تبليغاتX
Loud Silence
گالیله

2009/8/2

جریان سر همون آیات روشن هست که خدا میگه. آیاتی روشن برایتان میفرستیم باشد که پند گیرید.

ولی خب، شما دلتون نمیخواد پند گیرید. دلتون هم نخواسته که پند گیرید. میخواستید پند گیرید نزدیک 50 روز وقت داشتید که پنید گیرید و نگرفتید.

باز هم جریان سر همون پرده ای است که برابر چشمانتان کشیده میشود تا برای همیشه در ظلمات بمانید که خدا میگه.

آیات روشن داریم، قیافه ی ابطحی که هیچ، سابقه ی چندین ساله ی ابطحی و نبوی و غیره و ذلک که در این جریانات اعتراف کردند و سابقه ی چندین ساله ی این اعترافات نمایشی و سابقه ی درخشان تر محاکمه کنندگان به خصوص کفش آقای مرتضوی و غیره. همه ی اینها آیه، باز هم نمیبنی.

دوباره جریان سر همون تفاوت بین کسی که خوابه هست و کسی که خودشو به خواب زده. دومی رو نمیشه بیدار کرد.

پ.ن: یه آدم دیوونه ای یبار یه سنگی انداخت تو یه چاهی، صد تا عاقل جمع شدن نتونستن درش بیارن. حالا داره چاه رو عمیق تر میکنه. حالا دیگه خدا آخر و عاقبتش رو رحم کنه

پ.ن: فردا هم که حکم نفوذ داده میشه. یعنی بخش اسلامیه رسمی رو میخوان درست کنن.

پ.ن: خدایا اون بالا داری نگاه میکنی. کاش میدونستم نقشه ت چیه.

پ.ن: گالیله هم همینجوری اعتراف کرد که ابطحی و بقیه دیروز اعتراف کردن.

» نوشته شده در ساعت 23:55 توسط علی
» لینک |


و گاوها میزایند

2007/10/12

و اینک فصل زائیدن گاوهایمان فرا رسیده است

پ.ن: حالا میخواین بزائین بزائین٬ دیگه چرا دوتا دوتا؟

» نوشته شده در ساعت 14:50 توسط علی
» لینک |


و این آخر ماجراست...

2007/7/24

امروز بعداز تموم کردن هری پاتر ۷ باید با خودم یجوری کنار بیام که دیگه هیچ هری پاتری مطمئنا قرار نیست چاپ بشه.

کتاب خوبی بود. خب. مسلما مثل همیشه آخرش بد بود. گریه دار برای دخترها.

احساس میکنم که آخرش مخصوصا اینجوری نوشته شده بود. برای انتقام گرفتن از کسائی که ازش خواهش کرده بودن که هری و رون و هرمایونی رو نکشه.

بهرحال من ۶ سال با هری پاتر لذت بردم. اوایل که زندگیم بود. خب خوب بود. خیلی قشنگ بود. تا ۳ سال زندگیم بود بطور کامل. تا دقیقا یک سال بعداز انتشار کتاب پنجم. حالا ولی نه اینکه ولش کردم. فقط به این نتیجه رسیدم که غیر از هری پاتر چیزایی خوشگل تر هم هستن. داستان های دیگه. ولی بازم ولش نکردم. هر از چندگاهی به رومور ها سر میزدم. لذت بخش بود.

ولی دیه هیچ روموری وجود نداره. هیچ حرف و حدیث و حدسی. بعداز ۱۷ سال شاید برای خود رولینگ هم تموم شدنش سخت باشه. ول بهرحال تداوم باعث زوال میشه. و این باید پیش میومد. روزی. بالاخره. خب. اینم آخرش.

» نوشته شده در ساعت 16:22 توسط علی
» لینک |


عجب دنیایی

2007/5/8

ب.ن: چون میبینم که ملت همچین علاقه مند هستن و مستعد هستن برای دیدن اون پک که گفتم برای طراحان عزیز خوبه. یبار دیگه میذارمش اینجا. کافیه که روی لینک وایسین برای چند ثانیه. بعد هم بعداز ۳۰ ثانیه مجدد وایسین تا خودتون ببینین چیه.
ب.ن: (مطمئن باشین که مفهوم کنایی داشت حرفم)

پسره از ۲ سال پیش با یه نفر نامزد کرده بود. نامزدش خیلی تاکید داشت روی اینکه باید دکتر بشه.
این هم به عشق اون گفته بود چشم. بالاخره قبول شد و ورودی ۸۵ رفت یه شهر دیگه چون شهر خودش قبول نشده بود.

من دوست نزدیک هر دوشون بودم. عاشق هم بودن. به شدت. دختره وقتی که میخواست پسره بره اینقدر گریه کرد که نگو.

