تبليغاتX
Loud Silence
هویت

2009/9/1

گاهی احساس بی iهویتی میکنم. دقیقا هم نمیدونم چرا.

بیشتر اوقات وقتی بقیه از بچگیهاشون یا نوجوونیشون تعریف میکنن. وقتی میگن که مثلا فلان مجله رو میخوندن و یا فلان کارها رو میکردن و اینا برای همه شون یه تجربه مشترکه فقط با روایت های مختلف و اینکه من هیچ وقت هیچ شباهتی با اینا نداشته دوران کودکی و نوجوونیم.

من هیچ کیهان بچه ها نخوندم.حتی یک داستان از قصه های خوب برای بچه های خوب رو خودم نخوندم. چهل چراغ رو هیچ وقت با اشتیاق نخریدم. ابی رو با اشتیاق گوش نکردم. یکبار از مدرسه در نرفتم.

هرچی هم که فکر میکنم نمیبینم که بجای اینکارها چیکار میکردم

اینجوری میشه که فکر میکنم من بی هویتم. هویتم مثل بقیه شکل نگرفته.

گاهی هم احساس میکنم که هابی ندارم؛ یعنی چیزی ندارم که همیشه باهاش بتونم به حالت خوبی برسم. کاری ندارم که همیشه بتونم با انجام دادنش آروم بشم و البته بتونم همیشه انجامش بدم.

مدتهاست که ی پیاده روی شبانه نداشتم که بهم آرامش بده. مدتهاست که یه پیاده روی شبانه نداشتم. آخریش با داداشم بود، خیلی هم خوب بود.

پ.ن: دل تنگم

» نوشته شده در ساعت 22:18 توسط علی
» لینک |


شب وحشت

2006/5/19

حتما تاحالا این اتفاق براتون افتاده، شاید متوجه شده باشین شاید هم نه ولی این اتفاق افتاده.

بعضی شبها هستن که آدم توی اون شبها آرامش روحی نداره. نه تنها اون فرد خیلی از آدمها این وضع رو پیدا میکنن. شبهایی که همه چیز وضع بدی پیدا میکنه. همه چیز و همه چیز. کلا آدم یه حالت بدی داره.

شبهایی که چندین بار از خواب بیدار میشین، شاید کابوس ببینین، صداهایی که میاد عادی نیستن و ... . نه نگین که خرافاتیه، اصلا. من آدمی نیستم که خرافاتی باشم اصلا. فقط اینو میگم که بعضی از شبها حالتی غیر عادی دارن. البته شبهایی هم هستن که درست برعکس این شبها هستن. شبهایی که همه چیز خیلی خوبه. یه احساس خوب و شادی داری. تا صبح میخوابی و بهترین خوابی که میتونستی داشته باشی رو داری.

ولی این شبها برای من عجیب هستن. تاحالا چند شب از این شبها داشتم. شبهایی که نه تنها من بلکه بعضی از دوستام هم شب بدی رو گذروندن. صداهایی که میومدن صداهای عادی و اتفاقاتی عادی نبودن.

همین چند شب پیش بود که دوباره یه همچین شبی رو داشتم. توی محله ی ما بخاطر شلوغیش هرگز سگ ولگرد پیدا نمیشه. نه روز، نه شب. اون شب چندین بار به حالت ترس از خواب بیدار شدم. 1 بار هم صدای سگ دقیقا از پشت دیوار خونه میومد. یبار هم وقتی بیدار شدم صدای وحشتناکی از توی کوچه میومد درست مثل اینکه دارن یه تیر آهن رو روی زمین میکشن. درسته. ممکنه بگین ممکنه فقط برای تو شب بوده. ولی نه، چندتا از دوستام هم همین وضعیت رو داشتن. شب بدی رو پشت سر گذاشته بودن.

من به این شبها میگم "شب وحشت". یبار وقتی جلوی یه "پیر" این شب رو تعریف میکردم طرف یه چیزی گفت که من کف کردم. گفت: میگن این جور شبا یه آدم عذابکاری مرده. خوب "یارو" اگر اینطوری بود که هرشب خدا همچین شبی بود که. این حرف "یارو" خرافاتی بازی بود.

ولی اگر به این شبها اعتقاد دارین بگین.

پ.ن: من برای شبها احترام خاصی قائل هستم. شما چی؟؟
پ.ن: آهنگی که گذاشتم چطوره؟؟
پ.ن: برای nامین بار نشستم و K-Pax رو دیدم. با بازی مثل همیشه خوب Kevin Spacy.
پ.ن: یه مطلب سیاسی داره غلغلکم میده ولی نه. هنوز نه.
پ.ن: به خانواده کسانی هم که توی جاده بم کرمان کشته شدن تسلیت میگم. (نه که اینجا رو میخونن)

» نوشته شده در ساعت 0:2 توسط علی
» لینک |