تبليغاتX
Loud Silence
اینجا، شیش ساله شد

2009/8/22

روزگار همچین جالبی نیست. روزگاری سیاسی جالبی نیست، بعد روی همه چیز تاثیر گذاشته. حتی روی روحیه مردم.

البته همه چیز درست. به این باور دارم.

حرف من البته الآن این نیست. دل برای نوشتن یه ذره شده. ولی نوشتن برام سخت شده. سعی میکن بیتشر بنویسم. ژورنال تر باشم بقولی.  سعی میکنم ولی خیلی سخته

بهرحال، میخواستم بگم اول شهریور 82 اینجا ساخته شد. شیش سال گذشت

» نوشته شده در ساعت 23:16 توسط علی
» لینک |


برای ابد

2008/8/14

و بدان که برای همیشه برای تو خواهد تپید

پ.ن: فرمول جدید کشف کردم. فرمول یکی از روزهای خوشحالیم از این فرمول پیروی میکنه

n>20 ; (n*365)+30

» نوشته شده در ساعت 11:24 توسط علی
» لینک |


تولد

2007/7/14

امروز تولدم بود

اصلا هیچ اهمیتی نداره که امروز هم مثل سالهای پیشش هیچ اتفاقی رو توی خودش جا نداده بود.

اصلا هیچ اهمیتی نداره که کیا یادشون نبود

اصلا هیچ اهمیتی نداره که چقدر بد بود

مهم اینه که من یه سال بزرگ تر شدم

مهم اینه که من دیگه پیر نیستم و جوون شدم

مهم اینه که من دیگه نمیخوام پنهونش کنم

پ.ن: ممنون از همگی. واقعا ممنون.

پ.ن: و فقط یه چیز نباید فراموش بشه. (به یاد امین یوسفی)
A birthday is just the first day of another 365-day journey around the sun. Enjoy the trip!

» نوشته شده در ساعت 22:46 توسط علی
» لینک |


تبریک!

2006/12/3

تولدت مبارک امام رضا! خوشا به حال کسانی که الآن اونجان!

اولین و آخرین باری که اونجا بودم ۲۰ شهریور ۱۳۷۸ بود. یادش بخیر که چقدر بهمون خوش گذشت و چقدر بهمون بد گذشت.

» نوشته شده در ساعت 5:45 توسط علی
» لینک |


1 شهریور 1382

2006/9/1

قبلا میگفتم مگه میشه آدم تولد کسی که دوستش داره یا حتی دوستش رو فراموش کنه.

ولی حالا میبینم که من تولد اینجا. تولد رفا. تولد این وبلاگ رو فراموش کردم.

چقدر وقتی شروع کردم برام جالب بود. هنوز هم هست. هنوز هم بهترین من این رفاست.

حالا ۳ سال گذشته. یادش بخیر

تولدت مبارک "رفا و دوستان"

» نوشته شده در ساعت 9:8 توسط علی
» لینک |


I don't want it anymore

2006/2/27

از روز تولد خودم خوشم نمیاد. دلیل خاصی هم نداره ولی تازگیا از روز تولدم خوشم نمیاد. به قول کاراکتر فیلمSleepy Hollow که میگه I curse the day you entered to this city. حالا بجای "city" میگیم "world".

2نفر اصرار داشتن که تاریخ تولدم رو از زیر زبونم بکشن بیرون ولی... خوب من مجبور بودم به یکیشون بگم ولی نفر دوم هنوز نتونسته.

2ساله که روز تولدم رو با بدترین وضع میگذرونم، با انتظاری که هرگز به پایان نمیرسه، با لحظه هایی که هیچ اتفاقی رو توی خودشون جا ندادن.