چند وقت پیش بهش یه زنگ زدم بعداز ۲ ماه. گفتم خانومت چطوره. گفت ازش خبر ندارم. گفتم یعنی چی؟ شماها که عاشق هم بودین. گفت که دیگه نیست.

جریانش رو که پرسیدم گفت: چند وقت بود سرد شده بود. یه روز بهش زنگ زدم و جوابم رو نداد. بعداز ۲-۳ روز که مداوم بهش زنگ زدم و جوابم رو داد در ۳ دقیقه گفت دیگه بهم زنگ نزن. من اشتباه میکردم و اینا. من دوست نداشتم. اینا همه ش یه بازی بچه گونه بوده. من شرمنده م و اینا. خیلی چیزا عوض شده.

گفتم حالا تو عاشقشی هنوز؟ گفت. من هنوزم عاشقشم. ولی اون منو پس میزنه. میخوام برم از دختره بپرسم چی شد یهو که همچین شیوه ای رو اتخاذ کردی.

پ.ن: اینها هیچ تاثیری روی دیدگاه من نمیذارن. من هنوز میگم که اشتباه از یکی از این دو بوده. اگر بی نقص انتخاب میکردنوضعشون خوب بود.

 

» نوشته شده در ساعت 20:50 توسط علی
» لینک |


2007/2/17

یه سوال اساسی و وجودی اینجا هست و اون اینه که آیا اصولا واجبه من آشپزی کنم؟

خوب. این یه سوال نسبتا خوبه تا وقتی که ندونیم من باید خودم غذام درست کنم. پس وقتی به این موضوع علم پیدا کردیم جوابمون این خواهد شد: پس چی میخوای بخوری؟ کوفت؟

خوب. بنده الآن آشپزی میکنم و گاهی هم غذاهام خوب از آب درمیاد. دفعه ی قبل که مرغ درست کردم تقریبا خوب شد. البته باید بگم که مرغش خوب شده بود. که فکر کنم اونم به خاطر این بود که مرغش خوب بود. ولی ایندفعه...

پریروز مرغ درست کردم و هنوز بعداز گذشت تقریبا ۴۸ ساعت بوی اینها از در خونه بیرون نرفته. من نمیدونم چرا اینا اینقدر بو میدادن. بد مزه نشده بودن ها ولی به شدت بود میدادن.

بهرحال. ولی کلا آشپزی من خوبه.

دفعه ی اول برنج درست کردم فقط یادم رفت نمک بریزم توش (حتی یه ذره)

دفعه ی دوم برنج درست کردم نه تنها یادم رفت که نمک بریزم بلکه ایندفعه روغن هم توش نریختم.

دفعه ی سوم یه عذای پر نمک تحویل دادم و از دفعه چهارم به بعد به طور مداوم هنوز غذای بدون روغن بدون نمک به ملت تحویل میدم.

من کارم درسته. برام کف مرتب بفرستین.

 

پ.ن: وقتی کامنت نوید رو دیدم یه لحظه یخ کردم. مگه میشه اون کامنت رو یادم بره؟ عمرا. همونی که اون دفعه در موردش معذرت خواهی رسمی نوشتم. همون رو میگم. باز هم میگم معذرت.

» نوشته شده در ساعت 7:17 توسط علی
» لینک |


نشد

2007/2/15

امروز قرار بود بفهمیم که شده یا نشده که باز هم فهمیدم نشده. باز هم خدا نخواست.

اگر قرار بود به دعاهای من چیزی بگیره الآن من اینجا اینا رو نمی نوشتم.

به هر حالو هر آنچه پیش آید خوش آید. چه کنیم دیگه. زیادی خریم.

خدایا شکرت.

الآن خیلی خیلی حالم گرفته است و خیلی دارم به خودم فشار میارم که کامنتینگ رو نبندم.

فرقی هم نداره.

به هر حال از همه تون ممنونم. خیلی خیلی ممنونم.

تا بعد.

» نوشته شده در ساعت 8:59 توسط علی
» لینک |


تقارن

2006/12/18

یه گاو از نظر یه مهندس کامپیوتر فقط یه گاو بیشعوره که هیچ درک و فهمی نداره ولی از نظر یه گاودار فقط یه موجود زنده نیست؛ موجودیه که درک داره، احساس داره، نیاز های خودش رو داره، کارهای زیادی رو انجام میده و از همه مهمتر زندگی و بخشی کوچیک یا بزرگ از زندگی اون فرد رو تشکیل میده اعم از احساس و شغل و درآمد و ...
در مقابل این هم داریم که یه کامپیوتر از نظر یه تکنیسین هم یه کامپیوتر خیلی چیزهاست. یه کامپیوتر خیلی کارها میتونه انجام بده. نیازهایی داره برای انجام کارهایی، کارهای زیادی انجام میده و همینطور یه کامپیوتر میتونه زندگی و روحیات یه نفر رو به خودش اختصاص بده و حتی در خیلی از موارد زندگی و شغل یه فرد توی سیستمش خوابیده. ولی از نظر یه گاودار یه کامپیوتر یه جعبه نوره که هیچ چیز حالیش نیست، هیچ چیز نمیفهمه، و کلا یه آهن غراضه هست.

