

2009/1/16


He sat facing her.
“I got fired today. They said I’m unstable.”
She sat there silently. He turned away, looking at slanting rain. His lips trembled.
“Nobody seems to care” he said.
Later dinner, her friend asked, “Anything wrong?”
Her fingers danced as she signed: “That – man – on – train. He – looked – upset.”
Mark Cohen
» نوشته شده در ساعت 18:39 توسط
علی
» لینک
|


2007/3/6


من هم ياد يه چيزي كه پسر دائيم برام تعريف كرده بود افتادم.
چندوقت پيش تعريف ميكرد كه از يه جرياني حالش گرفته بوده به همين دليل ميره دم در خونهي دوستش كه اسمش علي بوده تا با هم برن بيرون يه چرخي بزنن حالش سر جاش بياد.
ميره دم در خونهي دوستش ولي دوستش خونه نبود، مامان دوستش ميگه چند لحظه صبر كني مياد. بعد مامانه ميگه: آقا مهدي امروز حالت خوش نيست. چته؟
اينم ميگه: نه خوبم. طوريم نيست.
- نه يه طوريته. ناراحت نباش. تا علي هم بياد من يه چيزي برات ميارم بخوري خوش شي.
مامانه ميره و يه 2-3 دقيقه بعدش با يه ليوان مايع قرمز رنگ مياد پيشش. ميگه اينو بخور. مهدي ميگه: نه،طوريم نيست. مامانه ميگه: حالا من درست كردم. تو بخور طوريت نميشه.
اين هم اغفال ميشه و ميخوره. بعد همون موقعها علي هم مياد و با هم ميرن بيرون.
جريان واسه علي هم تعريف ميكنه و اين هم شروع ميكنه باهاش همدردي كردن ولي اون ديگه ناراحت نبوده.
توي مسيري كه داشتن راه ميرفتن مدام جوك يادش ميومده.بعد ميزنه به سرشون ميرن توي كتابفروشي. توي كتاب فروشي داشته به كتابها نگاه ميكرده يهو ميزنه زير خنده. همه شروع ميكنن بهش نگاه كردن.
ميان بيرون و يه 2-3 بار ديگه هم همينطوري ميزنه زير خنده و همينطوري واسه خودش خوشحال بوده.
علي ميگه: مهدي امروز چه مرگته؟! اولش حالت اونجوري بود حالا همينطوري ميزني زير خنده.
مهدي: چه ميدونم چمه. چرا ميخندم.
- يه مرگيت هست؟ دوباره چي خوردي؟
- نه بابا چيزي نخوردم. فقط مامانت يه چيزي داد بخورم.
- چي؟
- نميدونم. قرمز رنگ بود.
مهدي ميگه: در اين زمان يهو علي تاراق دستش رو محكم ميزنه به پيشونيش. ميگه: دوباره مامان من از اينا به كسي داد؟ من هرچي به مامانم ميگم اينا رو به خورد كسي نده. گير ميده همهش.
خوب. تاحالا حتما 100% فهميدين كه اين مادهي قرمز رنگ باعث خنده شده. ولي فرمولش چيه؟
مقادير زيادي زعفران+يك شاخه نبات زعفراني+آب جوش. جواب ميده. امتحان كنين. ميفهمين چي ميگم.
پ.ن: توجه كردين كه همهي ائمه پدرانشون هم امام بودن؟
پ.ن: هر وقت اومدم آپدیت کنم خبرم یه اتفاقی افتاد نتونستم. الآ» هم رم نداشتم تا امروز.
» نوشته شده در ساعت 7:3 توسط
علی
» لینک
|


2006/2/7


در حدود ? ماه نيم هست که من بخاطر مصرف کاملا مجاز و طبق تجويز دارو به دلدردي بس دردناک و عذاب آور دچار شدم.
صبح که از خواب بيدار ميشدم دلدرده ميگفت "بگير که اومد" و دلدرد شروع ميشد? ميرفتم سر کلاس بازم دلدرد? ميومدم خونه دلدرد? بعدازظهر دلدرد و شب هم دلدرد. کلا ميشه گفت که اين دلدرد به يکي از خصوصيات بدني من تبديل شده بود.![]()
تا اينکه ديشب رفتيم خونه داييم. داشتيم ميگفتيم و ميخنديدم که ديدم توي گوشم داره يه صداهايي مياد اول فکر کردم وجدانمه بعد ديدم نه صداي دلمه که داره ميگه "زياد خنديدي الساعه زهرش ميکنم برات" و باز هم اين دلدرد شروع شد به طوري که در يک ماه و نيم گذشته سابقه نداشته. خدایا توبه
. خلاصه شب رو با يه بدبختي پشت سر ميذارم. صبح بلند ميشم ميبينم که بازم دلم درد ميکنه. ساعت ?? با والده (همون مامان) تشريف فرما ميشيم مطب دکتر.
» نوشته شده در ساعت 1:41 توسط
علی
» لینک
|