الآن توی تمام سایتهایی مثل اورکات و گزاگ که توشون ثبت بودم رو هم تغییر پروفایل دادم و برای هرکدوم یه تاریخ دادم. حتی بلاگهایی که مال اونوقت بودن رو تغییر دادم. حتی توی کارت ملی هم تاریخش با شناسنامه فرق داره (بدون شوخی)

الآن خوبه، چون دیگه کسی نمیتونه من رو با یادآوری این روز زجر بده. فقط میتونم بگم که یک ظهر 5شنبه از سال 67 توی شهر کرمان در بیمارستانی "ونگ ونگ"های "موجودی جدید" بلند شد که خدا براش تقدیر کرده بود که یه روز "رفا" بشه و این بلاگ رو بنویسه.

تنها چیزی که میتونم بگم اینه که با تمام وجودم سعی دارم که این تاریخ رو از توی روزهای خاص زندگیم حذف کنم.

چی شد یاد این موضوع افتادم؟

20 بهمن: تولد "دلنوشت زندگی زیباست"

20 بهمن: تولد "مشقی"

6 اسفند: تولد "دلخستگی های یک قاصدک"

به همتون تبریک میگم با اینکه نتونستم براتون کار خاصی انجام بدم.

لطفا شما هم تاریخ تولدتون رو ذکر کنین.

پ.ن: این مدت چیزهایی دیدم که... دیگه از هیچکس و هیچ چیز هیچ انتظاری ندارم.

پ.ن: خواهش میکنم از کسانی که میدونن این تاریخ لعنتی کی هست که فکر کنن هرگز نمیدونستن.

Sometimes I need to remember just to breathe

Sometimes I need you to stay away from me

Sometimes I’m in disbelief I didn’t know

Somehow I need you to go

Don’t stay

Forget our memories

Forget our possibilities

What you were changing me into

Just give me myself back and

Don’t stay

Forget our memories

Forget our possibilities

Take all your faithlessness with you

Just give me myself back and

Don’t stay

I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored

I don’t need one more day of you wasting me away

I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored

I don’t need one more day of you wasting me away

With no apologies

Sometimes I feel like I trusted you too well

Sometimes I just feel like screaming at myself

Sometimes I’m in disbelief I didn’t know

Somehow I need to be alone

 

» نوشته شده در ساعت 7:10 توسط علی
» لینک |


22 بهمن

2006/2/11

به مناسبت این روز اومدم مطلب بنویسم ولی به یک قطعه ی کوچیک بسنده کردم.

ماهیه بود باورش، اگه تور بندازن سرش، میشه عروس ماهیا، شاه ماهی میشه همسرش
ماهیه نبود باورش، اگر تور بندازن سرش، نگاه گرم ماهیگیر، میشه نگاه آخرش

» نوشته شده در ساعت 8:2 توسط علی
» لینک |


5 دی 82 - ساعت 5:28 دقیقه

2005/12/26

ساعت ۵:۲۵ دقيقه بلند شدم. میخواستم برم سراغ کامپيوتر. بمحض اينکه چراغ اتاق رو روشن کردم صدای ريختن خاک از توی لوله‌ی دودکش بخاری بلند شد. نفهميدم مال چيه. داشتم ميرفتم طرف حال خونه که وقتی دم در حال رسيدم صدای خواهرم رو شنيدم که گفت زلزله. ياد گرفته بودم که هروقت زلزله شد برم توی چارچوب در وايستم و چارچوب رو محکم بگيرم. وايستادم که توی چارچوب در ولی زلزله هنوز ادامه داشت و من که تازه ساکن شده بودم داشتم لرزش‌های زلزله رو احساس ميکردم. زلزله بعداز چند ثانيه متوقف شد. من گفتم شدتی نداشت: خصارتی نداشته. مامانم گفت: اين زلزله مال کرمان نبوده و مرکزش يه جای ديگه بوده. خداکنه زياد خصارت نزده باشه.



ادامه متن "5 دی 82 - ساعت 5:28 دقیقه"

» نوشته شده در ساعت 5:28 توسط علی
» لینک |