برای یه تکنیسین کامپیوتر یه کامپیوتر پر شده از مفهومات عمیقی که اونها میتونن ببینن و وقتی یه تکنیسین جلوی سیستم میشینه چیزهایی رو میبینه که که یه گاودار نمیتونه ببینتشون. مثلا میشینه پشت سیستم و فقط با نگاه کردن یه صفحه و دیدن روند کاری کامپیوتر مشکلش رو تشخیص میده و درستش میکنه. و حتی از اصطلاحاتی که استفاده میکنه که برای گاوداره یعنی: Yes, I am a book!
یه گاودار هم وقتی یه گاو رو میبینه چیزهایی رو میبینه که یه تکنیسین نمیتونه ببینه. مثلا نژادش رو تشخیص میده، پیر و جوونیش رو تشخیص میده و خیلی چیزهای دیگه. و همینطور از اصطلاحاتی استفاده میکنه که برای یه تکنیسین یعنی: shut up!

اگر بخوام از اینجور چیزا بگم مثال زیاد داریم. اگر نگاه کنین دنیا از اینجور تقارن ها پره. مثلا عمرا یه دکتر اگر فقط دنبال پزشکی رفته باشه بفهمه گیزبکس و عمرا اگر یه مهندس مکانیک فقط دنبال مکانیک رفته باشه بفهمه گاسترولیت چیه!

نگاه کن. دنیا پره. مهم اینه: "کار هر بز نیست خرمن خوردن، مرد نر میخواهد و گاو کهن" یا یه چیزی تو همین مایه ها.

بهرحال منظور اینه که من وقتی بلد نیستم چطور باید یه تلفن بیسیم رو که یه ذره بد کار میکنه رو درست کنم چرا باید دست بکنم توش تا بسوزونمش؟؟

پ.ن: فقط ۵ ساعت بعداز نوشتن این متن که معلوم نبود کی قراره توی وبلاگ قرار بگیره متوجه شدم که با اضافه کردن دو سه خط دیگه به انتهای متن٬ این بلاگ بعدی خواهد بود. چون سیستم شروع کرد الکی الکی در نامناسب ترین زمان دوباره اذیت کردن و تا همین چند دقیقه پیش من معطلش بودم. من متوجه شدم برادرم چرا اونسال مثال گاو رو برای کامپیوتر زد. گاوی که باید بدونی چطور باهاش حرف بزنی.

» نوشته شده در ساعت 16:32 توسط علی
» لینک |


خواب با چشمان باز

2006/12/15

چند وقت دائیم میگفت وقتی جوون بودم یه ناراحتی عصبی پیدا کرده بودم که رفته بودم پیش دکتر و بهم یه قرص داد و گفت که روزی نصف این قرص رو بخور. دائیم میگه که اون روزی که این رو بهم تجویز کرد من باید سوار قطار میشدم میرفتم سفر. قبل از اینکه برم سوار قطار بشم یه نصف قرص خوردم. میگه که وقتی که میخواست بره سوار قطار بشه: اصلا حالیم نبود کجا هستم، راه میرفتم ولی خواب میدیدم. تا اینکه دیدم اصلا امکان نداره من زنده به قطار برسم. رفتم خونه گرفتم قشنگ خوابیدم و روز بعدش رفتم پیش دکتر شاکی بازی.

من میگفتم چطوریه که آدم با چشمای باز میخوابه؟؟ یعنی آدم خودش نمیفهمه؟؟ بعدش میگفتم ایت ایز ایمپاسیبل. ایت ایز اینکریدبل (یادش بخیر شهر قصه).

تا اینکه هفته پیش یه پروژه ی خیلی سنگین برداشتم که موعد تحویل داره. یعنی باید تا دوشنبه بهش تحویل بدم یعنی 27ام. پروژه اینقدر سنگینه که من روزی بین 12 ساعت تا 20 ساعت روش دارم کار میکنم و هنوز هم در حال تموم شدن نیست.