2005/12/29


۲ تا دختر بودن. اسم يکيشون نازنين و اون يکی کتايون.
روی نيمکت نشسته بودن و داشتن به روزنامهی نتايج کنکور نگاه ميکردن. اسم نازنين دراومده بود ولی اسم کتايون در نيومده بود. کتايون با ناراحتی ميگه: من قبول نمیشم. نازنين اميدوارش ميکنه و ميگه: خودم يه کلاس ۱ ثبت نامت ميکنم. اصلا خودم هم باهات ميام. ولی کتايون ميگه: نه. ميدونی تو با افراد جديد رفت آمد پيدا ميکنی. با طبقهی فکری بالاتر. نازنين ميگه: تو فکر ميکنی من اينقدر بیجنبه هستم که بخاطر قبولی دانشگاه ۸ سال دوستی رو زير پا بذارم؟ کتايون ميگه: اين چيزيه که اگر خودمون هم نخوايم بعدا برامون پيش مياد؛ سه ماه ديگه٬ ۶ ماه ديگه يا ۱ سال ديگه. مثل چسب زخم. چسب زخم وقتی آروم آروم بکنيش درد نداره ولی اگر يکهو بکنيش درد داره ولی خيالت راحت ميشه. ولی ما میتونيم بعدا هم بيايم و همديگه رو همينجا کنار همين تابها ببينيم.
اونها از هم جدا شدن و چند سال بعد دوباره کتايون اومد توی پارک. يه نفر توی پارک بود که اون زمان شاگرد کسی بود که روزنامهی نتايج رو اجاره میداد. اون اومد يه کارت پارک داد به زنه و گفت که کارتپارک هست. بعدا بياين حساب کنين. کتايون رفت طرف اون تابها. نشست روی يکی از تابها و بعداز چند لحظه نازنين با ۳ تا از دوستاش بدون اينکه به کتايون حتی نيمنگاهی بکنن خوشحال و شاد رد شدن.
چند سال بعد کتايون وارد پارک شد. نيمکتها پلاک داشتن. همون مرد قبلی اومد و کارت ورود زد و گفت که فلان صندلی برين بشينين. اون رفت و اتفاقا اون نيمکت نزديک به اون تابها بود. روی يکی از تابها يه پسر بچه بود که مامانش داشت تابش میداد. مادر بچه نازنين بود.
کتايون از نازنين ميپرسه: میبخشيد. اين بچهی شماست؟ ميگه بله. نازنين به بچهش ميگه: به خانم سلام بکن. پسره سلام میکنه و در جواب اينکه حالت خوبه ميگه آره٬ قراره امسال برم کلاس اول. کتايون از نازنين میپرسه: قيافهی شما برام آشناست. شما قبلا دانشکده پزشکی نبودين؟! نازنين ميگه: چرا! دو سال بودم ولی بعدش ديگه ازدواج و بچه و ...٬ شما چی؟ بودين؟! کتايون ميگه: نه. من دانشگاه نرفتم٬ شغل آزاد دارم. کتايون ميگه: بچه دارين؟! کتايون ميگه: نه٬ متاسفانه ازدواج نکردم. نازنين ميگه: شايد اينجوری بهتر هم باشه. گوشی کتايون زنگ ميزنه و با کسی که پشت خط هست خيلی سرد حرف ميزنه و يه قرار ميذاره که بره دنبالش.
بعداز اين که کتايون ميره نازنين مياد سرجای قبلی کتايون. بچهش ازش میپرسه: اين خانم کی بود؟! نازنين ميگه: يه دوست خوب قديمی. نشناختی٬ کتايون خانم نشناختی.
کتايون از اونجا مياد کنار و کارت نيمکت رو با پولش ميده به مرد و ميگه: باورت ميشه؟! نازنين من رو نشناخت.
بياين هيچوقت به هيچ دليلی دوستیهامون رو کنار نذاريم و قطع نکنيم.
اگر دوستی رو جايی ديديم منتظر نشيم که ببينيم آيا اون مارو ميشناسه يا نه. خودمون شروع کنيم.
اگر به اعجاز صبر معتادی احتمال هرگز برنيامدنت هست٬ انسان.
» نوشته شده در ساعت 7:27 توسط
علی
» لینک
|