وقتی یه تیکه ش میره کسی متوجه ش نمیشه، ولی همینجور که میگذره تیکه تیکه های این شیشه خورد میشه و میافته و شیشه کوچیک میشه، کوچیک تر و کوچیک تر. اونقدر کوچیک که با هر ضربه همه میفهمن شکسته و داره از بین میره. شیشه ای که همه ش خورد شده باشه دیگه سر جاش نمیتونه بمونه، هرچقدر هم ضخیم، مثل آب میریزه پائین.
میدونی؟ روح آدما مثل یه شیشه میمونه. بعضیا یه شیشه ی بزرگ هستن، بعضیا کوچیکترن، بعضی ضخیم تر، بعضی نازک تر...
» نوشته شده در ساعت 19:41 توسط
علی
» لینک
|


2008/8/28


لبخند زدم و گفتم: "هیچیم نیست!"
گفت: "کم طاقتی میکنی؟ تحمل کن جوون!"
نمیدونم چی شد٬ یهو این اومد به ذهنم و بهش گفتم: "حتی وقتی با یه سوزن روزی صدبار یه نقطه از بدنتو سوزن بزنن بعداز یه مدت با هر بار سوزن زدن میمیری و زنده میشی٬ چه برسه به این یکی که دیگه از خنجرم بدتره"
پ.ن: همه ای اینا رو گفتم که بگم ۴۳
» نوشته شده در ساعت 17:54 توسط
علی
» لینک
|


2008/7/29


» نوشته شده در ساعت 12:49 توسط
علی
» لینک


2008/4/12


امروز داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوبه آدم توی یه خونه تک تنها بدون دردسر (زن و بچه) یا اینکه کسی سرش غر بزنه بشینه زندگی کنه.
...
من از همین جا به تمامی جوونای دنیا پیشنهاد میکنم که آهو نشین که بعدش مثل آهو توی چمنزاز گیر کنین که اونوقت دیگه باید رفیق قدیمی رو بیارین باقالی بار کنین.
من٬ امروز:
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند؟
پ.ن: اگر چیزی حدس زدین درست حدس زدین
پ.ن: قرار بود فریاد بزنم٬ فقط زمزمه کردم ![]()
» نوشته شده در ساعت 19:34 توسط
علی
» لینک
|


2008/2/9


ولی ما آدمها باید ماست فروشهایی باشیم که صادقانه بگیم ماست من ترشه.
چون دروغ به این بزرگی که "من آدم کاملا خوبی هستم" رو کسی نمیتونه به بقیه بخورونه.
پ.ن: از خودراضی ها از انتقاد خوششون نمیاد
» نوشته شده در ساعت 16:55 توسط
علی
» لینک
|


2007/12/17


پ.ن: نه برای کسی تصمیم بگیر٬ نه بذار کسی برات تصمیم بگیره.
» نوشته شده در ساعت 7:11 توسط
علی
» لینک
|


2007/12/13


به خیلی ها اگر بگی "دوستت دارم" یا کلا قهر میکنن٬ یا فکر میکنن که داری بهشون دروغ میگی بازم قهر میکنن.
نمیدونم چقدر راسته ولی فکر میکنم یکمی زیادی راسته.
خدایا٬ این چه دنیایی شد برای خودمون درست کردیم؟
» نوشته شده در ساعت 9:6 توسط
علی
» لینک
|


2007/11/29


اینکه بعداز سالها بفهمی که مردم در موردت چه فکری میکردن و این فکر چقدر میتونه اشتباه باشه و تو چقدر همیشه از اینکه در موردت این فکر رو بکنن بدت میومده.
اینکه به خودشون این اجازه رو دادن که در موردت این فکر رو بکنن از همه ش بدتره بدون اینکه حتی ذره ای بهت احترام بذارن و اعتماد داشته باشن حتی ه خودشون.
---
خب این فقط یه توضیح بود. یه توضیح در مورد یکی از شرایطی که ممکنه زمانی پیش بیاد. در موردش زیاد فکر نکنین نمیکشین تحمیلش کنین.
پ.ن: تازگیا یخورده بیشتر از یکم یخورده زده به سرم. نوشته هام دارن چرند میشن. باید یکم فکر کنم.
» نوشته شده در ساعت 8:29 توسط
علی
» لینک
|