سه شنبه بود که من ساعت 6 صبح بلند شدم و نشستم پشت سیستم و شروع کردم روی پروژه کار کردن. از اینور میرفتم به یه گیر میرسیدم از اونور میرفتم به یه گره میرسیدم. بهرحال کلی اعصابم رو خراب کرده بود. شب شد و ساعت شد 12 و من هنوز داشتم روی این کار میکردم. من معمولا شبها حداقل 12 یا حداکثر 1 میخوابم ولی این دفعه فرق داشت. چون رسیده بودم به یه قسمت کار که نمیتونستم همینجوری بذارمش زمین و برم بخوابم. مجبور شدم نشستم و ادامه دادم. من وقتی دارم روی یه کاری با آب و تاب کار میکنم خوابم نمیگیره. به همین دلیل وقتی نگاه کردم به ساعت دیدم ساعت شده 1.5 ولی من هنوز خوابم نمیاد. گفتم خیلی خوبه. پس بیا قسمت بعدیش رو هم همین الآن تموم کنم که اگر بشه این تیکه امشب تموم بشه و من فردا بشینم روی تیکه بعدی کار کنم. ولی وقتی شروع کردم دیدم که زهی خیال باطل.

شروع کردم ولی از اونجا که قرار نبود کار پیش بره مدام هرجایی یه گیری بهم میداد. تا اینکه ساعت شد 2.5 و من گفتم دیگه بیخیال. هرچند خوابم نمیومد ولی گفتم یکم به خواب نیاز دارم. (این اصطلاحی هست که وقتی با بچه ها میشینیم تا صبح به حرف زدن ساعت 4.5 یا 5 صبح به همدیگه میگیم تا یادمون بیاد ما هنوز باید زندگی کنیم)

به هرحال خوابیدم و روز بعدش ساعت 6 بیدار شدم و دوباره شروع کردم روش کار کردن. دوباره خیلی طول کشید.
ساعت تقریبا 1 شده بود که دیم چشام دارن سنگین میشن. من چون اصولا از بعدازظهر خوابیدن خوشم نمیاد شروع کردم به مقابله. یاد فیلم Crank افتادم. به هر طریقی سعی میکرد که خودش رو پر آدرنالین نگه داره.
اولش متالیکا گذاشتم؛ جواب نداد.
بعدش صدای پخش رو زیاد کردم؛ افاقه نکرد.
بعدش هدست رو گذاشتم روی گوشم ایندفعه دیگه چشام سنگین نبود ولی...

نشسته بودم جلوی کامپیوتر و به یه خط خیره شده بودم و هیچ معنی ای ازش استخراج نمیکردم. به نظرم خودم چند لحظه طول کشید ولی بعد به خودم اومدم و متوجه شدم که 3 تا آهنگ (اونم از آهنگهای طولانی متالیکا گذشته) و من نه یه خط جلوتر رفتم و نه اینکه هیچ چیز از اینکه توی این تقریبا ربع ساعت چه کردم یا چه فکری میکردم یادم میومد و یاد حرف دائیم افتادم. دیدم راه نداره و گرفتم مثل یه بچه ی خوب خوابیدم. ساعت 2 خوابیدم تا ساعت 5.

نتیجه گیری اخلاقی و عقلانی: حداقل ۵ ساعت در 24 ساعت بخوابین.

پ.ن: راستی، آهنگ وبلاگ رو هم عوض کردم. اسم وبلاگ (Loud Silence) رو از این آهنگ درآوردم البته فکر میکنم.

» نوشته شده در ساعت 6:38 توسط علی
» لینک |


شعور

2006/10/19

هزار بار تاحالا به خودم گفتم وقتی اعصابت خورده نه با کسی تلفنی حرف بزن نه به وبلاگ کسی سر بزن نه به کسی کامنت بده.

ولی باز هم همیشه یادم میره و اینکار رو اینجام میدم.

 

نتیجه های بدی هم داره که نتیجه ی آخرین بیشعور بازیم میشه اون کامنت بلاگ مانندی که برای یه نفر گذاشتم.

همینجا از کسی که اون کامنت رو براش گذاشتم عذر خواهی میکنم. نویدخان

» نوشته شده در ساعت 9:50 توسط علی
» لینک |


29 بیل و 1 خاک انداز

2006/10/15

مینویسم با چشمان خیسم که من گیر کیا افتادم.

اشک من رو در آوردن اینا.
بعضی از رفقا گیر دادن که سبیل بذار بهت میاد. گیر دادن گیر دادن گیر دادن تا اینکه من هم دوباره گوشهام دراز شد و رفتم و تدارکات سبیل رو دیدم.
وقتی که سبیلم تکمیل شد جلوی آینه رفتم و...
و به قیافه ی تروریستی و بچه خلاف و چاقو کش خودم بعد از گذاشتن سبیل خیره شدم. احتمالا بچه ها با Photoshop برام سبیل گذاشته بودن و دیده بودن که من سبیل چه قیافه ایم میکنه به همین دلیل اینقدر اسرار کرده بودن روی این مسئله.

فقط میخوام بدونم من چطور تونستم دو هفته با این قیافه تو شهر بچرخم. وا مصیبتا.
فکر کن!

» نوشته شده در ساعت 8:59 توسط علی
» لینک |