تبليغاتX
Loud Silence
تزویر

2007/7/21

درُ باز میکنه و میاد توی خونه. گرمای بیرون کلافه کننده ست. پدیده گلخانه ای. جنگلها هم که در حال سوختن هستن.

اون یه روزنامه نگاره پس باید یه کاری بکنه. تصمیمش رو میگیره. بلند میشه و میره و از توی جعبه ای که روش نوشته: "برگه از درختهای جنگلی" یه دسته کاغذ درجه یک بر میداره و شروع میکنه به نوشتن

"جنگلها در خطر"

» نوشته شده در ساعت 11:54 توسط علی
» لینک |


عطسه ی خیال

2006/12/22

خدا رفتگان شما رو بيامرزه.خدا بيامرز آقام که رفت؛نميدونيد چه قيامتي شد.يك محله بود و يك آقام.اهالي محل هم انصافا تو مراسمش سنگ تموم گذاشتن.هيچ كدوم از ما حال و روزمونو نميدونستيم.تازه اون موقع من سني نداشتم.
اما حالا...باز دختركم زهرا.انگار ناف اين بچه رو با بدبختي بريدن؛از هيچ چي شانس نياورده.الانم ببين چه جوري داره خودشو ميزنه.از بچه مردم توقع ندارم اما دو تا پسر بزرگ كردم عين خروس جنگي به هم مي پرن.جفتشون به باباشون كشيدن.خوش لباسيشون هم به اون يزيد رفته.تصدق همون قيافه و سر و وضعش بود كه تونست من دختر حاج آقا عباسي رو خام كنه.
هي...هي...اين جا هم چقدر تاريكه؛سنگو كه بذارن چي ميشه.خدا كنه لااقل شباي جمعه بيان ديدنم.من كه يه شب جمعه نشد نرم قبرستون فاتحه نخونم.

{داستان بالا جزو برندگان مسابقه داستان نويسی ۹۹ کلمه ای عطسه خيال نوشته آقای بهروز حمد بيگی است.}

» نوشته شده در ساعت 12:55 توسط علی
» لینک |


251

2006/7/19

میره رو پشت بوم. نصفه شبه ولی هنوز صدای هیاهوی شهر میاد.
دلش پره از کاری که دنیا داره باهاش میکنه.
یه نگاه میکنه رو به آسمون... با صدای بلند از ته دل میخنده.
لبخند به لب زیر لبی میگه: بچرخ تا بچرخیم؛ دنیا! من تسلیم نمیشم!

با آرامشی همراه با لذت بی نهایت برمیگرده

» نوشته شده در ساعت 6:57 توسط علی
» لینک |


ON THE 5:25 SURBAN BY MARK COHEN

2006/5/6

He sat facing her.

"I got fired today. They said I'm unstable."

She sat there silently. He turned away, looking at the slanting rain. His lips trembled.

"Nobody  seems to care," he said

Later dinner, her friend asked, "Anything wrong?"

Her fingers danced as she signed: "That - man - on - the train. He - looked - Upset."

MARK COHEN

» نوشته شده در ساعت 9:57 توسط علی
» لینک |


KIM

2006/1/9

Our first-grade class raced the grassy field during recess. Kim with the pretty smile and the golden ponytail and I were fast.

Once we raced across her yard. I don’t remember who won.

Kim died a few years later of some disease that I couldn’t pronounce.

I run with Kim, even now.

Robert M. Dominguez

» نوشته شده در ساعت 7:8 توسط علی
» لینک |